در یک روز برفی حوالی نیمههای زمستان در ساعتِ هشتِ صبحِ دهمین روز از یازدهمین ماهِ سالِ پنجاهوسه به دنیا سلام کردم… برف را دوست دارم!
دیپلمم را در رشته ریاضی-فیزیک در سالِ هفتادویک گرفتم… منطق زیبای ریاضی را دوست دارم!
در همان سال هفتادویک در رشتهی مهندسی مکانیک دردانشکدهی فنیِ دانشگاه تهران پذیرفته شدم… نگاه مهندسی به پدیدهها را دوست دارم! دانشگاه تهران را با همهی مختصاتاش- با روزهایی که در سالنهای تمرینِ نمایشِ دانشجویان تئاترِ دانشکدهی هنرهای زیبا و در شبِ شعرهایِ دانشکدهی ادبیات گذراندم- دوست دارم!
از سالِ هفتادوهشت در صنعت خودرو مشغول به کار شدم. در طول آن سالها در انجام فعالیتهایِ مختلفِ مهندسی-مدیریتی و اجرای پروژههای متعددی مشارکت داشتم و دریافتم که برای درکِ بهترِپدیدهها وموضوعاتِ یک جامعه و یا سازمان، نیازمندِ مجهز کردنِ نگاه و اندیشهی خود به رویکرد سیستمی هستم. و اینگونه بود که از سال هشتادوچهار و همزمان با وجود مسئولیت مدیریت فنی و اجرایی به سرزمین مطالعاتِ مدیریتی نیز وارد شدم. یک دوره تخصصی مدیریت اجرایی در سازمان مدیریت صنعتی را گذراندم و سپس دورهی کارشناسیارشد گرایش مدیریت فناوری اطلاعات (MITM) را گذراندم که البته بعدها نام این رشته با توجه به محتوای دروس به مدیریت کسب و کار هوشمند و تحولگرا (MBA – Intelligent Business & Transforming Management) تغییر یافت. همین حوالی بود که دریافتم گویا کار کردن با انسانها برایم بسیار لذتبخش است و مسیر شغلیام را از مدیریت فنی به مدیریت برنامهریزی توسعه منابع انسانی تغییر دادم. و با پذیرفتن مسئولیت اجرایی در حوزه توسعه یادگیری کارکنان، پروژههای مختلفی را در مدیریت دانش، مدیریت آموزش و مدیریت عملکرد اجرا کردم…. و البته در همان سالها دورهی دکتری مدیریتِ کسبوکار (DBA) را در دانشگاه تهران گذراندم… دنیای رویکردهای نوین مدیریتی را دوست دارم!
از همان سالهای تحصیل در دورهی لیسانس که به نزدیک به سی سالِ پیش برمیگردد، گهگاه تدریس خصوصی داشتم، از حدود بیست سال پیش تدریس موضوعاتِ مختلف مهندسی و مدیریتی به کارشناسانِ سازمان را شروع کردم و در ده سالِ اخیر فعالیت آموزشیام در مقام مدرس و تسهیلگر در کلاسها و کارگاههای مختلف شکل جدیتری به خود گرفت… تدریس و تسهیلگری را دوست دارم!
*از کار کردن با ماشینها تا کار کردن با انسانها*
در دورانی که مشغول پروژههای مدیریت دانش و مدیریت عملکرد بودم، با دنیای کوچینگ آشنا شدم و انگار گمشدهی خود را آنجا یافتم… با عشق به یادگیری و اثرگذاری در دورههای حرفهای کوچینگ شرکت کردم و مسیری جدید به رویم گشوده شد… به نظرم تقویت تفکر پرسشگرانه، یادگیری مهارتهای نرم وتوسعه فردی و اجتماعی انسان برای افزایش کیفیت زندگی ما بسیار مهم است و کوچینگ را ابزاری کارآمد برای این منظور یافتم… کوچینگ را بسیار دوست دارم!
در سال ۹۵ همراه با چند نفر از همکارانم مجموعه کیفکو را با هدف ارایه خدمات تخصصی کوچینگ و منتورینگ برای افراد و سازمانها پایه گذاری کردیم که تا سال ۱۴۰۰ این پروژه ادامه داشت و به گواهِ بازخوردهای مدیران و صاحبانِ کسب و کار منشا اثرهای قابل توجهی بود… کار تیمی را دوست دارم و در این مسیر در حال یادگیریاش هستم!
از سال ۱۴۰۱ ایدهای را که در این سالهای بودن در دنیای کوچینگ نیازش را بسیار حس میکردم اجرایی کردم. “با کی کوچ” سامانهای برای وصل کردن، پل ارتباطی بین کوچهای مورد اعتماد در شبکهی حرفهای من با مراجعانی که در مسیر زندگی علاقمند و نیازمند به همراهیِ یک کوچ هستند؛ بر همین اساس شکل گرفت… وصل کردن آدمهای مناسب به یکدیگر را دوست دارم!
و در سال ۱۴۰۲ پروژهی “زیکوچ” را از پسِ ایدهای که مدتی است وجودم را فرا گرفته شروع کردم… دربارهاش بعدها بیشتر خواهم نوشت.
و اما… در طولِ مسیرِ زندگی، این شانس را داشتهام که با انسانهایی مواجه شوم که در اصلاحِ نگاهام به هستی و پدیدههایش موثر بودهاند… این مواجه شدن یا به صورت دیدار حضوری بوده و یا به صورت مطالعهی آثار و اندیشهی آنها… اینجا مجالِ یادآوریِ همه نیست… برخیشان:
حکیم ابوالقاسم فردوسی… با شاهنامهاش و تلاشِ طاقتفرسایش برای احیای مفهومی به نام “ایران” و یادآوری عنصرهای مهم فرهنگِ ایرانی مثل خِرَد و شادی…
پروفسور بیژن خرم… در سال هشتادوهفت در محضرش بودم در درسِ “تفکر سیستمی” که به من آموخت “بند بر پای نیست، بر جان و دل است”…
استاد مرتضی مردیها… آشنایی با زاویهی دید و اندیشهی مرتضی مردیها، دوست داشتن فلسفه و جامعهشناسی را برایم جلوهای جذاب بخشید!
راستی… در سالِ نود و دو، کارگاهِ فنِ بیان، گویندگی و دوبله را گذراندم… گویندگی را همیشه دوست داشتم و حضور در این دوره این دوست داشتن را برایم عمق بخشید…
به نظرم زندگی چیزی کم داشت اگر شعر نبود و اگر موسیقی نبود… اگر کلمه نبود و اگر صدا نبود… اگر تفکر نبود و اگر شادی نبود…
طایفهی گایینی یکی از هفت طایفهی زندیه هستند.
مسکن اولیهی طایفهی گایینی منطقهای در نزدیکی بیستون در ۲۵ کیلومتری شهر کرمانشاه بوده است.
گایینی به معنای دارای آیین بزرگ است. در واقع گایینیها در اصل گاهآیینها بودهاند.”گاه” به معنای بزرگ و “یینی” مخفف آیین است. این نام به گونهای برگرفته از فرهنگ پهلوانی کرمانشاهی است که تداعیکنندهی آیین بزرگ فتوت و جوانمردی مرسوم در این قوم بوده است.
گایینیها در دوران زندیه از کرمانشاه به سوی شیراز مهاجرت کرده و سپس در دورهی قاجاریه از آنجا به قم کوچانده شدند.
منبع: برداشتی از کتاب “تاریخ محمدی” نوشتهی “محمد فتحالله بن محمدتقی ساروی” صفحه ۳۶۵