در دانشگاه پنسیلوانیا، جوان روانشناسی به نام مارتین سلیگمن، همراهِ همکارش استیو مایر، مشغول انجام آزمایشی روی سگها بودند؛ آزمایشی که قرار بود، بدون آنکه خودشان بدانند، یکی از مهمترین بحثهای تاریخ روانشناسی را شکل بدهد: درماندگی آموختهشده. هدف اصلی آنها در ابتدا، مطالعهی شرطیسازی و یادگیری بود، اما چیزی که در ادامه مشاهده کردند، کاملاً غیرمنتظره بود و مسیر کاری سلیگمن و بخش بزرگی از روانشناسی شناختی و پژوهش دربارهی کنترل را تغییر داد.
آزمایش اینطور طراحی شده بود: سگها را به سه گروه تقسیم کردند. گروه اول در معرض شوک قرار میگرفتند، اما میتوانستند با انجام یک پاسخ مشخص، شوک را متوقف کنند؛ یعنی کنترل داشتند. گروه دوم، الگوی مشابهی از شوک را دریافت میکردند، اما رفتارشان هیچ اثری بر متوقفشدن آن نداشت؛ برای آنها، پایان شوک مستقل از عمل خودشان بود. گروه سوم، گروه کنترل بود و شوکی دریافت نمیکرد. این طراحی سهگروهی کمک میکرد پژوهشگران اثر خودِ شوک را از اثر کنترلناپذیر بودن آن جدا کنند.
در پژوهش کلاسیک سلیگمن و مایر در سال ۱۹۶۷، روز بعد، هر سه گروه را در محفظهای به نام «جعبهی شاتل» قرار دادند؛ جعبهای با دو بخش که با یک دیوار کوتاه از هم جدا شده بودند. در این جعبه، وقتی شوک شروع میشد، سگ فقط کافی بود از روی آن دیوار کوتاه بپرد تا به بخش امن برسد و از شوک فرار کند. این یک تکلیف ساده بود؛ هر سگ سالمی، در عرض چند ثانیه، این حرکت را یاد میگرفت.
سگهای گروه اول، آنهایی که روز قبل کنترل داشتند، و سگهای گروه کنترل، دقیقاً همانطور که انتظار میرفت رفتار کردند: بهمحض شروع شوک، از روی دیوار پریدند و به بخش امن رسیدند. اما بخش بزرگی از سگهای گروه دوم، همانهایی که روز قبل شوک غیرقابلکنترل دریافت کرده بودند، کار عجیبی کردند: برای فرار تلاش مؤثری نکردند. آنها درحالیکه راه فرار، یک پرش ساده روی یک دیوار کوتاه، درست جلوی چشمشان بود، شوک را تحمل میکردند. در گزارشهای بعدی این خط پژوهش، حدود دو سوم حیواناتِ گروهِ شوکِ کنترلناپذیر در یادگیری فرار مشکل نشان دادند؛ یعنی اثر مهم بود، اما در همهی حیوانات به یک شکل رخ نداد.
این خط پژوهش با نام «درماندگی آموختهشده» شناخته شد. تفسیر اولیه این بود که حیوان، پس از تجربهی کنترلناپذیری، چیزی شبیه این را میآموزد: «هر کاری بکنم، فرقی نمیکند». یعنی در تجربهی قبلی، تغییر رفتار او رابطهی قابلاعتمادی با پایان وضعیت ناخوشایند نداشت.
نتیجه شوک همیشه مستقل از عمل آنها بود. و این تجربه، این باور عمیق را در آنها کاشت که بین عمل و نتیجه، هیچ رابطهای وجود ندارد. وقتی این باور شکل گرفت، حتی در موقعیت جدیدی که واقعاً کنترل ممکن بود، سگها دیگر تلاش نکردند. آنها یاد گرفته بودند که درمانده باشند.
این پدیده بعدها در گونههای مختلف و همچنین در آزمایشهای انسانی بررسی شد و الگوهای مشابهی از کاهش تلاش پس از تجربهی کنترلناپذیری گزارش شد. در برخی آزمایشهای انسانی، بهجای شوک از صداهای آزاردهنده یا تکالیف حلنشدنی استفاده شد؛ افرادی که در مرحلهی اول کنترل مؤثری نداشتند، در مرحلهی بعد، حتی وقتی امکان کنترل وجود داشت، بیشتر در معرض کاهش تلاش قرار میگرفتند. البته شدت و تعمیم این اثر در انسانها یکسان نیست و به نحوهی تفسیر تجربه نیز بستگی دارد.
درماندگی آموختهشده چیست؟ تعریف دقیق روانشناختی
حالا بیا کمی دقیقتر بپرسیم: درماندگی آموختهشده، دقیقاً چیست؟ چه چیزی در ذهن اتفاق میافتد که یک موجود زنده، تواناییاش برای تلاش را از دست میدهد؟
درماندگی آموختهشده، حالتی روانشناختی است که در آن، یک فرد یا موجود زنده، پس از تجربهی مکرر رویدادهایی که در آنها هیچ کنترلی بر نتیجه ندارد، به این باور میرسد که عمل او، مستقل از تلاشش، تأثیری بر نتیجه ندارد. این باور، حتی وقتی شرایط تغییر میکند و کنترل دوباره ممکن میشود، باقی میماند و باعث میشود فرد دیگر تلاش نکند، حتی وقتی تلاش میتوانست مؤثر باشد. نکتهی کلیدی اینجاست: درماندگی آموختهشده، واکنشی به «سختی» یک موقعیت نیست؛ واکنشی به «بیارتباطی ادراکشده بین عمل و نتیجه» است.
یک موقعیت میتواند بسیار سخت باشد، اما اگر فرد باور داشته باشد که تلاشش میتواند نتیجه را عوض کند، همچنان تلاش میکند. اما اگر باور کند که هیچ تلاشی فرقی نمیکند، حتی موقعیتهای ساده هم او را وامیدارد که تسلیم شود.
سلیگمن، سالها بعد، این مدل را همراه با لین آبرامسون و جان تیزدیل بازبینی کرد و بهجای تمرکز صرف بر رفتار، به «سبک تبیین» افراد پرداخت؛ یعنی اینکه آدمها چگونه برای خودشان توضیح میدهند که چرا اتفاقات بد برایشان میافتد. این بازنگری در مقالهی مشهور «درماندگی آموختهشده در انسان: نقد و بازفرمولبندی» در سال ۱۹۷۸ صورتبندی شد. آنها نشان دادند که افرادی که رویدادهای منفی را با سه ویژگی خاص تبیین میکنند، یعنی دائمیبودن، فراگیربودن و درونیبودن، بیشتر مستعد درماندگی آموختهشده و افسردگی هستند.
یعنی وقتی کسی فکر میکند این وضع بدی که در آن هستم، همیشه همینطور خواهد ماند، این وضع تمام زندگیام را خراب کرده، و این وضع تقصیر خود من است چون یک نقص ذاتی در من وجود دارد، آنگاه احتمال بیشتری دارد که در برابر چالشهای جدید، حتی اگر قابل حل باشند، تسلیم شود. در مقابل، کسانی که رویدادهای بد را موقتی، محدود و ناشی از عوامل بیرونی یا قابل تغییر میبینند، مقاومت بیشتری در برابر درماندگی نشان میدهند. پژوهشهای بعدی نیز نشان دادهاند که سبکهای تبیینی دربارهی ثبات یا تغییرپذیری علت شکست میتوانند در تعیین اینکه تجربهی یک تکلیف حلنشدنی به عملکرد بعدی منتقل شود، نقش داشته باشند.
نکتهای که اینجا باید روی آن مکث کنیم این است: درماندگی آموختهشده، یک ویژگی ذاتی شخصیتی نیست که برخی آدمها از بدو تولد داشته باشند و برخی نه. این یک پدیده «آموختهشده» است، دقیقاً همانطور که در نامش آمده. یعنی محیط، تجربه و تاریخچهی تعامل با جهان، این باور را در فرد میسازد.
و اگر چیزی آموخته شده باشد، بهطور اصولی، میتوان انتظار داشت تجربههای تازه بتوانند آن را تغییر دهند؛ سلیگمن در دهههای بعدی روی مفاهیمی مانند «خوشبینی آموختهشده» و سپس روانشناسی مثبتگرا نیز کار کرد. اما پیش از آنکه به راه برونرفت برسیم، باید عمیقتر بفهمیم که چه نوع محیطهایی، این باور درماندگی را در انسانها میسازند.
یک نکتهی علمی مهم اینجا وجود دارد: نسخهی اولیه نظریهی درماندگی آموختهشده در دهههای بعد بازنگری شد. مایر و سلیگمن در مرور پژوهشها و شواهد عصبشناختی توضیح دادند که تفسیر اولیه، دستکم در مدلهای حیوانی، بیش از حد ساده بوده است. در مدل جدیدتر، واکنش انفعالی به رویداد آزارندهی طولانی میتواند پاسخ پیشفرض باشد و چیزی که آموخته میشود، بیش از «درماندگی»، کنترلپذیری است؛ یعنی تجربهی اینکه عمل میتواند نتیجه را تغییر دهد. این بازنگری، اصل اهمیت کنترل را حذف نمیکند، بلکه توضیح زیستی آن را دقیقتر میکند. مرور علمی مایر و سلیگمن دربارهی پنجاه سال پژوهش درماندگی آموختهشده این تغییر دیدگاه را بهتفصیل شرح میدهد.
سؤال اصلی این است: چرا برخی محیطها، انسانها را به سمت درماندگی سوق میدهند، و برخی محیطهای دیگر، حتی با وجود سختی، این کار را نمیکنند؟ پاسخ، در یک کلمه، «قابلپیشبینینبودن رابطه بین عمل و نتیجه» است. اجازه بدهید این را باز کنم.
یک محیط سخت اما «عادلانه و باثبات»، یعنی محیطی که در آن، تلاش بیشتر، معمولاً به نتیجه بهتر میانجامد، و قوانین حاکم بر آن، ثابت و قابلپیشبینی است، حتی اگر بسیار طاقتفرسا باشد، معمولاً درماندگی تولید نمیکند. یک ورزشکار که سالها تمرین سخت میکند، چون میداند تمرین بیشتر، احتمال موفقیت را بالا میبرد، درمانده نمیشود؛ خسته میشود، شاید، اما امیدش را از دست نمیدهد، چون رابطه بین عمل و نتیجه برایش روشن است. اما یک محیط «بیثبات و ناعادلانه»، یعنی محیطی که در آن، نتیجه، مستقل از کیفیت تلاش تعیین میشود؛ گاهی تلاش خوب پاداش میگیرد، گاهی نه؛ گاهی تلاش ضعیف تنبیه میشود، گاهی نه؛ و قوانین حاکم، دائماً و بهطور غیرقابلپیشبینی تغییر میکنند.
دقیقاً همان شرایطی است که سگهای آزمایش سلیگمن در آن قرار داشتند: شوکی که کاملاً مستقل از رفتارشان میآمد و میرفت. این نوع محیط، بیش از هر چیز دیگری، مستعد ساختن درماندگی آموختهشده است، چون در آن، هیچ الگوی قابلیادگیریای بین عمل و نتیجه وجود ندارد؛ و ذهن انسان، وقتی نمیتواند الگویی پیدا کند، در نهایت به این نتیجه میرسد که الگویی وجود ندارد، و تلاش برای پیدا کردنش را متوقف میکند. پژوهشهای جدیدتر نیز همچنان بر نقش کنترلپذیری و یادگیری دربارهی رابطهی عمل و پیامد تأکید میکنند.
درماندگی آموختهشده در زندگی روزمره: روابط، کار و رشد فردی
حالا بیاید این اصل را به سه حوزهی مهم زندگی، یعنی روابط، کار و رشد فردی ببریم و ببینیم دقیقاً چطور عمل میکند.
درماندگی آموختهشده در روابط
در حوزه روابط، تصور کن کسی در رابطهای زندگی میکند که در آن، واکنش طرف مقابل، غیرقابلپیشبینی است. یک روز، وقتی دربارهی نیازش صحبت میکند، با درک و همدلی روبهرو میشود؛ روز دیگر، وقتی دقیقاً همان کار را تکرار میکند، با خشم یا سردی یا تحقیر مواجه میشود. هیچ الگوی روشنی وجود ندارد که به او بگوید «اگر این کار را بکنم، آن نتیجه را میگیرم».
در چنین رابطهای، فرد بهتدریج یاد میگیرد که تلاش برای بهبود رابطه، صحبت کردن، ابراز نیاز و تلاش برای حل مسئله، بیفایده است، چون نتیجه، به نظر میرسد بیشتر به خلقوخوی طرف مقابل بستگی دارد تا به کیفیت تلاش خودش. این دقیقاً همان مکانیزمی است که در روابط آسیبزا، از جمله روابط همراه با کنترل روانی یا رفتارهای ناپایدار عاطفی، دیده میشود.
فردی که سالها در چنین رابطهای بوده، حتی وقتی از آن رابطه خارج میشود، ممکن است این باور عمیق را با خودش حمل کند که «تلاش من در روابط، تأثیری ندارد»، و همین باور، او را در روابط بعدی هم منفعل، ساکت یا زود تسلیم نگه دارد. این حالت، گاهی با الگوهایی که در ادبیات روانشناسی دلبستگی توصیف شده همپوشانی دارد؛ نکته مشترک این است که وقتی رابطه عمل-نتیجه مکرراً مختل شود، ذهن یاد میگیرد که دیگر برای کنترل نتیجه تلاش نکند.
درماندگی آموختهشده در محیط کار
در حوزه کار، الگو مشابه است اما با رنگوبوی سازمانی. تصور کن کارمندی در محیطی کار میکند که در آن، ارتقا، تقدیر یا حتی بازخورد ساده، هیچ رابطه روشنی با کیفیت عملکرد او ندارد؛ گاهی کسی که سخت کار کرده، نادیده گرفته میشود، و کسی که کمتر تلاش کرده، به دلایل سیاسی یا تصادفی، تشویق میشود.
یا محیطی که در آن، مدیریت دائماً اولویتها و معیارهای ارزیابی را بدون توضیح تغییر میدهد، طوری که کارمند هرگز نمیداند دقیقاً چه چیزی برای موفقیت لازم است. در چنین محیطی، حتی کارمندان باانگیزه و توانمند ممکن است بهتدریج دچار کاهش احساس کنترل و عاملیت شوند. این وضعیت میتواند با فرسودگی شغلی همپوشانی داشته باشد، اما این دو مفهوم یکی نیستند؛ از زاویهی درماندگی آموختهشده، نکتهی اصلی این است که فرد به این نتیجه برسد تلاشش رابطهی قابلاعتمادی با نتیجه ندارد.
فرد دیگر پیشنهاد نمیدهد، دیگر برای بهبود فرایندها تلاش نمیکند، دیگر برای ارتقا برنامهریزی نمیکند، نه به این دلیل که تنبل شده، بلکه چون، در سطحی ناخودآگاه، یاد گرفته که تلاش، در این سیستم خاص، بیثمر است. این حالت را میتوان در سازمانهایی با مدیریت خودکامه، ارزیابی غیرشفاف یا فرهنگ سازمانی ناعادلانه، بهوضوح مشاهده کرد.
درماندگی آموختهشده در رشد فردی و تحصیل
در حوزه رشد فردی، این پدیده شاید ظریفتر، اما نه کماهمیتتر، عمل میکند. کودکی که در خانوادهای بزرگ میشود که در آن، محبت و توجه والدین، وابسته به خلقوخوی آنها است نه به رفتار کودک، یعنی گاهی همان رفتار، تشویق میشود و گاهی تنبیه، بهتدریج یاد میگیرد که تلاش برای «خوب بودن» یا «کسب محبت»، رابطه روشنی با نتیجه ندارد.
این کودک، در بزرگسالی، ممکن است در برابر چالشهای جدید، یادگیری مهارتی جدید، شروع یک پروژه یا تلاش برای تغییر عادت، بهسرعت تسلیم شود، نه چون توانایی ندارد، بلکه چون، در عمیقترین لایه باورش، معتقد است که «تلاش من، سرنوشت نتیجه را تعیین نمیکند».
همچنین، سیستمهای آموزشی ناعادلانه یا غیرقابلپیشبینی، جایی که نمرهدهی خودسرانه است، یا معیارهای موفقیت دائماً تغییر میکند، میتوانند همین اثر را در دانشآموزان ایجاد کنند؛ پدیدهای که گاهی «درماندگی آموختهشده تحصیلی» نامیده میشود، جایی که دانشآموز، پس از تجربه مکرر شکستهای بهظاهر غیرقابلکنترل، اصلاً دیگر تلاش نمیکند، حتی در تکالیفی که کاملاً از عهدهاش برمیآید.
نکته مشترک در هر سه حوزه این است: این محیط «بیثباتی» و «بیعدالتی» است که آسیب میزند، نه صرفاً «سختی». بیثباتی، یعنی نبود قوانین ثابت و قابلپیشبینی. بیعدالتی در این متن، یعنی نبود تناسب بین تلاش و نتیجه. وقتی این دو با هم ترکیب شوند، ذهن انسان، که اساساً یک دستگاه الگویاب است، دستگاهی که همیشه بهدنبال یافتن رابطه علّی بین رفتار و پیامد است، در نهایت به این نتیجه میرسد که الگویی وجود ندارد، و بهترین استراتژی، صرفهجویی انرژی از طریق عدم تلاش است.
از منظر تکاملی، این حتی میتواند یک نوع استراتژی سازگاری تلقی شود: اگر واقعاً هیچ عملی نتیجه را تغییر نمیدهد، صرف انرژی برای تلاش، اتلاف منابع است. مشکل اینجاست که این نتیجهگیری، اغلب فراتر از موقعیت اصلی تعمیم پیدا میکند و به موقعیتهای جدیدی که واقعاً قابلکنترلاند نیز سرایت میکند؛ دقیقاً همان اتفاقی که برای سگهای سلیگمن افتاد.
درماندگی آموختهشده و تصمیمگیری: چرا انتخابکردن سخت میشود؟
حالا بیا به سؤال اصلی برسیم: درماندگی آموختهشده، دقیقاً چطور روی تصمیمگیری ما تأثیر میگذارد؟
۱. فلج تصمیم و غیرفعالشدن فرایند انتخاب
اولین و شاید مهمترین اثر، این است که درماندگی آموختهشده، بهطور کلی فرایند تصمیمگیری را غیرفعال میکند. تصمیمگیری، در ذات خودش، مبتنی بر این پیشفرض است که انتخابهای مختلف، نتیجههای مختلفی بهدنبال دارند، و وظیفه ما این است که بهترین گزینه را از میان آنها انتخاب کنیم. اما وقتی فردی دچار درماندگی آموختهشده است، این پیشفرض بنیادین، در ذهنش فرو ریخته.
او دیگر باور ندارد که «انتخابهای مختلف، نتیجههای مختلفی دارند». پس چرا باید وقت و انرژی صرف تحلیل گزینهها کند؟ اینجاست که میبینیم افراد درمانده، اغلب دچار چیزی میشوند که میتوان آن را «فلج تصمیم» نامید؛ نه به این معنا که نمیتوانند تحلیل کنند، بلکه به این معنا که اصلاً وارد فرایند تحلیل نمیشوند، چون در سطحی عمیق، بیفایده بودن آن را مفروض گرفتهاند.
۲. کانون کنترل و از دست رفتن احساس عاملیت
اثر دوم، به تغییری مربوط است که میتواند فرد را به سمت کانون کنترل بیرونیتر سوق دهد. افرادی که تجربه مکرر درماندگی داشتهاند، بهتدریج باور میکنند که سرنوشت زندگیشان، بیشتر توسط عوامل بیرونی، شانس، دیگران یا سیستم تعیین میشود تا توسط تلاش خودشان. این تغییر در کانون کنترل، اثر عمیقی روی سبک تصمیمگیری دارد. کسی که کانون کنترل درونی دارد، وقتی با یک مسئله روبهرو میشود، میپرسد: «چه کاری میتوانم انجام دهم که وضعیت را بهتر کند؟» اما کسی که کانون کنترل بیرونی پیدا کرده، میپرسد: «چه اتفاقی برای من خواهد افتاد؟» سؤالی که فرد را در جایگاه منفعل قرار میدهد، نه در جایگاه عامل فعال. این تفاوت ظریف در قاببندی سؤال، تفاوت بزرگی در نتیجه ایجاد میکند؛ اولی به سمت اقدام حرکت میکند، دومی به سمت انتظار و تسلیم.
۳. ندیدن فرصتهای واقعی برای تغییر
اثر سوم، تحریف ادراک فرصتهاست. این شاید ظریفترین و در عین حال خطرناکترین اثر باشد. تحقیقات نشان دادهاند که افراد دچار درماندگی آموختهشده، حتی وقتی در موقعیت جدیدی قرار میگیرند که واقعاً امکان کنترل و انتخاب در آن وجود دارد، اغلب این امکان را اصلاً «نمیبینند». پژوهشهای انسانی نیز نشان دادهاند که اثر درماندگی میتواند به موقعیت جدید منتقل شود، بهویژه بسته به اینکه فرد شکست قبلی را چگونه تفسیر میکند.
درست مثل سگهایی که راه فرار درست جلوی چشمشان بود اما از آن استفاده نکردند، انسانهای درمانده، فرصتهای واقعی برای تغییر را نادیده میگیرند یا دستکم بیاهمیت جلوه میدهند، نه چون فرصتها وجود ندارند، بلکه چون ذهن، از قبل، فیلتر «هیچ چیز فرقی نمیکند» را روی ادراک گذاشته. این یعنی درماندگی آموختهشده، نهفقط انگیزه را از بین میبرد، بلکه توان دیدن گزینهها را هم مختل میکند؛ فرد، از میان فهرست واقعی انتخابهای پیش رویش، فقط انتخابهایی را میبیند که با باور درماندگیاش سازگارند.
۴. درماندگی آموختهشده در مذاکره و روابط
اثر چهارم، به تصمیمگیری در سطح روابط و مذاکره برمیگردد. فردی که در گذشته درماندگی را تجربه کرده، در موقعیتهایی که نیاز به ابراز خواسته، مذاکره یا دفاع از حق خود دارد، اغلب زودتر از حد لازم عقبنشینی میکند. چرا باید برای چیزی چانه بزنم که به هر حال، به گمان من، تحت کنترل من نیست؟ این طرز فکر، فرد را در موقعیت ضعیف در مذاکرات، روابط کاری و حتی تصمیمات مالی قرار میدهد، چون او پیش از آنکه واقعاً تلاش کند، از قبل شکست را پذیرفته است.
۵. درماندگی آموختهشده و افسردگی
اثر پنجم، شاید عمیقترین لایه، مربوط به رابطه درماندگی آموختهشده با افسردگی است. سلیگمن و همکارانش نشان دادند که مدل درماندگی آموختهشده، شباهت زیادی به برخی سازوکارهای مرتبط با افسردگی دارد؛ هر دو شامل این باور بنیادیناند که «تلاش من نتیجه را تغییر نمیدهد». با این حال، درماندگی آموختهشده را نباید مساوی با افسردگی یا بهعنوان توضیح کامل آن در نظر گرفت؛ این مدل سالهاست بازبینی و نقد شده است و در پژوهشهای جدیدتر بهعنوان توضیحی خاصتر دربارهی یادگیری بیاختیاری و واکنش به فقدان کنترل بررسی میشود.
وقتی این باور با سبک تبیینی منفی، یعنی دیدن مشکلات بهعنوان دائمی، فراگیر و درونی، ترکیب شود، دایرهای بسته شکل میگیرد: فرد کمتر تلاش میکند، پس نتایج بدتر میشوند، و نتایج بدتر، باور درماندگی را تقویت میکنند، و این چرخه، خودش را تغذیه میکند. تصمیمگیری، در دل این چرخه، بهتدریج از یک فرایند فعال و امیدوارانه، به یک تشریفات منفعل و بیروح تبدیل میشود.
چگونه چرخهی درماندگی آموختهشده را بشکنیم؟ بازپسگیری عاملیت
نکتهای که اینجا مهم است اینکه تشخیص بدهیم: درماندگی آموختهشده، همیشه یک وضعیت بالینی مثل افسردگی شدید نیست. بسیاری از ما، در حوزههای خاصی از زندگیمان، نه لزوماً همهجا، درجاتی از این پدیده را تجربه میکنیم. کسی که در روابط عاشقانه، بارها شکست خورده، ممکن است در آن حوزه خاص، درمانده باشد، درحالیکه در حوزه شغلیاش کاملاً فعال و پرانگیزه است.
کسی که سالها در سازمانی ناعادلانه کار کرده، ممکن است در محیط کاری منفعل شده باشد، اما در روابط شخصیاش هنوز قدرت عاملیت داشته باشد. این یعنی درماندگی، اغلب موضعی و حوزهمحور است، نه یک ویژگی کلی شخصیت. و این خودش خبر خوبی است، چون یعنی درماندگی، سرنوشت محتوم نیست؛ میتوان آن را در یک حوزه دید، شناخت، و مورد بازبینی قرار داد. شواهد پژوهشی نیز نشان میدهند که انتقال اثر درماندگی میان موقعیتها به شکل ساده و یکسانی رخ نمیدهد و به عوامل مختلفی، از جمله سبک تبیین فرد، بستگی دارد.
خود سلیگمن، در تحقیقات بعدیاش، نکته امیدوارکنندهای کشف کرد: همانطور که همه سگها در آزمایش اول درمانده نشدند، بخشی از آنها، با وجود تجربه شوک غیرقابلکنترل، همچنان تلاش برای فرار را ادامه دادند، در انسانها هم، تجربه یکسان ناعادلانه، همیشه به درماندگی نمیانجامد. عامل تعیینکننده، اغلب، سابقه تجربه کنترل موفق پیش از آن رویداد است.
کسی که پیشتر، تجربههای واقعی از تأثیرگذاری تلاشش بر نتیجه داشته، در برابر محیطهای بیثبات و ناعادلانه، مقاومتر است. پژوهشهای بعدی در این حوزه نیز نقش کنترلپذیری تجربههای گذشته را در شکلگیری پاسخ به استرس و رفتار بعدی بررسی کردهاند.
این نکته، برای بحث ما درباره تصمیمگیری، اهمیت عملی دارد. اگر کسی احساس میکند در بخشی از زندگیاش دچار درماندگی شده، یعنی بهجای تحلیل گزینهها، اصلاً وارد فرایند تصمیمگیری نمیشود، یا زودتر از حد لازم تسلیم میشود، نقطه شروع بازسازی برای او، نه یک تغییر بزرگ و ناگهانی، بلکه بازسازی تدریجی تجربه کنترل است. این بحث را میتوان در کنار مقالهی هفتخان تصمیمگیری؛ ۷ مانع رسیدن به یک تصمیم درست دید؛ چون درماندگی میتواند پیش از آنکه فرد حتی وارد مرحلهی سنجش گزینهها شود، خودِ فرایند تصمیمگیری را متوقف کند. این یعنی پیداکردن حوزههای کوچک، ولی واقعی، که در آنها، رابطه بین تلاش و نتیجه، روشن و قابل مشاهده باشد؛ کارهایی که در آنها، اگر تلاش کنم، واقعاً نتیجه بهتر میشود، و میتوانم این رابطه را با چشمان خودم ببینم. هر تجربه موفق، هرچند کوچک، شواهدی جمع میکند که به ذهن میگوید: «شاید، اینبار، تلاشم اهمیت دارد».
از منظر تصمیمگیری، این به معنی بازتعریف سؤالی است که در ابتدای هر تصمیم میپرسیم. بهجای سؤال ناخودآگاهِ «چرا زحمت بکشم، وقتی هیچچیز فرقی نمیکند؟» باید یاد بگیریم بپرسیم: «آیا این موقعیت خاص، واقعاً شبیه موقعیتهای گذشتهای است که در آنها درمانده شدم، یا این یک موقعیت متفاوت است که قوانین متفاوتی دارد؟» این سؤال، مستقیماً به قلب خطای شناختی درماندگی آموختهشده میزند؛ خطایی که در آن، تعمیم نادرست گذشته به آینده، مانع دیدن واقعیت حال حاضر میشود.
باید به این نکته هم اشاره کنم که مسئولیت درماندگی آموختهشده، هرگز صرفاً بر دوش فرد درمانده نیست. اگر کسی در محیطی بیثبات و ناعادلانه، رابطهای پرآشوب، سازمانی خودکامه یا خانوادهای پیشبینیناپذیر درمانده شده، این نتیجه منطقی یک محیط آسیبزا است، نه ضعف شخصیتی او. سرزنش فرد درمانده بهخاطر «تنبلی» یا «کمبود انگیزه»، دقیقاً همان اشتباهی است که ناظران آزمایش سلیگمن، اگر بدون دانستن تاریخچه سگها، آنها را قضاوت میکردند، مرتکب میشدند؛ آنها ممکن بود سگهای گروه دوم را «تنبل» یا «کندذهن» بنامند، درحالیکه واقعیت این بود که آن سگها، دقیقاً همان چیزی را که تجربه کرده بودند، بهدرستی یاد گرفته بودند. مسیر برونرفت، نه از طریق سرزنش خود یا دیگران، بلکه از طریق شناختن منشأ این باور، و سپس، بهآرامی و با شواهد جدید، بازآموزی آن است.
و شاید بزرگترین درسی که از داستان سلیگمن و سگهایش میتوان گرفت، این باشد: توانایی یا ناتوانی ما در تصمیمگیری فعال، همیشه بازتابی از استعداد ذاتی یا هوش ما نیست. اغلب، بازتابی از تاریخچهای است که با آن مواجه بودهایم؛ تاریخچهای از محیطهایی که یا به ما یاد دادهاند تلاش اهمیت دارد، یا به ما یاد دادهاند تلاش بیفایده است. شناختن این حقیقت، بهخودیخود، اولین قدم بازپسگیری عاملیت است.
چون وقتی بفهمیم درماندگی ما، یک واکنش منطقی به یک تاریخچه خاص بوده، نه یک ویژگی ثابت و تغییرناپذیر شخصیت ما، آنگاه میتوانیم بپرسیم: اگر این باور، آموخته شده، پس آیا میشود آن را دوباره آموخت؟ آیا میشود، اینبار با آگاهی، شواهد تازهای برای رابطه بین تلاش و نتیجه جمع کرد؟ آیا میشود، قدمبهقدم، آن دیوار کوتاه جعبه شاتل را دوباره دید، اینبار نه بهعنوان مانعی غیرقابلعبور، بلکه بهعنوان فرصتی برای پریدن؟
پرسشهای متداول دربارهی درماندگی آموختهشده
درماندگی آموختهشده چیست؟
درماندگی آموختهشده به الگویی اشاره دارد که در آن، پس از تجربههای مکرر و ظاهراً غیرقابلکنترل، فرد یاد میگیرد که تلاش او تأثیر چندانی بر نتیجه ندارد و در موقعیتهای بعدی نیز ممکن است کمتر تلاش کند. این مفهوم از پژوهشهای سلیگمن و همکارانش سرچشمه گرفته است.
آیا درماندگی آموختهشده همان افسردگی است؟
خیر. درماندگی آموختهشده با افسردگی ارتباط نظری و پژوهشی مهمی دارد، اما این دو یکی نیستند. مدل درماندگی آموختهشده یکی از چارچوبهایی بوده که برای توضیح برخی فرایندهای مرتبط با افسردگی مطرح شده و در طول زمان بازبینی و نقد شده است.
آیا درماندگی آموختهشده قابل تغییر است؟
بله. آموختهشده بودن این پدیده به این معناست که الگوهای مرتبط با آن میتوانند تغییر کنند. تجربهی کنترل واقعی، بازنگری در سبک تبیین و ایجاد موقعیتهایی که در آنها تلاش و نتیجه رابطهی قابل مشاهدهای دارند، از مسیرهای مورد توجه پژوهشها هستند.
درماندگی آموختهشده فقط در افراد ضعیف یا کمانگیزه اتفاق میافتد؟
نه. تجربهی درماندگی لزوماً نشانه ضعف شخصیتی یا کمبود هوش نیست. در نظریه و پژوهش این حوزه، سابقهی تجربهی کنترلپذیری و غیرقابلکنترل بودن رویدادها نقش مهمی دارد.
درماندگی آموختهشده در روابط چگونه دیده میشود؟
ممکن است فرد پس از تجربهی مکررِ بیتأثیر بودن تلاشهایش برای حل تعارض یا تغییر رابطه، به این نتیجه برسد که صحبت کردن، درخواست کردن یا مرزبندی کردن فایدهای ندارد و بهتدریج منفعل شود.
درماندگی آموختهشده در محیط کار چه شکلی دارد؟
اگر فرد بارها تجربه کند که کیفیت کار، تلاش یا ابتکارش تأثیری بر پاداش، ارتقا یا بازخورد ندارد، ممکن است بهتدریج تلاش فعال را کنار بگذارد؛ نه لزوماً به دلیل تنبلی، بلکه به دلیل اینکه یاد گرفته است تلاش در آن محیط نتیجه قابلاعتمادی ندارد.
آیا میتوان با ایجاد موفقیتهای کوچک درماندگی را کاهش داد؟
ایجاد تجربههای واقعی و قابل مشاهده از کنترل و تأثیرگذاری میتواند یکی از مسیرهای مهم بازسازی احساس عاملیت باشد؛ بهویژه زمانی که فرد بتواند رابطهی میان اقدام و نتیجه را بهوضوح مشاهده کند. پژوهشهای مربوط به کنترلپذیری و انتقال اثر درماندگی از چنین نگاهی حمایت میکنند.
مهمترین سؤال برای شکستن درماندگی آموختهشده چیست؟
یکی از مفیدترین پرسشها این است: «آیا این موقعیت واقعاً غیرقابلکنترل است، یا من به دلیل تجربههای گذشته، آن را غیرقابلکنترل تصور میکنم؟» این سؤال به تفکیک گذشته از وضعیت فعلی کمک میکند.
منابع علمی
برای ادعاهای اصلی این مقاله، این منابع علمی مبنا قرار گرفتهاند:
- Seligman & Maier (1967), Failure to escape traumatic shock — PubMed
- Overmier & Seligman (1967), Effects of inescapable shock upon subsequent escape and avoidance responding — PubMed
- Abramson, Seligman & Teasdale (1978), Learned helplessness in humans: Critique and reformulation — PubMed
- Maier & Seligman (2016), Learned Helplessness at Fifty: Insights from Neuroscience — PMC
یادداشت: درماندگی آموختهشده یک مفهوم پژوهشی در روانشناسی است و با تشخیص بالینی افسردگی یکسان نیست. اگر احساس درماندگی، ناامیدی یا بیانگیزگی شدید و مداوم است و زندگی روزمره را مختل میکند، ارزیابی توسط متخصص سلامت روان میتواند کمککننده باشد.
در دانشگاه پنسیلوانیا، جوان روانشناسی به نام مارتین سلیگمن، همراهِ همکارش استیو مایر، مشغول انجام آزمایشی روی سگها بودند؛ آزمایشی که قرار بود، بدون آنکه خودشان بدانند، یکی از مهمترین بحثهای تاریخ روانشناسی را شکل بدهد: درماندگی آموختهشده. هدف اصلی آنها در ابتدا، مطالعهی شرطیسازی و یادگیری بود، اما چیزی که در ادامه مشاهده کردند، کاملاً غیرمنتظره بود و مسیر کاری سلیگمن و بخش بزرگی از روانشناسی شناختی و پژوهش دربارهی کنترل را تغییر داد.
آزمایش اینطور طراحی شده بود: سگها را به سه گروه تقسیم کردند. گروه اول در معرض شوک قرار میگرفتند، اما میتوانستند با انجام یک پاسخ مشخص، شوک را متوقف کنند؛ یعنی کنترل داشتند. گروه دوم، الگوی مشابهی از شوک را دریافت میکردند، اما رفتارشان هیچ اثری بر متوقفشدن آن نداشت؛ برای آنها، پایان شوک مستقل از عمل خودشان بود. گروه سوم، گروه کنترل بود و شوکی دریافت نمیکرد. این طراحی سهگروهی کمک میکرد پژوهشگران اثر خودِ شوک را از اثر کنترلناپذیر بودن آن جدا کنند.
در پژوهش کلاسیک سلیگمن و مایر در سال ۱۹۶۷، روز بعد، هر سه گروه را در محفظهای به نام «جعبهی شاتل» قرار دادند؛ جعبهای با دو بخش که با یک دیوار کوتاه از هم جدا شده بودند. در این جعبه، وقتی شوک شروع میشد، سگ فقط کافی بود از روی آن دیوار کوتاه بپرد تا به بخش امن برسد و از شوک فرار کند. این یک تکلیف ساده بود؛ هر سگ سالمی، در عرض چند ثانیه، این حرکت را یاد میگرفت.
سگهای گروه اول، آنهایی که روز قبل کنترل داشتند، و سگهای گروه کنترل، دقیقاً همانطور که انتظار میرفت رفتار کردند: بهمحض شروع شوک، از روی دیوار پریدند و به بخش امن رسیدند. اما بخش بزرگی از سگهای گروه دوم، همانهایی که روز قبل شوک غیرقابلکنترل دریافت کرده بودند، کار عجیبی کردند: برای فرار تلاش مؤثری نکردند. آنها درحالیکه راه فرار، یک پرش ساده روی یک دیوار کوتاه، درست جلوی چشمشان بود، شوک را تحمل میکردند. در گزارشهای بعدی این خط پژوهش، حدود دو سوم حیواناتِ گروهِ شوکِ کنترلناپذیر در یادگیری فرار مشکل نشان دادند؛ یعنی اثر مهم بود، اما در همهی حیوانات به یک شکل رخ نداد.
این خط پژوهش با نام «درماندگی آموختهشده» شناخته شد. تفسیر اولیه این بود که حیوان، پس از تجربهی کنترلناپذیری، چیزی شبیه این را میآموزد: «هر کاری بکنم، فرقی نمیکند». یعنی در تجربهی قبلی، تغییر رفتار او رابطهی قابلاعتمادی با پایان وضعیت ناخوشایند نداشت.
نتیجه شوک همیشه مستقل از عمل آنها بود. و این تجربه، این باور عمیق را در آنها کاشت که بین عمل و نتیجه، هیچ رابطهای وجود ندارد. وقتی این باور شکل گرفت، حتی در موقعیت جدیدی که واقعاً کنترل ممکن بود، سگها دیگر تلاش نکردند. آنها یاد گرفته بودند که درمانده باشند.
این پدیده بعدها در گونههای مختلف و همچنین در آزمایشهای انسانی بررسی شد و الگوهای مشابهی از کاهش تلاش پس از تجربهی کنترلناپذیری گزارش شد. در برخی آزمایشهای انسانی، بهجای شوک از صداهای آزاردهنده یا تکالیف حلنشدنی استفاده شد؛ افرادی که در مرحلهی اول کنترل مؤثری نداشتند، در مرحلهی بعد، حتی وقتی امکان کنترل وجود داشت، بیشتر در معرض کاهش تلاش قرار میگرفتند. البته شدت و تعمیم این اثر در انسانها یکسان نیست و به نحوهی تفسیر تجربه نیز بستگی دارد.
درماندگی آموختهشده چیست؟ تعریف دقیق روانشناختی
حالا بیا کمی دقیقتر بپرسیم: درماندگی آموختهشده، دقیقاً چیست؟ چه چیزی در ذهن اتفاق میافتد که یک موجود زنده، تواناییاش برای تلاش را از دست میدهد؟
درماندگی آموختهشده، حالتی روانشناختی است که در آن، یک فرد یا موجود زنده، پس از تجربهی مکرر رویدادهایی که در آنها هیچ کنترلی بر نتیجه ندارد، به این باور میرسد که عمل او، مستقل از تلاشش، تأثیری بر نتیجه ندارد. این باور، حتی وقتی شرایط تغییر میکند و کنترل دوباره ممکن میشود، باقی میماند و باعث میشود فرد دیگر تلاش نکند، حتی وقتی تلاش میتوانست مؤثر باشد. نکتهی کلیدی اینجاست: درماندگی آموختهشده، واکنشی به «سختی» یک موقعیت نیست؛ واکنشی به «بیارتباطی ادراکشده بین عمل و نتیجه» است.
یک موقعیت میتواند بسیار سخت باشد، اما اگر فرد باور داشته باشد که تلاشش میتواند نتیجه را عوض کند، همچنان تلاش میکند. اما اگر باور کند که هیچ تلاشی فرقی نمیکند، حتی موقعیتهای ساده هم او را وامیدارد که تسلیم شود.
سلیگمن، سالها بعد، این مدل را همراه با لین آبرامسون و جان تیزدیل بازبینی کرد و بهجای تمرکز صرف بر رفتار، به «سبک تبیین» افراد پرداخت؛ یعنی اینکه آدمها چگونه برای خودشان توضیح میدهند که چرا اتفاقات بد برایشان میافتد. این بازنگری در مقالهی مشهور «درماندگی آموختهشده در انسان: نقد و بازفرمولبندی» در سال ۱۹۷۸ صورتبندی شد. آنها نشان دادند که افرادی که رویدادهای منفی را با سه ویژگی خاص تبیین میکنند، یعنی دائمیبودن، فراگیربودن و درونیبودن، بیشتر مستعد درماندگی آموختهشده و افسردگی هستند.
یعنی وقتی کسی فکر میکند این وضع بدی که در آن هستم، همیشه همینطور خواهد ماند، این وضع تمام زندگیام را خراب کرده، و این وضع تقصیر خود من است چون یک نقص ذاتی در من وجود دارد، آنگاه احتمال بیشتری دارد که در برابر چالشهای جدید، حتی اگر قابل حل باشند، تسلیم شود. در مقابل، کسانی که رویدادهای بد را موقتی، محدود و ناشی از عوامل بیرونی یا قابل تغییر میبینند، مقاومت بیشتری در برابر درماندگی نشان میدهند. پژوهشهای بعدی نیز نشان دادهاند که سبکهای تبیینی دربارهی ثبات یا تغییرپذیری علت شکست میتوانند در تعیین اینکه تجربهی یک تکلیف حلنشدنی به عملکرد بعدی منتقل شود، نقش داشته باشند.
نکتهای که اینجا باید روی آن مکث کنیم این است: درماندگی آموختهشده، یک ویژگی ذاتی شخصیتی نیست که برخی آدمها از بدو تولد داشته باشند و برخی نه. این یک پدیده «آموختهشده» است، دقیقاً همانطور که در نامش آمده. یعنی محیط، تجربه و تاریخچهی تعامل با جهان، این باور را در فرد میسازد.
و اگر چیزی آموخته شده باشد، بهطور اصولی، میتوان انتظار داشت تجربههای تازه بتوانند آن را تغییر دهند؛ سلیگمن در دهههای بعدی روی مفاهیمی مانند «خوشبینی آموختهشده» و سپس روانشناسی مثبتگرا نیز کار کرد. اما پیش از آنکه به راه برونرفت برسیم، باید عمیقتر بفهمیم که چه نوع محیطهایی، این باور درماندگی را در انسانها میسازند.
یک نکتهی علمی مهم اینجا وجود دارد: نسخهی اولیه نظریهی درماندگی آموختهشده در دهههای بعد بازنگری شد. مایر و سلیگمن در مرور پژوهشها و شواهد عصبشناختی توضیح دادند که تفسیر اولیه، دستکم در مدلهای حیوانی، بیش از حد ساده بوده است. در مدل جدیدتر، واکنش انفعالی به رویداد آزارندهی طولانی میتواند پاسخ پیشفرض باشد و چیزی که آموخته میشود، بیش از «درماندگی»، کنترلپذیری است؛ یعنی تجربهی اینکه عمل میتواند نتیجه را تغییر دهد. این بازنگری، اصل اهمیت کنترل را حذف نمیکند، بلکه توضیح زیستی آن را دقیقتر میکند. مرور علمی مایر و سلیگمن دربارهی پنجاه سال پژوهش درماندگی آموختهشده این تغییر دیدگاه را بهتفصیل شرح میدهد.
سؤال اصلی این است: چرا برخی محیطها، انسانها را به سمت درماندگی سوق میدهند، و برخی محیطهای دیگر، حتی با وجود سختی، این کار را نمیکنند؟ پاسخ، در یک کلمه، «قابلپیشبینینبودن رابطه بین عمل و نتیجه» است. اجازه بدهید این را باز کنم.
یک محیط سخت اما «عادلانه و باثبات»، یعنی محیطی که در آن، تلاش بیشتر، معمولاً به نتیجه بهتر میانجامد، و قوانین حاکم بر آن، ثابت و قابلپیشبینی است، حتی اگر بسیار طاقتفرسا باشد، معمولاً درماندگی تولید نمیکند. یک ورزشکار که سالها تمرین سخت میکند، چون میداند تمرین بیشتر، احتمال موفقیت را بالا میبرد، درمانده نمیشود؛ خسته میشود، شاید، اما امیدش را از دست نمیدهد، چون رابطه بین عمل و نتیجه برایش روشن است. اما یک محیط «بیثبات و ناعادلانه»، یعنی محیطی که در آن، نتیجه، مستقل از کیفیت تلاش تعیین میشود؛ گاهی تلاش خوب پاداش میگیرد، گاهی نه؛ گاهی تلاش ضعیف تنبیه میشود، گاهی نه؛ و قوانین حاکم، دائماً و بهطور غیرقابلپیشبینی تغییر میکنند.
دقیقاً همان شرایطی است که سگهای آزمایش سلیگمن در آن قرار داشتند: شوکی که کاملاً مستقل از رفتارشان میآمد و میرفت. این نوع محیط، بیش از هر چیز دیگری، مستعد ساختن درماندگی آموختهشده است، چون در آن، هیچ الگوی قابلیادگیریای بین عمل و نتیجه وجود ندارد؛ و ذهن انسان، وقتی نمیتواند الگویی پیدا کند، در نهایت به این نتیجه میرسد که الگویی وجود ندارد، و تلاش برای پیدا کردنش را متوقف میکند. پژوهشهای جدیدتر نیز همچنان بر نقش کنترلپذیری و یادگیری دربارهی رابطهی عمل و پیامد تأکید میکنند.
درماندگی آموختهشده در زندگی روزمره: روابط، کار و رشد فردی
حالا بیاید این اصل را به سه حوزهی مهم زندگی، یعنی روابط، کار و رشد فردی ببریم و ببینیم دقیقاً چطور عمل میکند.
درماندگی آموختهشده در روابط
در حوزه روابط، تصور کن کسی در رابطهای زندگی میکند که در آن، واکنش طرف مقابل، غیرقابلپیشبینی است. یک روز، وقتی دربارهی نیازش صحبت میکند، با درک و همدلی روبهرو میشود؛ روز دیگر، وقتی دقیقاً همان کار را تکرار میکند، با خشم یا سردی یا تحقیر مواجه میشود. هیچ الگوی روشنی وجود ندارد که به او بگوید «اگر این کار را بکنم، آن نتیجه را میگیرم».
در چنین رابطهای، فرد بهتدریج یاد میگیرد که تلاش برای بهبود رابطه، صحبت کردن، ابراز نیاز و تلاش برای حل مسئله، بیفایده است، چون نتیجه، به نظر میرسد بیشتر به خلقوخوی طرف مقابل بستگی دارد تا به کیفیت تلاش خودش. این دقیقاً همان مکانیزمی است که در روابط آسیبزا، از جمله روابط همراه با کنترل روانی یا رفتارهای ناپایدار عاطفی، دیده میشود.
فردی که سالها در چنین رابطهای بوده، حتی وقتی از آن رابطه خارج میشود، ممکن است این باور عمیق را با خودش حمل کند که «تلاش من در روابط، تأثیری ندارد»، و همین باور، او را در روابط بعدی هم منفعل، ساکت یا زود تسلیم نگه دارد. این حالت، گاهی با الگوهایی که در ادبیات روانشناسی دلبستگی توصیف شده همپوشانی دارد؛ نکته مشترک این است که وقتی رابطه عمل-نتیجه مکرراً مختل شود، ذهن یاد میگیرد که دیگر برای کنترل نتیجه تلاش نکند.
درماندگی آموختهشده در محیط کار
در حوزه کار، الگو مشابه است اما با رنگوبوی سازمانی. تصور کن کارمندی در محیطی کار میکند که در آن، ارتقا، تقدیر یا حتی بازخورد ساده، هیچ رابطه روشنی با کیفیت عملکرد او ندارد؛ گاهی کسی که سخت کار کرده، نادیده گرفته میشود، و کسی که کمتر تلاش کرده، به دلایل سیاسی یا تصادفی، تشویق میشود.
یا محیطی که در آن، مدیریت دائماً اولویتها و معیارهای ارزیابی را بدون توضیح تغییر میدهد، طوری که کارمند هرگز نمیداند دقیقاً چه چیزی برای موفقیت لازم است. در چنین محیطی، حتی کارمندان باانگیزه و توانمند ممکن است بهتدریج دچار کاهش احساس کنترل و عاملیت شوند. این وضعیت میتواند با فرسودگی شغلی همپوشانی داشته باشد، اما این دو مفهوم یکی نیستند؛ از زاویهی درماندگی آموختهشده، نکتهی اصلی این است که فرد به این نتیجه برسد تلاشش رابطهی قابلاعتمادی با نتیجه ندارد.
فرد دیگر پیشنهاد نمیدهد، دیگر برای بهبود فرایندها تلاش نمیکند، دیگر برای ارتقا برنامهریزی نمیکند، نه به این دلیل که تنبل شده، بلکه چون، در سطحی ناخودآگاه، یاد گرفته که تلاش، در این سیستم خاص، بیثمر است. این حالت را میتوان در سازمانهایی با مدیریت خودکامه، ارزیابی غیرشفاف یا فرهنگ سازمانی ناعادلانه، بهوضوح مشاهده کرد.
درماندگی آموختهشده در رشد فردی و تحصیل
در حوزه رشد فردی، این پدیده شاید ظریفتر، اما نه کماهمیتتر، عمل میکند. کودکی که در خانوادهای بزرگ میشود که در آن، محبت و توجه والدین، وابسته به خلقوخوی آنها است نه به رفتار کودک، یعنی گاهی همان رفتار، تشویق میشود و گاهی تنبیه، بهتدریج یاد میگیرد که تلاش برای «خوب بودن» یا «کسب محبت»، رابطه روشنی با نتیجه ندارد.
این کودک، در بزرگسالی، ممکن است در برابر چالشهای جدید، یادگیری مهارتی جدید، شروع یک پروژه یا تلاش برای تغییر عادت، بهسرعت تسلیم شود، نه چون توانایی ندارد، بلکه چون، در عمیقترین لایه باورش، معتقد است که «تلاش من، سرنوشت نتیجه را تعیین نمیکند».
همچنین، سیستمهای آموزشی ناعادلانه یا غیرقابلپیشبینی، جایی که نمرهدهی خودسرانه است، یا معیارهای موفقیت دائماً تغییر میکند، میتوانند همین اثر را در دانشآموزان ایجاد کنند؛ پدیدهای که گاهی «درماندگی آموختهشده تحصیلی» نامیده میشود، جایی که دانشآموز، پس از تجربه مکرر شکستهای بهظاهر غیرقابلکنترل، اصلاً دیگر تلاش نمیکند، حتی در تکالیفی که کاملاً از عهدهاش برمیآید.
نکته مشترک در هر سه حوزه این است: این محیط «بیثباتی» و «بیعدالتی» است که آسیب میزند، نه صرفاً «سختی». بیثباتی، یعنی نبود قوانین ثابت و قابلپیشبینی. بیعدالتی در این متن، یعنی نبود تناسب بین تلاش و نتیجه. وقتی این دو با هم ترکیب شوند، ذهن انسان، که اساساً یک دستگاه الگویاب است، دستگاهی که همیشه بهدنبال یافتن رابطه علّی بین رفتار و پیامد است، در نهایت به این نتیجه میرسد که الگویی وجود ندارد، و بهترین استراتژی، صرفهجویی انرژی از طریق عدم تلاش است.
از منظر تکاملی، این حتی میتواند یک نوع استراتژی سازگاری تلقی شود: اگر واقعاً هیچ عملی نتیجه را تغییر نمیدهد، صرف انرژی برای تلاش، اتلاف منابع است. مشکل اینجاست که این نتیجهگیری، اغلب فراتر از موقعیت اصلی تعمیم پیدا میکند و به موقعیتهای جدیدی که واقعاً قابلکنترلاند نیز سرایت میکند؛ دقیقاً همان اتفاقی که برای سگهای سلیگمن افتاد.
درماندگی آموختهشده و تصمیمگیری: چرا انتخابکردن سخت میشود؟
حالا بیا به سؤال اصلی برسیم: درماندگی آموختهشده، دقیقاً چطور روی تصمیمگیری ما تأثیر میگذارد؟
۱. فلج تصمیم و غیرفعالشدن فرایند انتخاب
اولین و شاید مهمترین اثر، این است که درماندگی آموختهشده، بهطور کلی فرایند تصمیمگیری را غیرفعال میکند. تصمیمگیری، در ذات خودش، مبتنی بر این پیشفرض است که انتخابهای مختلف، نتیجههای مختلفی بهدنبال دارند، و وظیفه ما این است که بهترین گزینه را از میان آنها انتخاب کنیم. اما وقتی فردی دچار درماندگی آموختهشده است، این پیشفرض بنیادین، در ذهنش فرو ریخته.
او دیگر باور ندارد که «انتخابهای مختلف، نتیجههای مختلفی دارند». پس چرا باید وقت و انرژی صرف تحلیل گزینهها کند؟ اینجاست که میبینیم افراد درمانده، اغلب دچار چیزی میشوند که میتوان آن را «فلج تصمیم» نامید؛ نه به این معنا که نمیتوانند تحلیل کنند، بلکه به این معنا که اصلاً وارد فرایند تحلیل نمیشوند، چون در سطحی عمیق، بیفایده بودن آن را مفروض گرفتهاند.
۲. کانون کنترل و از دست رفتن احساس عاملیت
اثر دوم، به تغییری مربوط است که میتواند فرد را به سمت کانون کنترل بیرونیتر سوق دهد. افرادی که تجربه مکرر درماندگی داشتهاند، بهتدریج باور میکنند که سرنوشت زندگیشان، بیشتر توسط عوامل بیرونی، شانس، دیگران یا سیستم تعیین میشود تا توسط تلاش خودشان. این تغییر در کانون کنترل، اثر عمیقی روی سبک تصمیمگیری دارد. کسی که کانون کنترل درونی دارد، وقتی با یک مسئله روبهرو میشود، میپرسد: «چه کاری میتوانم انجام دهم که وضعیت را بهتر کند؟» اما کسی که کانون کنترل بیرونی پیدا کرده، میپرسد: «چه اتفاقی برای من خواهد افتاد؟» سؤالی که فرد را در جایگاه منفعل قرار میدهد، نه در جایگاه عامل فعال. این تفاوت ظریف در قاببندی سؤال، تفاوت بزرگی در نتیجه ایجاد میکند؛ اولی به سمت اقدام حرکت میکند، دومی به سمت انتظار و تسلیم.
۳. ندیدن فرصتهای واقعی برای تغییر
اثر سوم، تحریف ادراک فرصتهاست. این شاید ظریفترین و در عین حال خطرناکترین اثر باشد. تحقیقات نشان دادهاند که افراد دچار درماندگی آموختهشده، حتی وقتی در موقعیت جدیدی قرار میگیرند که واقعاً امکان کنترل و انتخاب در آن وجود دارد، اغلب این امکان را اصلاً «نمیبینند». پژوهشهای انسانی نیز نشان دادهاند که اثر درماندگی میتواند به موقعیت جدید منتقل شود، بهویژه بسته به اینکه فرد شکست قبلی را چگونه تفسیر میکند.
درست مثل سگهایی که راه فرار درست جلوی چشمشان بود اما از آن استفاده نکردند، انسانهای درمانده، فرصتهای واقعی برای تغییر را نادیده میگیرند یا دستکم بیاهمیت جلوه میدهند، نه چون فرصتها وجود ندارند، بلکه چون ذهن، از قبل، فیلتر «هیچ چیز فرقی نمیکند» را روی ادراک گذاشته. این یعنی درماندگی آموختهشده، نهفقط انگیزه را از بین میبرد، بلکه توان دیدن گزینهها را هم مختل میکند؛ فرد، از میان فهرست واقعی انتخابهای پیش رویش، فقط انتخابهایی را میبیند که با باور درماندگیاش سازگارند.
۴. درماندگی آموختهشده در مذاکره و روابط
اثر چهارم، به تصمیمگیری در سطح روابط و مذاکره برمیگردد. فردی که در گذشته درماندگی را تجربه کرده، در موقعیتهایی که نیاز به ابراز خواسته، مذاکره یا دفاع از حق خود دارد، اغلب زودتر از حد لازم عقبنشینی میکند. چرا باید برای چیزی چانه بزنم که به هر حال، به گمان من، تحت کنترل من نیست؟ این طرز فکر، فرد را در موقعیت ضعیف در مذاکرات، روابط کاری و حتی تصمیمات مالی قرار میدهد، چون او پیش از آنکه واقعاً تلاش کند، از قبل شکست را پذیرفته است.
۵. درماندگی آموختهشده و افسردگی
اثر پنجم، شاید عمیقترین لایه، مربوط به رابطه درماندگی آموختهشده با افسردگی است. سلیگمن و همکارانش نشان دادند که مدل درماندگی آموختهشده، شباهت زیادی به برخی سازوکارهای مرتبط با افسردگی دارد؛ هر دو شامل این باور بنیادیناند که «تلاش من نتیجه را تغییر نمیدهد». با این حال، درماندگی آموختهشده را نباید مساوی با افسردگی یا بهعنوان توضیح کامل آن در نظر گرفت؛ این مدل سالهاست بازبینی و نقد شده است و در پژوهشهای جدیدتر بهعنوان توضیحی خاصتر دربارهی یادگیری بیاختیاری و واکنش به فقدان کنترل بررسی میشود.
وقتی این باور با سبک تبیینی منفی، یعنی دیدن مشکلات بهعنوان دائمی، فراگیر و درونی، ترکیب شود، دایرهای بسته شکل میگیرد: فرد کمتر تلاش میکند، پس نتایج بدتر میشوند، و نتایج بدتر، باور درماندگی را تقویت میکنند، و این چرخه، خودش را تغذیه میکند. تصمیمگیری، در دل این چرخه، بهتدریج از یک فرایند فعال و امیدوارانه، به یک تشریفات منفعل و بیروح تبدیل میشود.
چگونه چرخهی درماندگی آموختهشده را بشکنیم؟ بازپسگیری عاملیت
نکتهای که اینجا مهم است اینکه تشخیص بدهیم: درماندگی آموختهشده، همیشه یک وضعیت بالینی مثل افسردگی شدید نیست. بسیاری از ما، در حوزههای خاصی از زندگیمان، نه لزوماً همهجا، درجاتی از این پدیده را تجربه میکنیم. کسی که در روابط عاشقانه، بارها شکست خورده، ممکن است در آن حوزه خاص، درمانده باشد، درحالیکه در حوزه شغلیاش کاملاً فعال و پرانگیزه است.
کسی که سالها در سازمانی ناعادلانه کار کرده، ممکن است در محیط کاری منفعل شده باشد، اما در روابط شخصیاش هنوز قدرت عاملیت داشته باشد. این یعنی درماندگی، اغلب موضعی و حوزهمحور است، نه یک ویژگی کلی شخصیت. و این خودش خبر خوبی است، چون یعنی درماندگی، سرنوشت محتوم نیست؛ میتوان آن را در یک حوزه دید، شناخت، و مورد بازبینی قرار داد. شواهد پژوهشی نیز نشان میدهند که انتقال اثر درماندگی میان موقعیتها به شکل ساده و یکسانی رخ نمیدهد و به عوامل مختلفی، از جمله سبک تبیین فرد، بستگی دارد.
خود سلیگمن، در تحقیقات بعدیاش، نکته امیدوارکنندهای کشف کرد: همانطور که همه سگها در آزمایش اول درمانده نشدند، بخشی از آنها، با وجود تجربه شوک غیرقابلکنترل، همچنان تلاش برای فرار را ادامه دادند، در انسانها هم، تجربه یکسان ناعادلانه، همیشه به درماندگی نمیانجامد. عامل تعیینکننده، اغلب، سابقه تجربه کنترل موفق پیش از آن رویداد است.
کسی که پیشتر، تجربههای واقعی از تأثیرگذاری تلاشش بر نتیجه داشته، در برابر محیطهای بیثبات و ناعادلانه، مقاومتر است. پژوهشهای بعدی در این حوزه نیز نقش کنترلپذیری تجربههای گذشته را در شکلگیری پاسخ به استرس و رفتار بعدی بررسی کردهاند.
این نکته، برای بحث ما درباره تصمیمگیری، اهمیت عملی دارد. اگر کسی احساس میکند در بخشی از زندگیاش دچار درماندگی شده، یعنی بهجای تحلیل گزینهها، اصلاً وارد فرایند تصمیمگیری نمیشود، یا زودتر از حد لازم تسلیم میشود، نقطه شروع بازسازی برای او، نه یک تغییر بزرگ و ناگهانی، بلکه بازسازی تدریجی تجربه کنترل است. این بحث را میتوان در کنار مقالهی هفتخان تصمیمگیری؛ ۷ مانع رسیدن به یک تصمیم درست دید؛ چون درماندگی میتواند پیش از آنکه فرد حتی وارد مرحلهی سنجش گزینهها شود، خودِ فرایند تصمیمگیری را متوقف کند. این یعنی پیداکردن حوزههای کوچک، ولی واقعی، که در آنها، رابطه بین تلاش و نتیجه، روشن و قابل مشاهده باشد؛ کارهایی که در آنها، اگر تلاش کنم، واقعاً نتیجه بهتر میشود، و میتوانم این رابطه را با چشمان خودم ببینم. هر تجربه موفق، هرچند کوچک، شواهدی جمع میکند که به ذهن میگوید: «شاید، اینبار، تلاشم اهمیت دارد».
از منظر تصمیمگیری، این به معنی بازتعریف سؤالی است که در ابتدای هر تصمیم میپرسیم. بهجای سؤال ناخودآگاهِ «چرا زحمت بکشم، وقتی هیچچیز فرقی نمیکند؟» باید یاد بگیریم بپرسیم: «آیا این موقعیت خاص، واقعاً شبیه موقعیتهای گذشتهای است که در آنها درمانده شدم، یا این یک موقعیت متفاوت است که قوانین متفاوتی دارد؟» این سؤال، مستقیماً به قلب خطای شناختی درماندگی آموختهشده میزند؛ خطایی که در آن، تعمیم نادرست گذشته به آینده، مانع دیدن واقعیت حال حاضر میشود.
باید به این نکته هم اشاره کنم که مسئولیت درماندگی آموختهشده، هرگز صرفاً بر دوش فرد درمانده نیست. اگر کسی در محیطی بیثبات و ناعادلانه، رابطهای پرآشوب، سازمانی خودکامه یا خانوادهای پیشبینیناپذیر درمانده شده، این نتیجه منطقی یک محیط آسیبزا است، نه ضعف شخصیتی او. سرزنش فرد درمانده بهخاطر «تنبلی» یا «کمبود انگیزه»، دقیقاً همان اشتباهی است که ناظران آزمایش سلیگمن، اگر بدون دانستن تاریخچه سگها، آنها را قضاوت میکردند، مرتکب میشدند؛ آنها ممکن بود سگهای گروه دوم را «تنبل» یا «کندذهن» بنامند، درحالیکه واقعیت این بود که آن سگها، دقیقاً همان چیزی را که تجربه کرده بودند، بهدرستی یاد گرفته بودند. مسیر برونرفت، نه از طریق سرزنش خود یا دیگران، بلکه از طریق شناختن منشأ این باور، و سپس، بهآرامی و با شواهد جدید، بازآموزی آن است.
و شاید بزرگترین درسی که از داستان سلیگمن و سگهایش میتوان گرفت، این باشد: توانایی یا ناتوانی ما در تصمیمگیری فعال، همیشه بازتابی از استعداد ذاتی یا هوش ما نیست. اغلب، بازتابی از تاریخچهای است که با آن مواجه بودهایم؛ تاریخچهای از محیطهایی که یا به ما یاد دادهاند تلاش اهمیت دارد، یا به ما یاد دادهاند تلاش بیفایده است. شناختن این حقیقت، بهخودیخود، اولین قدم بازپسگیری عاملیت است.
چون وقتی بفهمیم درماندگی ما، یک واکنش منطقی به یک تاریخچه خاص بوده، نه یک ویژگی ثابت و تغییرناپذیر شخصیت ما، آنگاه میتوانیم بپرسیم: اگر این باور، آموخته شده، پس آیا میشود آن را دوباره آموخت؟ آیا میشود، اینبار با آگاهی، شواهد تازهای برای رابطه بین تلاش و نتیجه جمع کرد؟ آیا میشود، قدمبهقدم، آن دیوار کوتاه جعبه شاتل را دوباره دید، اینبار نه بهعنوان مانعی غیرقابلعبور، بلکه بهعنوان فرصتی برای پریدن؟
پرسشهای متداول دربارهی درماندگی آموختهشده
درماندگی آموختهشده چیست؟
درماندگی آموختهشده به الگویی اشاره دارد که در آن، پس از تجربههای مکرر و ظاهراً غیرقابلکنترل، فرد یاد میگیرد که تلاش او تأثیر چندانی بر نتیجه ندارد و در موقعیتهای بعدی نیز ممکن است کمتر تلاش کند. این مفهوم از پژوهشهای سلیگمن و همکارانش سرچشمه گرفته است.
آیا درماندگی آموختهشده همان افسردگی است؟
خیر. درماندگی آموختهشده با افسردگی ارتباط نظری و پژوهشی مهمی دارد، اما این دو یکی نیستند. مدل درماندگی آموختهشده یکی از چارچوبهایی بوده که برای توضیح برخی فرایندهای مرتبط با افسردگی مطرح شده و در طول زمان بازبینی و نقد شده است.
آیا درماندگی آموختهشده قابل تغییر است؟
بله. آموختهشده بودن این پدیده به این معناست که الگوهای مرتبط با آن میتوانند تغییر کنند. تجربهی کنترل واقعی، بازنگری در سبک تبیین و ایجاد موقعیتهایی که در آنها تلاش و نتیجه رابطهی قابل مشاهدهای دارند، از مسیرهای مورد توجه پژوهشها هستند.
درماندگی آموختهشده فقط در افراد ضعیف یا کمانگیزه اتفاق میافتد؟
نه. تجربهی درماندگی لزوماً نشانه ضعف شخصیتی یا کمبود هوش نیست. در نظریه و پژوهش این حوزه، سابقهی تجربهی کنترلپذیری و غیرقابلکنترل بودن رویدادها نقش مهمی دارد.
درماندگی آموختهشده در روابط چگونه دیده میشود؟
ممکن است فرد پس از تجربهی مکررِ بیتأثیر بودن تلاشهایش برای حل تعارض یا تغییر رابطه، به این نتیجه برسد که صحبت کردن، درخواست کردن یا مرزبندی کردن فایدهای ندارد و بهتدریج منفعل شود.
درماندگی آموختهشده در محیط کار چه شکلی دارد؟
اگر فرد بارها تجربه کند که کیفیت کار، تلاش یا ابتکارش تأثیری بر پاداش، ارتقا یا بازخورد ندارد، ممکن است بهتدریج تلاش فعال را کنار بگذارد؛ نه لزوماً به دلیل تنبلی، بلکه به دلیل اینکه یاد گرفته است تلاش در آن محیط نتیجه قابلاعتمادی ندارد.
آیا میتوان با ایجاد موفقیتهای کوچک درماندگی را کاهش داد؟
ایجاد تجربههای واقعی و قابل مشاهده از کنترل و تأثیرگذاری میتواند یکی از مسیرهای مهم بازسازی احساس عاملیت باشد؛ بهویژه زمانی که فرد بتواند رابطهی میان اقدام و نتیجه را بهوضوح مشاهده کند. پژوهشهای مربوط به کنترلپذیری و انتقال اثر درماندگی از چنین نگاهی حمایت میکنند.
مهمترین سؤال برای شکستن درماندگی آموختهشده چیست؟
یکی از مفیدترین پرسشها این است: «آیا این موقعیت واقعاً غیرقابلکنترل است، یا من به دلیل تجربههای گذشته، آن را غیرقابلکنترل تصور میکنم؟» این سؤال به تفکیک گذشته از وضعیت فعلی کمک میکند.
منابع علمی
برای ادعاهای اصلی این مقاله، این منابع علمی مبنا قرار گرفتهاند:
- Seligman & Maier (1967), Failure to escape traumatic shock — PubMed
- Overmier & Seligman (1967), Effects of inescapable shock upon subsequent escape and avoidance responding — PubMed
- Abramson, Seligman & Teasdale (1978), Learned helplessness in humans: Critique and reformulation — PubMed
- Maier & Seligman (2016), Learned Helplessness at Fifty: Insights from Neuroscience — PMC
یادداشت: درماندگی آموختهشده یک مفهوم پژوهشی در روانشناسی است و با تشخیص بالینی افسردگی یکسان نیست. اگر احساس درماندگی، ناامیدی یا بیانگیزگی شدید و مداوم است و زندگی روزمره را مختل میکند، ارزیابی توسط متخصص سلامت روان میتواند کمککننده باشد.