کوچ-منتور مدیران ارشد شریک توسعه راهبری مدیران

.

AR

EN

شناخت مسئله در تصمیم‌گیری | روش تعریف درست مشکل

پیش از اینکه بپرسیم «کدام گزینه بهتر است؟»، باید مطمئن شویم مسئله را درست فهمیده‌ایم.

بخش بزرگی از خطاهای تصمیم‌گیری نه از انتخاب بد میان گزینه‌ها، بلکه از تعریف نادرست مسئله آغاز می‌شود. در این متن، مسیر شناخت مسئله از تشخیص نشانه و علت تا تبدیل ابهام به سؤال، گسترش فضای گزینه‌ها، بررسی محدودیت‌ها و مقایسه‌ی اقدام با عدم اقدام دنبال می‌شود.

چرا تعریف درست مسئله اولین قدم تصمیم‌گیری است؟

وقتی درباره‌ی تصمیم‌گیری حرف می‌زنیم، معمولاً خیلی سریع به سراغ انتخاب می‌رویم. می‌پرسیم: «کدام گزینه بهتر است؟»، «چه کاری انجام بدهم؟»، «کدام شغل را انتخاب کنم؟»، «این رابطه را ادامه بدهم یا تمامش کنم؟»، «این خانه را بخرم یا نه؟»، «برای مهاجرت اقدام کنم یا بمانم؟» اما یک سؤال بنیادی‌تر معمولاً فراموش می‌شود: دقیقاً درباره‌ی چه چیزی داریم تصمیم می‌گیریم؟ شاید این سؤال در نگاه اول بیش از حد ساده به نظر برسد. مگر ممکن است کسی نداند درباره‌ی چه چیزی تصمیم می‌گیرد؟ وقتی فردی می‌گوید «نمی‌دانم شغلم را عوض کنم یا نه»، ظاهراً مسئله کاملاً روشن است. وقتی کسی می‌گوید «نمی‌دانم این رابطه برای من مناسب است یا نه»، باز هم به نظر می‌رسد موضوع مشخص است. اما اگر کمی مکث کنیم، می‌بینیم که بسیاری از تصمیم‌های دشوار زندگی نه به این دلیل دشوارند که گزینه‌های پیچیده‌ای دارند، بلکه به این دلیل دشوارند که مسئله‌ی اولیه هنوز درست تعریف نشده است. ممکن است کسی تصور کند مسئله‌اش «عوض کردن شغل» است، در حالی که مسئله‌ی واقعی او فرسودگی، کمبود استقلال، درآمد ناکافی، تعارض با مدیر یا حتی نیاز به معنا و پیشرفت باشد. ممکن است فردی فکر کند مسئله‌اش «تمام کردن یک رابطه» است، در حالی که مسئله‌ی واقعی، ناتوانی در گفت‌وگو درباره‌ی نیازهایش باشد. ممکن است مدیری تصور کند مسئله‌ی سازمانش «کم‌کاری کارکنان» است، در حالی که مشکل واقعی طراحی بد فرایندها، ابهام در نقش‌ها یا مشوق‌های اشتباه باشد.

در چنین شرایطی، هرچقدر هم خوب تصمیم بگیریم، ممکن است در نهایت تصمیم درستی را برای مسئله‌ای اشتباه گرفته باشیم. و این شاید یکی از عجیب‌ترین ویژگی‌های تصمیم‌گیری انسانی باشد: مغز ما می‌تواند با سرعت و اعتمادبه‌نفس زیادی شروع به حل مسئله‌ای کند که هنوز مطمئن نیستیم واقعاً مسئله‌ی ماست. پس شاید اولین قدم تصمیم‌گیری این نباشد که «کدام گزینه را انتخاب کنم؟» شاید اولین قدم این باشد که بپرسیم: «من دقیقاً باید درباره‌ی چه چیزی تصمیم بگیرم؟»

این سؤال ساده، اگر جدی گرفته شود، می‌تواند ساختار بسیاری از تصمیم‌های زندگی را تغییر دهد. فرض کنید صبح روز دوشنبه از خواب بیدار می‌شوید و احساس می‌کنید از شغلتان متنفر هستید. اولین واکنش چیست؟ احتمالاً ذهن خیلی سریع وارد مرحله‌ی راه‌حل می‌شود: «باید استعفا بدهم؟»، «شغل دیگری پیدا کنم؟»، «رشته‌ام را عوض کنم؟»، «فریلنسری کنم؟» اما هنوز یک مسئله‌ی مهم حل نشده است. چرا از شغلتان ناراضی هستید؟ اگر دلیل، درآمد باشد، شاید تغییر شرکت کافی باشد. اگر دلیل، مدیر باشد، شاید لازم نباشد حرفه‌تان را عوض کنید.

اگر دلیل، ساعات کاری باشد، شاید مذاکره برای شرایط کاری جدید مسئله را حل کند. اگر دلیل، احساس بی‌معنایی باشد، ممکن است تغییر شغل هم همان احساس را به محل جدید منتقل کند. پس «من باید شغلم را عوض کنم» هنوز یک مسئله‌ی تعریف‌شده نیست. این جمله بیشتر شبیه یک راه‌حل زودهنگام است. در علوم شناختی، یکی از خطاهای مهم هنگام حل مسئله این است که فرد خیلی زود مسئله را در قالب راه‌حل بیان کند. وقتی مسئله را از ابتدا به یک راه‌حل گره می‌زنیم، فضای جست‌وجوی ذهنی خودمان را محدود می‌کنیم. برای مثال، اگر مسئله را این‌گونه تعریف کنیم که «چطور می‌توانم از این شرکت خارج شوم؟»، مغز شروع می‌کند به پیدا کردن مسیرهای خروج.

اما اگر بپرسیم «چطور می‌توانم رضایت شغلی‌ام را در شش ماه آینده افزایش دهم؟»، ناگهان گزینه‌های بیشتری ظاهر می‌شوند: تغییر تیم، مذاکره درباره‌ی مسئولیت‌ها، کاهش ساعات کاری، یادگیری مهارت جدید، گرفتن پروژه‌ی جانبی، تغییر شرکت یا در نهایت تغییر حرفه. یعنی تعریف مسئله، محدوده‌ی گزینه‌هایی را که بعداً خواهیم دید تعیین می‌کند. این موضوع فقط یک توصیه‌ی مدیریتی یا روان‌شناختی نیست. تاریخ علم بارها نشان داده است که گاهی بزرگ‌ترین پیشرفت زمانی اتفاق می‌افتد که دانشمند متوجه می‌شود سؤال را اشتباه پرسیده است. یکی از نمونه‌های معروف در تاریخ پزشکی، داستان ایگناتس سملوایس است. در میانه‌ی قرن نوزدهم، پزشکان در بیمارستان عمومی وین با پدیده‌ای عجیب روبه‌رو بودند: زنانی که در بیمارستان زایمان می‌کردند، در برخی بخش‌ها با نرخ بسیار بیشتری بر اثر تب نفاسی جان خود را از دست می‌دادند. مسئله در نگاه اول می‌توانست این باشد: «چرا زنان این بخش می‌میرند؟» اما همین سؤال بیش از حد کلی بود.

سملوایس متوجه تفاوت میان دو بخش زایمان شد. در یکی از بخش‌ها پزشکان و دانشجویان پزشکی حضور داشتند و در بخش دیگر ماماها. نرخ مرگ‌ومیر میان این دو بخش تفاوت قابل توجهی داشت. او شروع کرد به حذف توضیح‌های مختلف. وضعیت اتاق، تغذیه، تهویه و بسیاری از عوامل دیگر را بررسی کرد. سرانجام متوجه شد که پزشکان و دانشجویان پزشکی گاهی پس از انجام کالبدشکافی، بدون شست‌وشوی مناسب دست، به سراغ زنان باردار می‌روند. از اینجا مسئله تغییر کرد. دیگر سؤال صرفاً این نبود که «چرا زنان می‌میرند؟» بلکه سؤال دقیق‌تر این بود که «آیا چیزی که پزشکان از اتاق کالبدشکافی به اتاق زایمان منتقل می‌کنند، باعث افزایش مرگ‌ومیر می‌شود؟» این تغییر در تعریف مسئله، امکان آزمایش یک مداخله‌ی مشخص را فراهم کرد: شستن دست‌ها با محلول کلردار.

پس از اجرای این مداخله، نرخ مرگ‌ومیر به‌طور چشمگیری کاهش یافت. داستان سملوایس از این جهت برای تصمیم‌گیری شخصی مهم است که نشان می‌دهد پیش از پیدا کردن پاسخ، باید سؤال مناسبی ساخته باشیم. اگر مسئله را بد تعریف کنیم، ممکن است ده‌ها راه‌حل پیدا کنیم و هیچ‌کدام مسئله‌ی اصلی را حل نکنند. حالا به زندگی روزمره برگردیم. فرض کنید فردی می‌گوید: «من باید مهاجرت کنم.»

این جمله تصمیمی بسیار بزرگ به نظر می‌رسد. اما آیا واقعاً درباره‌ی «مهاجرت» تصمیم می‌گیرد، یا درباره‌ی مسئله‌ای بنیادی‌تر؟ شاید مسئله‌ی اصلی او درآمد باشد. شاید امنیت شغلی. شاید فرصت رشد. شاید استقلال.

شاید فشار خانواده. شاید مقایسه‌ی اجتماعی با دوستانی که مهاجرت کرده‌اند. شاید ترس از عقب ماندن. و حتی ممکن است هیچ‌کدام از این‌ها نباشد و فرد صرفاً از شرایط فعلی زندگی خود خسته شده باشد. اگر مسئله‌ی واقعی «فرار از وضعیت فعلی» باشد، مهاجرت ممکن است یک راه‌حل باشد؛ اما اگر مسئله را به شکل «چطور می‌توانم کیفیت زندگی‌ام را افزایش دهم؟» تعریف کنیم، مهاجرت فقط یکی از گزینه‌ها خواهد بود، نه پاسخ از پیش تعیین‌شده.

این تفاوت بسیار مهم است. چون وقتی یک راه‌حل را با مسئله اشتباه می‌گیریم، گزینه‌های دیگر را از همان ابتدا حذف می‌کنیم. به همین دلیل، یکی از بهترین پرسش‌هایی که می‌توان پیش از هر تصمیم مهم از خود پرسید این است: «اگر مطمئن نبودم راه‌حل فعلی‌ام درست است، مسئله را چطور تعریف می‌کردم؟»

تفاوت مسئله، نشانه و علت؛ چگونه ریشه مشکل را پیدا کنیم؟

اما برای این کار باید تفاوت دیگری را هم بفهمیم: تفاوت میان «مسئله» و «نشانه». فرض کنید لپ‌تاپ شما مرتب خاموش می‌شود. شما می‌گویید: «مشکل من این است که لپ‌تاپ خاموش می‌شود.» اما آیا خاموش شدن واقعاً مسئله است؟ شاید باتری خراب شده باشد. شاید دستگاه بیش از حد داغ شود.

شاید سیستم‌عامل مشکل داشته باشد. شاید یک نرم‌افزار خاص باعث از کار افتادن ناگهانی شود. خاموش شدن، چیزی است که شما می‌بینید. اما چیزی که باید حل شود، ممکن است علت دیگری داشته باشد. در پزشکی نیز همین تفاوت حیاتی است. تب یک نشانه است، نه لزوماً بیماری. درد یک نشانه است، نه لزوماً علت. سرفه یک نشانه است، نه تشخیص. اگر پزشک فقط نشانه را حذف کند، ممکن است بیمار موقتاً احساس بهتری پیدا کند، بدون اینکه علت اصلی برطرف شده باشد.

در تصمیم‌گیری هم همین اتفاق رخ می‌دهد. «من حوصله‌ی کار ندارم» ممکن است نشانه باشد. «من باید انگیزه‌ام را بیشتر کنم» ممکن است یک راه‌حل باشد. اما مسئله‌ی واقعی شاید خواب ناکافی، کار بیش از ظرفیت، نبود بازخورد، هدف مبهم، تعارض شغلی یا اضطراب باشد. پس باید بپرسیم: چیزی که من تجربه می‌کنم، مسئله است یا نشانه‌ی مسئله؟

این سؤال به‌ظاهر ساده می‌تواند جلوی مقدار زیادی از تصمیم‌گیری‌های اشتباه را بگیرد. برای مثال، فردی را تصور کنید که می‌گوید: «من خیلی اهمال‌کاری می‌کنم و باید یک اپلیکیشن مدیریت زمان پیدا کنم.» اگر فقط به جمله‌ی او گوش کنیم، مسئله روشن است: مدیریت زمان. اما اگر دقیق‌تر بپرسیم «در چه موقعیت‌هایی اهمال‌کاری می‌کنی؟»، شاید متوجه شویم که فقط زمانی کار را عقب می‌اندازد که نتیجه برایش مهم است.

اگر بپرسیم «در آن لحظه چه احساسی داری؟»، شاید اضطراب ظاهر شود. اگر بپرسیم «از انجام کار چه چیزی می‌ترساندت؟»، شاید ترس از شکست یا ارزیابی دیگران آشکار شود. در این صورت، مسئله دیگر «مدیریت زمان» نیست. او شاید به ابزار مدیریت زمان احتیاج نداشته باشد؛ بلکه باید با رابطه‌ی خود با شکست، ارزیابی و اضطراب مواجه شود. اینجاست که یک تکنیک مهم ظاهر می‌شود: روش پنج چرا (Five Whys).

ایده‌ی اصلی پنج چرا (Five Whys) بسیار ساده است: وقتی با یک مشکل مواجه می‌شویم، به جای اینکه در اولین توضیح متوقف شویم، چند بار پشت سر هم می‌پرسیم «چرا؟» فرض کنید می‌گویید: «امروز نمی‌توانم روی پروژه‌ام تمرکز کنم.» چرا؟ «چون مدام گوشی‌ام را چک می‌کنم.»

چرا گوشی‌ام را چک می‌کنم؟ «چون کار برایم کسل‌کننده است.» چرا کار برایم کسل‌کننده است؟ «چون نمی‌دانم دقیقاً باید چه چیزی تحویل بدهم.» چرا نمی‌دانم؟

«چون مسئله را برای خودم روشن نکرده‌ام و فقط دارم از یک دستور کلی پیروی می‌کنم.» حالا به نقطه‌ای رسیده‌ایم که بسیار متفاوت از جمله‌ی اولیه است. در ابتدا فکر می‌کردیم مسئله «حواس‌پرتی» است. اما ممکن است مسئله‌ی واقعی «ابهام در تعریف کار» باشد. در این حالت، نصب اپلیکیشن محدودکننده‌ی شبکه‌های اجتماعی شاید کمکی کند، اما مشکل اصلی همچنان باقی می‌ماند.

روش پنج چرا (Five Whys) در محیط صنعتی و حل مسئله نیز شهرت زیادی پیدا کرد و معمولاً با سیستم تولید تویوتا و رویکردهای بهبود مستمر مرتبط دانسته می‌شود. منطق آن این است که به جای درمان علامت، تلاش کنیم به سطح عمیق‌تری از علت برسیم. اما یک نکته‌ی بسیار مهم وجود دارد: پنج چرا یک دستگاه حقیقت‌یاب نیست. این تصور اشتباه است که اگر دقیقاً پنج بار «چرا؟» بپرسیم، حتماً به علت واقعی می‌رسیم. عدد پنج جادویی نیست. ممکن است علت واقعی بعد از دو سؤال آشکار شود یا بعد از ده سؤال هنوز درک کاملی از آن نداشته باشیم.

حتی مهم‌تر از آن، بعضی مسائل اصلاً یک علت واحد ندارند. فرض کنید عملکرد یک تیم پایین آمده است. مدیر می‌پرسد: چرا عملکرد پایین آمده؟ چون پروژه‌ها دیر تحویل می‌شوند.

چرا پروژه‌ها دیر تحویل می‌شوند؟ چون اعضای تیم بهره‌وری پایینی دارند. چرا بهره‌وری پایین است؟ چون انگیزه ندارند. چرا انگیزه ندارند؟

چون احساس می‌کنند مدیر به آنها اعتماد ندارد. ممکن است این داستان کاملاً قانع‌کننده به نظر برسد. اما آیا واقعاً علت را پیدا کرده‌ایم؟ شاید نه. ممکن است مشکل اصلی کمبود نیروی انسانی باشد. یا فرایند تأیید بسیار کند باشد. یا اولویت‌ها هر هفته تغییر کنند. یا ابزارهای کاری ناکارآمد باشند.

پنج چرا (Five Whys) اگر با یک فرض اولیه‌ی اشتباه شروع شود، می‌تواند ما را به یک زنجیره‌ی علّی بسیار منظم اما کاملاً اشتباه برساند. این یکی از خطرناک‌ترین ویژگی‌های ذهن انسان است: ما عاشق توضیح‌های منسجم هستیم. وقتی مجموعه‌ای از «چرا»ها را پشت سر هم می‌چینیم، داستانی می‌سازیم که از نظر روانی رضایت‌بخش است. اما رضایت‌بخش بودن یک توضیح، به معنی درست بودن آن نیست. به همین دلیل، هنگام استفاده از پنج چرا (Five Whys) باید در هر مرحله یک سؤال دیگر هم پرسید: «از کجا می‌دانم این پاسخ واقعاً درست است؟»

چگونه با شواهد، علت واقعی مسئله را بررسی کنیم؟

اگر می‌گوییم «کارکنان انگیزه ندارند»، از کجا می‌دانیم؟ اگر می‌گوییم «مشتریان قیمت را بالا می‌دانند»، آیا واقعاً این را گفته‌اند؟ اگر می‌گوییم «من از این شغل متنفرم»، آیا از خود شغل متنفر هستیم یا از یک بخش خاص آن؟ اگر می‌گوییم «این رابطه دیگر جواب نمی‌دهد»، چه داده‌ای این نتیجه را پشتیبانی می‌کند؟ این همان جایی است که تفکر علمی وارد تصمیم‌گیری روزمره می‌شود.

دانشمند خوب فقط توضیح تولید نمی‌کند؛ تلاش می‌کند توضیح خودش را هم به چالش بکشد. او می‌پرسد: اگر فرض من غلط باشد، چه شواهدی باید ببینم؟ در زندگی شخصی هم همین کار می‌تواند بسیار مفید باشد. فرض کنید می‌گویید: «من باید از این شغل استعفا بدهم چون دیگر پیشرفتی ندارم.»

قبل از تصمیم، شاید بهتر باشد چند سؤال بپرسید: واقعاً چه چیزی را «پیشرفت» می‌دانم؟ افزایش درآمد؟ یادگیری؟ اعتبار؟

استقلال؟ مسئولیت بیشتر؟ آیا مشکل نبود پیشرفت است یا نبود بازخورد درباره‌ی پیشرفت؟ آیا اگر همان شغل را در تیم دیگری انجام می‌دادم، مسئله باقی می‌ماند؟ آیا اگر حقوقم ۳۰ درصد بیشتر می‌شد، هنوز می‌خواستم استعفا بدهم؟

معیارهای پنهان انتخاب؛ واقعاً درباره چه چیزی تصمیم می‌گیریم؟

اینجاست که یک پرسش بسیار قدرتمند مطرح می‌شود: «من واقعاً دارم چه چیزی را انتخاب می‌کنم؟» فرض کنید بین دو خانه مردد هستید. خانه‌ی اول بزرگ‌تر است اما از محل کار دورتر. خانه‌ی دوم کوچک‌تر است اما به محل کار نزدیک‌تر.

در نگاه اول، تصمیم درباره‌ی «خانه» است. اما اگر عمیق‌تر نگاه کنیم، شاید واقعاً بین «فضا» و «زمان» انتخاب می‌کنید. اگر این را ببینید، مقایسه‌ی شما دقیق‌تر می‌شود. یا فرض کنید بین دو شغل مردد هستید. یکی درآمد بیشتری دارد و دیگری آزادی بیشتری.

در ظاهر، انتخاب بین «شغل A و B» است. اما شاید در سطح عمیق‌تر، دارید بین «درآمد بیشتر» و «کنترل بیشتر بر زمان» انتخاب می‌کنید. این تفاوت مهم است، چون ممکن است بعداً گزینه‌ی سومی پیدا شود که هم درآمد قابل قبول داشته باشد و هم آزادی بیشتری. بنابراین گاهی برای شناخت مسئله باید از اسم گزینه‌ها فاصله بگیریم و ببینیم هر گزینه چه چیزی را برای ما فراهم می‌کند. این همان کاری است که تصمیم‌گیرنده‌ی خوب انجام می‌دهد: او فقط گزینه‌ها را نمی‌بیند؛ ابعاد پنهان انتخاب را می‌بیند.

برای همین است که سؤال «واقعاً چه چیزی را انتخاب می‌کنم؟» می‌تواند بسیار مهم‌تر از سؤال «کدام گزینه را انتخاب کنم؟» باشد. فرض کنید دوستی به شما می‌گوید: «نمی‌دانم برای ادامه‌ی تحصیل به دانشگاه A بروم یا B.» شاید به‌جای اینکه فوراً درباره‌ی دانشگاه‌ها بحث کنید، بهتر باشد بپرسید: «اگر اسم دانشگاه‌ها را حذف کنیم، چه چیزهایی برایت مهم‌اند؟»

شاید جواب بدهد: «استاد خوب، فرصت پژوهش، درآمد آینده، شهر، هزینه و امکان مهاجرت.» حالا مسئله دیگر «A یا B» نیست. مسئله تبدیل شده به یک تصمیم چندمعیاره. و این تغییر، کیفیت تصمیم را بالا می‌برد.
چگونه مسئله مبهم را به سؤال قابل پاسخ تبدیل کنیم؟

مثلاً: «نمی‌دانم با زندگی‌ام چه کار کنم.» این جمله واقعی است، اما برای تصمیم‌گیری بیش از حد مبهم است. یا: «می‌خواهم آدم موفقی شوم.» موفقیت یعنی چه؟ «می‌خواهم خوشحال باشم.» خوشحالی در چه حوزه‌ای؟ «می‌خواهم زندگی بهتری داشته باشم.» بهتر از چه نظر؟

تا وقتی مسئله در قالبی مبهم باقی بماند، مغز نمی‌تواند به‌راحتی گزینه‌ها را مقایسه کند. بنابراین یکی از مهم‌ترین مهارت‌های تصمیم‌گیری، تبدیل مسئله‌ی مبهم به سؤال قابل پاسخ است. مثلاً: «آیا باید شغلم را عوض کنم؟» می‌تواند تبدیل شود به: «آیا تغییر شغل در شش ماه آینده، با توجه به درآمد، رشد حرفه‌ای، فشار روانی و هزینه‌ی انتقال، نسبت به ماندن در شغل فعلی برای من ارزش بیشتری دارد؟»

یا: «آیا باید مهاجرت کنم؟» می‌تواند تبدیل شود به: «آیا مهاجرت در سه سال آینده احتمالاً کیفیت زندگی و فرصت‌های حرفه‌ای من را به اندازه‌ای افزایش می‌دهد که هزینه‌های مالی، اجتماعی و روانی آن را توجیه کند؟» توجه کنید که سؤال دوم الزاماً پاسخ را آسان نمی‌کند.

اما آن را قابل بررسی می‌کند. این هدف تعریف مسئله است. قرار نیست مسئله را به سؤال ساده‌ای تبدیل کنیم؛ قرار است آن را به سؤالی تبدیل کنیم که بتوان برایش اطلاعات جمع کرد، گزینه ساخت و پیامدها را مقایسه کرد. گاهی حتی می‌توان سؤال را محدودتر کرد. به جای «آیا این رابطه خوب است؟» بپرسیم: «آیا در شش ماه گذشته این رابطه نیازهای اصلی مرا برآورده کرده است؟»

به جای «آیا باید کسب‌وکار راه بیندازم؟» بپرسیم: «آیا می‌توانم با صرف X ساعت در هفته و Y مقدار سرمایه، فرضیه‌ی اولیه‌ی کسب‌وکار را بدون ترک شغل فعلی آزمایش کنم؟» این تغییر کوچک، تصمیم را از یک پرش بزرگ به مجموعه‌ای از پرسش‌های قابل آزمایش تبدیل می‌کند. و این نکته بسیار مهم است: همه‌ی تصمیم‌ها لازم نیست یک‌باره گرفته شوند. گاهی بهترین تصمیم، تصمیمی است که عدم قطعیت را کاهش دهد.

برای مثال، اگر نمی‌دانید یک مسیر شغلی برایتان مناسب است یا نه، شاید لازم نباشد فوراً شغل فعلی را ترک کنید. می‌توانید پروژه‌ای کوچک بگیرید، با چند نفر از آن حوزه صحبت کنید، یک دوره‌ی مقدماتی بگذرانید یا به‌صورت آزمایشی چند هفته در آن محیط کار کنید. یعنی به جای اینکه بپرسید «کدام زندگی را انتخاب کنم؟»، می‌پرسید: «چه آزمایش کوچکی می‌توانم انجام دهم که اطلاعات مرا درباره‌ی این تصمیم بیشتر کند؟» این طرز فکر، تصمیم‌گیری را از یک فعالیت صرفاً ذهنی به یک فرایند یادگیری تبدیل می‌کند. تاریخ علم پر از چنین آزمایش‌هایی است.

دانشمندان اغلب نمی‌توانند پیشاپیش پاسخ را بدانند. آنها آزمایشی طراحی می‌کنند که بین توضیح‌های مختلف تمایز ایجاد کند. تصمیم‌گیری خوب هم تا حدی شبیه همین است.

چگونه گزینه‌های بیشتری برای تصمیم‌گیری پیدا کنیم؟

حالا فرض کنیم مسئله را درست تعریف کرده‌ایم. یک دام دیگر ظاهر می‌شود: ما معمولاً گزینه‌ها را بیش از حد محدود می‌کنیم. چرا؟ چون ذهن انسان عاشق دوگانه‌هاست. «بمانم یا بروم؟»

«ازدواج کنم یا نکنم؟» «استعفا بدهم یا ادامه بدهم؟» «بخرم یا نخرم؟» «مهاجرت کنم یا بمانم؟» اما چرا باید فقط دو گزینه وجود داشته باشد؟

این یکی از مهم‌ترین سؤال‌های تصمیم‌گیری است. اگر شما فقط دو گزینه ببینید، ممکن است تصور کنید تصمیم شما «انتخاب بین A و B» است، در حالی که شاید مسئله واقعی «طراحی مجموعه‌ای از گزینه‌های ممکن» باشد. فرض کنید یک کارمند از شغلش ناراضی است. گزینه‌ی اول: بماند. گزینه‌ی دوم: استعفا دهد.

اما گزینه‌های دیگری هم وجود دارد: درخواست انتقال به تیم دیگر. مذاکره برای افزایش حقوق. کاهش ساعات کاری. تغییر مسئولیت‌ها.

گرفتن پروژه‌ی جانبی. پیدا کردن شغل جدید بدون استعفا تا زمانی که پیشنهاد قطعی داشته باشد. آموزش مهارت جدید در کنار کار فعلی. یا حتی ماندن موقت برای شش ماه و جمع‌آوری اطلاعات بیشتر. وقتی گزینه‌ی سوم و چهارم و پنجم را می‌سازیم، ماهیت تصمیم تغییر می‌کند.

این همان ایده‌ای است که می‌توان آن را با مفهوم Opportunity Set یا «مجموعه‌ی فرصت‌های انتخاب» توضیح داد. در تصمیم‌گیری، ما نباید فقط بین گزینه‌هایی که فعلاً جلوی چشممان هستند انتخاب کنیم. باید بپرسیم: چه گزینه‌هایی اصلاً در مجموعه‌ی انتخاب من وجود ندارند چون هنوز آنها را ندیده‌ام؟ این پرسش بسیار مهم است. چون یکی از مشکلات انسان این است که آنچه در ذهنش قابل مشاهده نیست، در تصمیم‌گیری او عملاً وجود ندارد.

فرض کنید کسی بین خرید یک خودرو با قیمت بالا و خرید یک خودروی ارزان‌تر مردد است. اگر گزینه‌ی اجاره‌ی بلندمدت، خرید خودروی دست‌دوم، استفاده از حمل‌ونقل عمومی، اشتراک خودرو یا ترکیب حمل‌ونقل عمومی و تاکسی را در نظر نگیرد، ممکن است تصمیمش منطقی به نظر برسد؛ اما فقط درون مجموعه‌ی محدودی از گزینه‌ها. تصمیم‌گیری عقلانی فقط مقایسه‌ی گزینه‌ها نیست. طراحی گزینه‌ها نیز بخشی از تصمیم‌گیری است. این ایده در طراحی و مهندسی هم بسیار مهم است. یک مهندس خوب قبل از اینکه بهترین طرح را انتخاب کند، تلاش می‌کند فضای طراحی را به اندازه‌ی کافی گسترده کند.

اگر فقط دو طرح داشته باشیم، ممکن است مجبور شویم بین دو مصالحه‌ی بد انتخاب کنیم. اما اگر طرح سوم را بسازیم، شاید تضاد اولیه ناپدید شود. در زندگی نیز «گزینه‌ی سوم» گاهی دقیقاً همان چیزی است که مسئله را حل می‌کند. برای مثال، دو نفر بر سر محل زندگی اختلاف دارند. یکی می‌خواهد نزدیک خانواده باشد.

دیگری می‌خواهد برای فرصت شغلی به شهر دیگری برود. اگر گزینه‌ها فقط «شهر اول» یا «شهر دوم» باشند، تصمیم دشوار است. اما گزینه‌ی سوم ممکن است این باشد که یکی از آنها برای مدت محدود جابه‌جا شود و سپس تصمیم نهایی گرفته شود. یا هر دو شهر دیگری را بررسی کنند. یا یک نفر کارش را به شکل دورکاری ادامه دهد.

گزینه‌ی سوم لزوماً یک مصالحه‌ی سطحی نیست. گاهی اساساً مسئله را دوباره طراحی می‌کند. به همین دلیل، یکی از تمرین‌های قدرتمند تصمیم‌گیری این است که بعد از دیدن دو گزینه، خودمان را مجبور کنیم حداقل سه گزینه‌ی دیگر تولید کنیم. حتی اگر در ابتدا غیرواقعی به نظر برسند. چرا؟

چون هدف مرحله‌ی اول پیدا کردن بهترین گزینه نیست. هدف، گسترش فضای جست‌وجو است. مغز در مرحله‌ی تولید گزینه و مرحله‌ی ارزیابی گزینه نباید دقیقاً یک کار انجام دهد. اگر خیلی زود شروع به قضاوت کنیم، ایده‌ها قبل از اینکه شکل بگیرند حذف می‌شوند. به همین دلیل می‌توان یک قانون ساده داشت: ابتدا گزینه تولید کن، بعد گزینه‌ها را ارزیابی کن.

این همان تفاوت میان «تفکر واگرا» و «تفکر همگرا» است. در تفکر واگرا، هدف گسترش احتمالات است. در تفکر همگرا، هدف محدود کردن آنها و انتخاب است. اگر این دو مرحله را با هم مخلوط کنیم، ذهن خیلی زود می‌گوید: «این امکان ندارد.»

«پولش را ندارم.» «خانواده قبول نمی‌کنند.» «در بازار کار نیست.» «من چنین آدمی نیستم.» ممکن است همه‌ی این اعتراض‌ها درست باشند، اما هنوز زمان آنها نرسیده است.

ابتدا باید ببینیم چه گزینه‌هایی وجود دارند. بعد امکان‌پذیری و هزینه را بررسی کنیم. این موضوع ما را به یک پرسش جذاب می‌رساند: چطور گزینه‌هایی را ببینیم که در ابتدا به ذهنمان نمی‌رسند؟ یک روش، تغییر زاویه‌ی سؤال است.

به جای اینکه بپرسیم: «چطور این مشکل را حل کنم؟» بپرسیم: «اگر مجبور نبودم این مشکل را به شکل فعلی حل کنم، چه کار دیگری می‌توانستم بکنم؟» یا: «اگر پول مسئله نبود، چه گزینه‌ای را بررسی می‌کردم؟»

بعد سؤال را برعکس کنیم: «اگر پول محدود بود، چه گزینه‌ای می‌ساختم؟» «اگر نمی‌توانستم استعفا بدهم، چطور وضعیت شغلی‌ام را بهتر می‌کردم؟» «اگر مجبور بودم در این رابطه بمانم، چه چیزی باید تغییر می‌کرد؟» «اگر مجبور بودم از این رابطه خارج شوم، چه چیزی باید برای زندگی بعدی‌ام آماده کنم؟» این پرسش‌ها الزاماً پاسخ نهایی را نمی‌دهند.

محدودیت واقعی و فرضی؛ چه چیزی جلوی حل مسئله را می‌گیرد؟

یکی از معروف‌ترین نمونه‌های تاریخی در علم، داستان مسئله‌ای است که گاهی با عنوان «مسئله‌ی نقطه‌ها» یا مسئله‌ی نه نقطه (Nine-Dot Problem) شناخته می‌شود. فرد باید مجموعه‌ای از نقاط را با تعداد محدودی خط مستقیم به هم وصل کند، بدون اینکه قلم را از روی صفحه بردارد. بسیاری از افراد در ابتدا تصور می‌کنند باید درون محدوده‌ی فرضی مربع باقی بمانند؛ در حالی که این محدودیت در دستور مسئله وجود ندارد. راه‌حل زمانی ظاهر می‌شود که فرد از چارچوبی که خودش به صفحه اضافه کرده خارج شود. این مثال کوچک، درس بزرگی درباره‌ی تصمیم‌گیری دارد: گاهی چیزی که مانع حل مسئله است، خود مسئله نیست؛ محدودیتی است که ما بدون اینکه متوجه باشیم به مسئله اضافه کرده‌ایم. در زندگی روزمره هم همین اتفاق زیاد رخ می‌دهد.

«من نمی‌توانم شغلم را تغییر بدهم چون باید درآمد داشته باشم.» این محدودیت ممکن است واقعی باشد. اما آیا تنها راه تغییر شغل، استعفای فوری است؟ «من نمی‌توانم کسب‌وکار راه بیندازم چون سرمایه ندارم.» آیا شروع کسب‌وکار حتماً به سرمایه‌ی زیاد نیاز دارد؟

«من نمی‌توانم ورزش کنم چون وقت ندارم.» آیا ورزش فقط در جلسات یک‌ساعته‌ی باشگاه اتفاق می‌افتد؟ «من نمی‌توانم مهارت جدید یاد بگیرم چون شاغلم.» آیا یادگیری حتماً نیازمند دوره‌ی تمام‌وقت است؟ پرسش درست این نیست که «آیا محدودیت دارم؟»

پرسش این است: «کدام محدودیت واقعی است و کدام محدودیت را من فقط فرض کرده‌ام؟» این تفکیک، یکی از مهم‌ترین بخش‌های تعریف مسئله است.

اقدام کنیم یا صبر کنیم؟ هزینه فرصت و ارزش اطلاعات

اما حتی اگر مسئله را دقیق تعریف کنیم و گزینه‌های واقعی بیشتری بسازیم، یک مسئله‌ی دیگر باقی می‌ماند: آیا حتماً باید کاری انجام دهیم؟ این سؤال عجیب به نظر می‌رسد. ما معمولاً تصمیم‌گیری را با «انتخاب یک اقدام» یکی می‌دانیم. اما همیشه این‌طور نیست. گاهی تصمیم منطقی این است که فعلاً هیچ کاری نکنیم.

این همان جایی است که مفهوم «هزینه‌ی فرصت» اهمیت پیدا می‌کند. وقتی کاری را انجام می‌دهیم، فقط هزینه‌ی مستقیم آن را نمی‌پردازیم؛ فرصت انجام کارهای دیگر را هم از دست می‌دهیم. اگر دو ساعت برای یک جلسه‌ی غیرضروری وقت بگذارید، هزینه‌ی واقعی فقط دو ساعت نیست. هزینه شامل کارهایی هم می‌شود که می‌توانستید در آن دو ساعت انجام دهید. اگر سرمایه‌ای را در یک پروژه قرار دهید، هزینه فقط مقدار پول سرمایه‌گذاری‌شده نیست؛ فرصت استفاده از آن سرمایه در گزینه‌های دیگر نیز بخشی از هزینه است. بنابراین «اقدام نکردن» هم می‌تواند هزینه داشته باشد، اما «اقدام کردن» نیز هزینه دارد.

این موضوع در تصمیم‌گیری‌های مهم به‌خصوص اهمیت پیدا می‌کند. فرض کنید فردی در یک شرکت شغل خوبی دارد، اما پیشنهاد یک موقعیت جدید را دریافت کرده است. اگر پیشنهاد را قبول کند، احتمالاً فرصت رشد دارد، اما ثبات فعلی را از دست می‌دهد. اگر رد کند، ثبات را حفظ می‌کند، اما فرصت تجربه‌ی جدید را از دست می‌دهد. بنابراین سؤال نباید فقط این باشد: «اگر نروم چه اتفاقی می‌افتد؟»

بلکه باید پرسید: «اگر نروم، از چه چیزی محروم می‌شوم؟» و برعکس: «اگر بروم، چه چیزی را از دست می‌دهم؟» تصمیم‌گیری خوب، «اقدام کردن» را در کنار «اقدام نکردن» نیز مقایسه می‌کند.

این نکته در اقتصاد رفتاری نیز بسیار مهم است، چون انسان‌ها معمولاً به وضعیت موجود وزن بیشتری می‌دهند. چیزی که اکنون داریم، از نظر روانی بسیار واقعی‌تر از چیزی است که ممکن است در آینده به دست آوریم. به همین دلیل، گاهی حفظ وضعیت موجود را «بدون تصمیم» تصور می‌کنیم؛ در حالی که وضعیت موجود خودش حاصل یک مسیر و مجموعه‌ای از پیامدهاست. اگر هر ماه در شغلی بمانید که مهارت‌های شما را فرسوده می‌کند، این ماندن بی‌هزینه نیست. اگر یک فرصت سرمایه‌گذاری را بررسی نکنید، «عدم سرمایه‌گذاری» هم یک انتخاب است. اگر درباره‌ی یک تعارض خانوادگی هیچ گفت‌وگویی نکنید، عدم گفت‌وگو نیز پیامد دارد.

اگر یک مهارت را یاد نگیرید، آینده‌ای را انتخاب می‌کنید که در آن، آن مهارت را ندارید. به همین دلیل جمله‌ی معروف «تصمیم نگرفتن هم یک تصمیم است» اگر درست فهمیده شود، نکته‌ی ارزشمندی دارد. اما نباید آن را به یک شعار افراطی تبدیل کرد. چون اگر بگوییم «همیشه تصمیم نگرفتن یعنی تصمیم گرفتن»، ممکن است فرد را به اقدام دائمی هل دهیم؛ در حالی که گاهی عدم اقدام بهترین گزینه است. پس سؤال دقیق‌تر این است: «اگر هیچ کاری نکنم، مسیر به‌طور طبیعی به کجا می‌رود؟»

این سؤال مفهوم مهمی دارد: سناریوی عدم اقدام. فرض کنید می‌خواهید بدانید آیا باید یک دوره‌ی آموزشی را شروع کنید یا نه. اگر شروع نکنید، چه اتفاقی می‌افتد؟ شاید هیچ اتفاق مهمی نیفتد. شاید وضعیت فعلی حفظ شود.

شاید فرصت یادگیری از بین برود. شاید دوره‌ی مشابهی شش ماه بعد پیدا شود. شاید قیمت دوره افزایش پیدا کند. یا شاید اصلاً بعد از بررسی بیشتر متوجه شوید که دوره مناسب شما نیست. «هیچ کاری نکردن» یک وضعیت خنثی نیست؛ باید پیامدهای آن را هم بررسی کنیم.

اما در مقابل، اگر اقدام کردن هزینه، ریسک و تعهد زیادی داشته باشد، ممکن است صبر کردن منطقی‌تر باشد. فرض کنید درباره‌ی خرید یک خانه مردد هستید و اطلاعات بازار ناقص است. اگر عجله‌ای برای خرید ندارید، صبر کردن می‌تواند ارزشمند باشد؛ چون در این حالت، عدم اقدام ممکن است اطلاعات بیشتری برای شما ایجاد کند. این یک نکته‌ی ظریف است: گاهی زمان خودش یک منبع اطلاعاتی است.

هر تصمیمی را نباید فوراً گرفت. گاهی ارزشمندترین اقدام، «جمع‌آوری اطلاعات بیشتر» است. برای مثال، اگر هنوز نمی‌دانید آیا از یک حرفه خوشتان می‌آید یا نه، ممکن است یک گفت‌وگوی کوتاه با یک فرد باتجربه، یک پروژه‌ی آزمایشی یا یک تجربه‌ی کوتاه‌مدت اطلاعاتی تولید کند که تصمیم آینده را بسیار بهتر کند. در اینجا «صبر کردن» با «فرار از تصمیم» فرق دارد. صبر کردن زمانی منطقی است که در این فاصله چیزی تغییر کند: اطلاعات بیشتری به دست بیاوریم، گزینه‌های بیشتری ایجاد شود، شرایط روشن‌تر شود یا هزینه‌ی عدم اقدام پایین باشد.

اما اگر فقط از تصمیم فرار کنیم و هیچ اطلاعات جدیدی تولید نشود، گذشت زمان الزاماً کمکی نمی‌کند. این تمایز مهم است. تعویق آگاهانه با اهمال‌کاری یکی نیست. تعویق آگاهانه یعنی می‌دانیم چرا هنوز تصمیم نمی‌گیریم و می‌دانیم در این فاصله قرار است چه اطلاعاتی جمع کنیم. اهمال‌کاری یعنی تصمیم را به تعویق می‌اندازیم بدون اینکه شرایط تصمیم بهتر شود.

مثلاً: «فعلاً تصمیم نمی‌گیرم چون تا پایان این ماه می‌توانم با سه نفر از این صنعت صحبت کنم و ببینم تجربه‌ی واقعی آنها چیست.» این یک تعویق هدفمند است. اما: «فعلاً نمی‌دانم، بعداً فکر می‌کنم.»

معمولاً تصمیم‌گیری را بهتر نمی‌کند. پس وقتی با یک تصمیم روبه‌رو هستیم، باید سه وضعیت را از هم جدا کنیم: آیا اقدام کردن منطقی‌تر است؟ آیا عدم اقدام منطقی‌تر است؟ یا آیا هنوز اطلاعات کافی نداریم و باید قبل از انتخاب، اطلاعات بیشتری جمع کنیم؟

جمع‌بندی: مراحل شناخت مسئله پیش از تصمیم‌گیری

و شاید بتوان کل فرایند شناخت مسئله را در همین مسیر خلاصه کرد. ابتدا از خود بپرس: مسئله‌ای که دارم واقعاً چیست؟ بعد: آیا چیزی که می‌بینم مسئله است یا فقط نشانه؟

بعد: اگر پنج بار بپرسم چرا، چه چیزی در زیر سطح ظاهر می‌شود؟ بعد: آیا پاسخی که به «چرا» می‌دهم، واقعاً با شواهد پشتیبانی می‌شود؟ بعد: من واقعاً دارم چه چیزی را انتخاب می‌کنم؟

بعد: آیا مسئله را می‌توانم به یک سؤال مشخص و قابل پاسخ تبدیل کنم؟ بعد: چه گزینه‌هایی دارم؟ و شاید مهم‌تر: چه گزینه‌هایی هنوز نساخته‌ام؟

و در نهایت: اگر هیچ کاری نکنم چه اتفاقی می‌افتد؟ این مجموعه پرسش‌ها قرار نیست تصمیم را از پیچیدگی خالی کند. هدف تصمیم‌گیری منطقی، حذف پیچیدگی نیست؛ بلکه تفکیک پیچیدگی واقعی از پیچیدگی مصنوعی است. بسیاری از تصمیم‌های ما سخت هستند، چون واقعاً عدم قطعیت دارند. هیچ تکنیکی نمی‌تواند آینده را با اطمینان کامل پیش‌بینی کند.

اما بخشی از دشواری تصمیم‌ها از جای دیگری می‌آید: از این واقعیت که ما هنوز نمی‌دانیم درباره‌ی چه چیزی تصمیم می‌گیریم. این دو نوع دشواری را نباید با هم اشتباه گرفت. اگر آینده نامطمئن باشد، باید با عدم قطعیت کار کنیم. اما اگر مسئله مبهم باشد، باید ابتدا ابهام را کم کنیم. اگر گزینه‌ها محدود باشند، باید فضای گزینه‌ها را گسترش دهیم.

اگر نشانه را با علت اشتباه گرفته باشیم، باید دوباره سراغ ریشه برویم. اگر علت را حدس زده باشیم، باید شواهد جمع کنیم. و اگر هیچ اقدامی نکردن هم پیامد دارد، باید آن را به‌عنوان یک گزینه‌ی واقعی وارد مقایسه کنیم. در واقع، شاید بتوان گفت تصمیم‌گیری خوب از جایی شروع می‌شود که هنوز تصمیم نمی‌گیریم. لحظه‌ای که دست از انتخاب کردن برمی‌داریم و شروع می‌کنیم به مشاهده کردن.

به جای اینکه بگوییم: «باید چه کار کنم؟» می‌پرسیم: «چه چیزی در این موقعیت واقعاً در حال رخ دادن است؟» این تغییر کوچک، تفاوت بزرگی ایجاد می‌کند.

تصور کنید پزشکی بدون تشخیص بیماری، مستقیم دارو تجویز کند. تصور کنید مهندسی بدون پیدا کردن علت خرابی، قطعه‌ای را تعویض کند. تصور کنید دانشمندی بدون تعریف سؤال، آزمایشی طراحی کند. در همه‌ی این موارد ممکن است فرد بسیار باهوش، بسیار پرتلاش و حتی بسیار باتجربه باشد؛ اما تلاش او روی مسئله‌ی اشتباه متمرکز شده است. تصمیم‌گیری شخصی هم تفاوت چندانی ندارد. ممکن است ساعت‌ها جدول مقایسه درست کنیم، مقاله بخوانیم، با دوستانمان مشورت کنیم، مزایا و معایب بنویسیم و در نهایت تصمیمی بگیریم که از نظر منطقی بسیار مرتب به نظر می‌رسد. اما اگر سؤال اولیه اشتباه بوده باشد، تمام این تلاش‌ها فقط ما را به پاسخ دقیق‌تری برای سؤال اشتباه رسانده‌اند. به همین دلیل، پیش از اینکه بپرسیم «کدام گزینه بهتر است؟»، باید یک قدم عقب‌تر برویم.

«گزینه‌ها برای حل کدام مسئله ساخته شده‌اند؟» پیش از اینکه بپرسیم «چه تصمیمی بگیرم؟»، بپرسیم: «اگر قرار باشد این تصمیم را برای یک دانشمند توضیح بدهم، دقیقاً مسئله‌ای که می‌خواهم حل کنم چیست؟» این سؤال جالب است، چون ما را مجبور می‌کند از زبان احساسی و مبهم فاصله بگیریم. «حالم خوب نیست.»

«از همه‌چیز خسته‌ام.» «دیگر نمی‌توانم.» «این زندگی را نمی‌خواهم.» همه‌ی این جملات ممکن است تجربه‌های واقعی باشند؛ اما هنوز تصمیم نیستند. باید آنها را به سؤال‌هایی تبدیل کنیم که بتوانیم درباره‌شان تحقیق کنیم.

«چه چیزی در زندگی من بیشترین فشار را ایجاد می‌کند؟» «کدام بخش از شرایط فعلی قابل تغییر است؟» «اگر فقط یک متغیر را تغییر دهم، کدام تغییر بیشترین اثر را خواهد داشت؟» «چه چیزی در کنترل من است و چه چیزی نیست؟» «آیا راه‌حل فعلی من واقعاً علت را هدف گرفته یا فقط نشانه را؟»

این همان لحظه‌ای است که یک مسئله‌ی مبهم شروع می‌کند به تبدیل شدن به یک مسئله‌ی قابل حل. و شاید این مهم‌ترین مهارتی باشد که در تصمیم‌گیری باید یاد بگیریم: قبل از اینکه به دنبال پاسخ باشیم، مطمئن شویم سؤال را درست پرسیده‌ایم. در تاریخ علم، بارها یک سؤال جدید بیشتر از صد پاسخ قدیمی ارزش داشته است. کپرنیک فقط اطلاعات جدیدی به نجوم اضافه نکرد؛ جایگاه زمین در مسئله را دوباره تعریف کرد.

سملوایس فقط درمان جدیدی پیدا نکرد؛ به تفاوت میان دو محیط و انتقال عامل بیماری توجه کرد. در بسیاری از پیشرفت‌های علمی، نقطه‌ی عطف زمانی رخ می‌دهد که کسی به چیزی نگاه می‌کند که همه دیده‌اند، اما سؤال متفاوتی درباره‌ی آن می‌پرسد. تصمیم‌گیری شخصی نیز می‌تواند چنین باشد. شاید سال‌هاست می‌دانید که از شغلتان ناراضی هستید. شاید مدت‌هاست می‌دانید که رابطه‌تان مشکل دارد.

شاید بارها درباره‌ی مهاجرت فکر کرده‌اید. شاید ماه‌هاست می‌دانید که باید درباره‌ی پول، تحصیل، خانواده یا آینده‌ی حرفه‌ای خود تصمیم بگیرید. اما ممکن است چیزی که هنوز انجام نداده‌اید، این باشد که مسئله را از نو تعریف کنید. گاهی پاسخ جدیدی لازم نیست. گاهی فقط یک سؤال جدید لازم است.

و شاید به همین دلیل است که اولین مرحله‌ی تصمیم‌گیری، برخلاف چیزی که در ابتدا تصور می‌کنیم، انتخاب نیست. شناخت مسئله است. نه شناختن مسئله به معنای اینکه فقط بدانیم «موضوع چیست»، بلکه به معنای تشخیص دادن تفاوت میان مسئله و نشانه، جدا کردن واقعیت از فرض، پیدا کردن ریشه‌های احتمالی، تبدیل ابهام به سؤال، گسترش مجموعه‌ی گزینه‌ها، ساختن گزینه‌های سوم و چهارم، و وارد کردن «هیچ کاری نکردن» به‌عنوان یک گزینه‌ی واقعی. وقتی این کار را انجام می‌دهیم، هنوز تصمیم نگرفته‌ایم. اما اتفاق مهم‌تری افتاده است.

اکنون می‌دانیم درباره‌ی چه چیزی قرار است تصمیم بگیریم. و این شاید همان نقطه‌ای باشد که تصمیم‌گیری واقعی آغاز می‌شود. چون تصمیم خوب الزاماً تصمیمی نیست که با اطمینان گرفته شده باشد. تصمیم خوب تصمیمی است که می‌دانیم دقیقاً به چه مسئله‌ای پاسخ می‌دهد، چه گزینه‌هایی در برابر ما قرار دارند، چه گزینه‌هایی ممکن است از چشممان پنهان مانده باشند، و اگر هیچ کاری نکنیم چه آینده‌ای را انتخاب کرده‌ایم. پیش از آن، هر انتخابی ممکن است فقط یک واکنش باشد. اما بعد از آن، می‌تواند یک تصمیم باشد.

منابع بخش یکم:
1. Amos Tversky & Daniel Kahneman (1981), “The Framing of Decisions and the Psychology of Choice”, Science, 211(4481), 453–458. DOI: 10.1126/science.7455683.
۲. Allen Newell & Herbert A. Simon (۱۹۷۲), Human Problem Solving, Prentice-Hall؛ به‌ویژه بحث «صورت‌بندی مسئله» و «فضای مسئله».
3. Nicholas Kadar (2019), “Rediscovering Ignaz Philipp Semmelweis (1818–1865)”, American Journal of Obstetrics & Gynecology, 220(1), 26–39. DOI: 10.1016/j.ajog.2018.11.1084.
منابع بخش دوم:
۱. Institute for Healthcare Improvement, “۵ Whys: Finding the Root Cause”؛ توضیح کاربرد Five Whys برای عبور از نشانه و رسیدن به علل عمیق‌تر.
۲. The Five Whys Technique, Springer Nature (۲۰۱۷), DOI: ۱۰.۱۰۰۷/۹۷۸-۹۸۱-۱۰-۰۹۸۳-9_32؛ شامل مزایا و محدودیت‌های روش.
۳. Taiichi Ohno / Toyota Production System tradition؛ برای پیوند تاریخی Five Whys با رویکرد حل مسئله در تولید تویوتا.
منابع بخش سوم:
1. Özgün Köksal-Tuncer & Beate Sodian (2018), “The development of scientific reasoning: Hypothesis testing and argumentation from evidence in young children”, Cognitive Development, 48, 135–145. DOI: 10.1016/j.cogdev.2018.06.011.
۲. Simon, H. A. (۱۹۹۱), “Problem Solving and Reasoning”؛ بر اهمیت بازنمایی مسئله و راهبردهای حل مسئله در تفکر انسانی تأکید می‌کند.
3. Nicholas Kadar & Russell D. Croft (2020), “Why Semmelweis’s doctrine was rejected…”, British Journal for the History of Science, 53(3), 389–395. DOI: 10.1017/S0007087420000229.
منابع بخش چهارم:
1. Tversky & Kahneman (1981), “The Framing of Decisions and the Psychology of Choice”, Science, 211(4481), 453–458. DOI: 10.1126/science.7455683.
2. Marco Cinelli et al. (2020), “How to support the application of multiple criteria decision analysis? Let us start with a comprehensive taxonomy”, Omega, 96, 102261. DOI: 10.1016/j.omega.2020.102261.
۳. HM Treasury (۲۰۲۴), Green Book supplementary guidance: Use of Multi-Criteria Decision Analysis؛ درباره‌ی تعریف معیارهای تصمیم و مقایسه‌ی گزینه‌ها.
منابع بخش پنجم:
۱. David R. Smith (۲۰۲۰), “Introduction to prediction and the value of information”, U.S. Geological Survey. درباره‌ی کاهش عدم‌قطعیت با جمع‌آوری اطلاعات تصمیم‌ساز.
2. National Research Council (2000), “Uncertainty and the Value of Information”, in Strategies to Protect the Health of Deployed U.S. Forces, National Academies Press.
۳. ISPOR Value of Information Analysis Task Force (۲۰۲۰), “Value of Information Analytical Methods”, Value in Health, ۲۳(۶). درباره‌ی مقایسه‌ی ارزش اطلاعات جدید با هزینه‌ی دستیابی به آن.
منابع بخش ششم:
۱. U.S. Digital.gov, “Divergent and convergent thinking”، راهنمای Human-Centered Design؛ درباره‌ی جداسازی مرحله‌ی تولید گزینه‌ها از ارزیابی و انتخاب.
۲. HM Treasury (۲۰۲۴), Green Book supplementary guidance: Use of Multi-Criteria Decision Analysis؛ درباره‌ی تولید و ارزیابی گزینه‌ها در تصمیم‌های چندمعیاره.
۳. Allen Newell & Herbert A. Simon (۱۹۷۲), Human Problem Solving؛ برای مفهوم فضای مسئله و اینکه صورت‌بندی آن، مسیرهای ممکن حل را شکل می‌دهد.
منابع بخش هفتم:
۱. U.S. Digital.gov, “Divergent and convergent thinking”؛ درباره‌ی شناسایی محدودیت‌ها پس از گسترش فضای ایده‌ها و انجام reality check.
۲. Newell & Simon (۱۹۷۲), Human Problem Solving؛ برای نقش بازنمایی و فضای مسئله در تعیین راه‌های دسترس‌پذیر حل.
۳. Tversky & Kahneman (۱۹۸۱), “The Framing of Decisions and the Psychology of Choice”؛ برای اثر صورت‌بندی بر نحوه‌ی دیدن مسئله و گزینه‌ها.
منابع بخش هشتم:
1. Daniel Kahneman, Jack L. Knetsch & Richard H. Thaler (1991), “Anomalies: The Endowment Effect, Loss Aversion, and Status Quo Bias”, Journal of Economic Perspectives, 5(1), 193–206. DOI: 10.1257/jep.5.1.193.
2. David R. Smith (2020), “Introduction to prediction and the value of information”, U.S. Geological Survey.
3. ISPOR Value of Information Analysis Task Force (2020), “Value of Information Analytical Methods”, Value in Health, 23(6).
منابع بخش نهم:
1. Tversky & Kahneman (1981), “The Framing of Decisions and the Psychology of Choice”, Science, 211(4481), 453–458. DOI: 10.1126/science.7455683.
۲. Newell & Simon (۱۹۷۲), Human Problem Solving؛ برای نقش صورت‌بندی مسئله در فرایند حل مسئله.
3. Cinelli et al. (2020), “How to support the application of multiple criteria decision analysis?”, Omega, 96, 102261. DOI: 10.1016/j.omega.2020.102261.

 

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *