کوچ-منتور مدیران ارشد شریک توسعه راهبری مدیران

.

AR

EN

کبراهایی که بیشتر شدند؛ وقتی راه‌حل ما مسئله را بدتر می‌کند

تصور کنید مسئول شهری هستید که با یک مشکل جدی روبه‌رو شده است: تعداد مارهای سمی در شهر زیاد شده و مردم نگران‌اند. باید چه کار کنید؟ شاید ساده‌ترین راه‌حل این باشد که برای کشتن مارها جایزه تعیین کنید. هرکس یک مار مرده تحویل دهد، پول می‌گیرد. منطقی به نظر می‌رسد، نه؟ اگر کشتن مار سودآور شود، مردم مارهای بیشتری می‌کشند و تعدادشان کمتر می‌شود.

 

داستان مشهور «اثر کبرا» دقیقاً از همین‌جا شروع می‌شود. طبق روایتی که بعدها در ادبیات اقتصادی معروف شد، در دوران حکومت بریتانیا بر هند، مقامات برای کاهش تعداد کبراهای دهلی بابت تحویل هر مار مرده پاداش تعیین کردند. در ابتدا ظاهراً طرح موفق بود و تعداد زیادی مار تحویل داده شد، اما بعد اتفاق عجیبی افتاد: بعضی مردم متوجه شدند اگر کبرا پرورش دهند، می‌توانند آن‌ها را بکشند و در ازای هرکدام جایزه بگیرند. دولت وقتی متوجه این رفتار شد، طرح را متوقف کرد و پرورش‌دهندگان نیز مارهایی را که دیگر ارزشی نداشتند آزاد کردند. نتیجه چه شد؟ قرار بود تعداد مارها کمتر شود، اما حالا ممکن بود حتی بیشتر از قبل شده باشند.

 

این داستان بسیار مشهور است، اما شواهد تاریخی برای اینکه دقیقاً به همین شکل اتفاق افتاده باشد ضعیف‌اند و پژوهش‌های تاریخی جدید درباره صحت آن تردید ایجاد کرده‌اند. با این حال نام Cobra Effect باقی مانده است، چون پدیده‌ای که توضیح می‌دهد کاملاً واقعی است: گاهی راه‌حلی که برای حل یک مشکل طراحی می‌کنیم، رفتار انسان‌ها یا خود سیستم را به شکلی تغییر می‌دهد که همان مشکل را بزرگ‌تر می‌کند.

 

اما چرا چنین اتفاقی می‌افتد؟ آیا تصمیم اولیه احمقانه بوده است؟ الزاماً نه. اتفاقاً خطرناک‌ترین راه‌حل‌ها اغلب آن‌هایی نیستند که از ابتدا احمقانه به نظر می‌رسند؛ آن‌هایی هستند که در نگاه اول کاملاً منطقی‌اند.

 

مشکل راه‌حل کبرا چه بود؟

 

اگر هدف کاهش تعداد کبراها باشد، آیا پرداخت پول برای کشتن کبرا تصمیم بدی است؟ در نگاه اول نه. اتفاقاً رابطه علت و معلولی کاملاً روشن به نظر می‌رسد: هرچه پاداش کشتن مار بیشتر باشد، افراد انگیزه بیشتری برای کشتن مار پیدا می‌کنند و بنابراین تعداد مارها کاهش پیدا می‌کند.

 

اما یک حلقه از زنجیره نادیده گرفته شده بود: انسان‌ها فقط به قانون واکنش نشان نمی‌دهند؛ خودشان را با آن تطبیق می‌دهند. وقتی به مردم می‌گویید «برای هر کبرا پول می‌دهیم»، شما فقط انگیزه کشتن کبرا را افزایش نداده‌اید، بلکه ناخواسته ارزش اقتصادی «داشتن کبرا» را هم افزایش داده‌اید. چیزی که قبلاً حیوانی خطرناک و بی‌ارزش بود، حالا تبدیل به منبع درآمد شده است.

 

این همان چیزی است که اقتصاددانان از آن با عنوان مشوق معکوس یا Perverse Incentive یاد می‌کنند؛ سازوکاری که افراد را به رفتاری تشویق می‌کند که نتیجه نهایی آن برخلاف هدف اولیه طراح سیستم است. شاید مسئله اصلی این باشد که تصمیم‌گیرنده می‌پرسد: «اگر من این قانون را اجرا کنم، چه اتفاقی می‌افتد؟» اما سؤال دقیق‌تر این است: «وقتی آدم‌ها بفهمند این قانون وجود دارد، رفتارشان را چگونه تغییر می‌دهند؟»

 

آیا ما معمولاً فقط اثر اول تصمیم را می‌بینیم؟

 

فرض کنید مدیر یک شرکت هستید و می‌خواهید فروش را افزایش دهید. تصمیم می‌گیرید حقوق فروشندگان را مستقیماً به تعداد قراردادهای بسته‌شده وابسته کنید. چه اتفاقی می‌افتد؟ احتمالاً تعداد قراردادها بالا می‌رود.

 

اما بعد چه؟ اگر پاداش فقط به «تعداد قرارداد» وابسته باشد، فروشنده چه انگیزه‌ای دارد که درباره کیفیت مشتری، احتمال لغو قرارداد یا رضایت بلندمدت او فکر کند؟ شاید شروع کند به فروختن محصول به افرادی که اصلاً مشتری مناسبی نیستند. تعداد قراردادها بالا می‌رود، اما مرجوعی، نارضایتی و فشار روی تیم پشتیبانی هم افزایش پیدا می‌کند.

 

آیا برنامه پاداش شکست خورده است؟ نه لزوماً از منظر شاخصی که برای آن طراحی شده بود. فروشنده دقیقاً همان چیزی را بیشتر کرده که از او خواسته بودیم: تعداد قرارداد. مشکل این بود که ما تعداد قرارداد را با هدف واقعی شرکت اشتباه گرفته بودیم و همین تفاوت کوچک می‌تواند پیامدهای بسیار بزرگی داشته باشد.

 

وقتی شاخص تبدیل به هدف می‌شود چه اتفاقی می‌افتد؟

 

فرض کنید هدف یک مدرسه افزایش یادگیری دانش‌آموزان است، اما «یادگیری» را مستقیم نمی‌توان اندازه گرفت، بنابراین از نمره امتحان به‌عنوان شاخص استفاده می‌کنیم. تا اینجا مشکلی وجود ندارد. بعد تصمیم می‌گیریم بودجه مدرسه، ارزیابی معلم یا پاداش دانش‌آموز را مستقیماً به نمره‌ها وابسته کنیم.

 

حالا چه چیزی تغییر کرده است؟ نمره دیگر فقط «اندازه‌گیری یادگیری» نیست؛ خودش تبدیل به هدف شده است. وقتی این اتفاق می‌افتد، افراد ممکن است راه‌هایی پیدا کنند که نمره را بالا ببرند بدون اینکه الزاماً یادگیری واقعی بیشتر شود؛ مثلاً آموزش فقط روی مباحث امتحان متمرکز شود یا بخش‌هایی از آموزش که اندازه‌گیری نمی‌شوند کنار گذاشته شوند.

 

این ایده با مفهومی مشهور به قانون گودهارت نزدیک است: وقتی یک معیار به هدف تبدیل می‌شود، ممکن است کیفیت خود را به‌عنوان معیار از دست بدهد، چون مردم شروع می‌کنند خودِ عدد را بهینه کنند، نه چیزی را که عدد قرار بود نمایندگی کند. و شاید بسیاری از «اثرهای کبرا» از همین‌جا شروع شوند.

 

آیا پاداش همیشه رفتار مطلوب را بیشتر می‌کند؟

 

تصور ساده ما این است که اگر می‌خواهیم رفتاری بیشتر شود، برای آن پاداش تعیین کنیم. اگر می‌خواهیم کودکان بیشتر مطالعه کنند، جایزه بدهیم. اگر می‌خواهیم کارمند بیشتر کار کند، پاداش مالی بدهیم. اگر می‌خواهیم افراد بیشتر در کلاس حاضر شوند، بابت حضورشان امتیاز بدهیم.

 

اما آیا اثر پاداش همیشه همان چیزی است که انتظار داریم؟ نه. در یک آزمایش میدانی درباره حضور دانش‌آموزان در مدارس غیررسمی هند، پاداش دادن برای رسیدن به تعداد مشخصی از روزهای حضور، در زمان اجرای برنامه توانست حضور را افزایش دهد. اما پس از حذف پاداش، برای برخی دانش‌آموزانی که پیش از آن حضور کمی داشتند، میزان حضور حتی کاهش پیدا کرد و پژوهشگران کاهش علاقه به محتوای آموزشی و پیامدهای دیگری را نیز گزارش کردند.

 

یعنی سیاست ممکن است در کوتاه‌مدت دقیقاً همان عددی را که می‌خواستیم بهتر کند، اما در بلندمدت اثری متفاوت ایجاد کند. چطور ممکن است؟ چون انسان‌ها ماشین‌هایی نیستند که فقط به محرک پاسخ دهند. انگیزه بیرونی می‌تواند با انگیزه درونی، روابط اجتماعی و برداشت ما از یک رفتار تعامل داشته باشد. پس سؤال فقط این نیست که «این پاداش چه رفتاری را بیشتر می‌کند؟» باید بپرسیم: این پاداش معنای رفتار را چگونه تغییر می‌دهد؟

 

اثر اول، اثر دوم و اثر سوم یک تصمیم چیست؟

 

یکی از راه‌های مفید برای فکر کردن درباره پیامدهای ناخواسته، چیزی است که گاهی Second-order thinking یا تفکر درجه دوم نامیده می‌شود. تفکر درجه اول می‌پرسد: «اگر این کار را انجام دهم، چه اتفاقی می‌افتد؟» تفکر درجه دوم می‌پرسد: «بعد از آن چه؟» و شاید حتی بتوانیم یک بار دیگر بپرسیم: «و بعد از آن چه؟»

 

مثلاً قیمت محصولمان را نصف می‌کنیم. اثر اول چیست؟ احتمالاً فروش بیشتر می‌شود. بعد چه؟ شاید مشتریانی جذب شوند که فقط به دلیل قیمت پایین آمده‌اند و وفاداری کمی دارند. بعد چه؟ شاید برند به‌تدریج به‌عنوان محصول ارزان شناخته شود و مشتریانی که حاضر بودند قیمت بالاتری بپردازند هم انتظار تخفیف پیدا کنند.

 

پس تصمیم اولیه «فروش بیشتر» ایجاد کرده است، اما شاید در سطح دوم و سوم سودآوری یا جایگاه برند را تضعیف کند. این به معنای بد بودن تخفیف نیست، فقط یعنی هیچ تصمیمی در خلأ اتفاق نمی‌افتد.

 

چرا مغز ما اثر درجه دوم را نمی‌بیند؟

 

شاید چون اثر اول معمولاً واضح‌تر، فوری‌تر و قابل اندازه‌گیری‌تر است. اگر کارمند دیر می‌آید و برای تأخیر جریمه تعیین کنیم، به‌راحتی می‌توانیم ببینیم چند نفر دیر آمده‌اند، اما آیا می‌توانیم به همان راحتی اندازه بگیریم که این سیاست چه تغییری در رابطه کارکنان با سازمان ایجاد کرده است؟

 

اگر برای پاسخ سریع‌تر به مشتری پاداش بدهیم، زمان پاسخ را دقیقاً اندازه می‌گیریم، اما آیا همان‌قدر راحت کیفیت جواب‌ها را می‌بینیم؟ اگر تعداد پست‌های یک تیم محتوا را KPI کنیم، افزایش تعداد پست کاملاً واضح است، اما فرسودگی تیم، افت خلاقیت یا تولید محتوای کم‌ارزش ممکن است ماه‌ها بعد خودش را نشان دهد.

 

در نتیجه تصمیم‌گیرنده معمولاً چیزی را بهینه می‌کند که سریع دیده می‌شود، در حالی که پیامدهای دیگر آرام‌تر و پراکنده‌ترند. و شاید همین یکی از دلایلی باشد که بسیاری از راه‌حل‌های بد در ابتدا موفق به نظر می‌رسند.

 

وقتی آدم‌ها قواعد بازی را یاد می‌گیرند

 

فرض کنید در شرکتی قانونی تعیین می‌کنید که کارمندان باید روزانه حداقل هشت ساعت آنلاین باشند. هدف چیست؟ افزایش بهره‌وری. چه چیزی را اندازه می‌گیرید؟ زمان آنلاین بودن. بعد از مدتی ممکن است واقعاً میانگین ساعت آنلاین بودن افزایش پیدا کند.

 

آیا بهره‌وری بیشتر شده است؟ نه لزوماً. ممکن است افراد فقط کامپیوترشان را روشن نگه دارند، کارهای ساده را طولانی‌تر کنند یا زمان حضور را بهینه کنند، چون سیستم دقیقاً همین رفتار را پاداش می‌دهد.

 

این تقلب نیست؛ حداقل نه همیشه. این رفتار طبیعی انسان در مواجهه با قواعد است. وقتی یک سیستم می‌گوید «این عدد برای من مهم است»، آدم‌ها یاد می‌گیرند همان عدد را بهینه کنند. بنابراین هنگام طراحی تصمیم باید فرض کنیم افراد منفعل نیستند، بلکه سیستم را خواهند شناخت، از آن یاد خواهند گرفت و رفتارشان را با آن هماهنگ خواهند کرد. سؤال مهم این است: اگر همه کاملاً منطقی به مشوقی که ساخته‌ام واکنش نشان دهند، آیا هنوز نتیجه‌ای که می‌خواهم ایجاد می‌شود؟

 

آیا مسئله فقط درباره کسب‌وکار و سیاست‌گذاری است؟

 

نه. اثر کبرا می‌تواند در تصمیم‌های شخصی ما هم دیده شود. فرض کنید می‌خواهید استفاده از شبکه‌های اجتماعی را کم کنید و قانونی برای خودتان می‌گذارید: «هر روز فقط نیم ساعت اینستاگرام.» چه اتفاقی می‌افتد؟ شاید واقعاً زمان استفاده کم شود، اما شاید در همان نیم ساعت با اضطراب بیشتری محتوا مصرف کنید و حتی تمام روز منتظر همان بازه باشید.

 

یا فرض کنید برای اینکه بیشتر ورزش کنید تصمیم می‌گیرید هر روز بدون استثنا تمرین سنگین داشته باشید. ممکن است چند هفته عالی پیش بروید، اما بعد خستگی و آسیب باعث شود کاملاً ورزش را کنار بگذارید. در هر دو حالت هدف اولیه منطقی است، اما مشکل ممکن است از شکل اجرای آن بیاید.

 

ما معمولاً از خودمان می‌پرسیم: «چه قانونی مشکل را حل می‌کند؟» اما شاید سؤال بهتر این باشد: «اگر شش ماه با این قانون زندگی کنم، چه نوع رفتاری در من شکل خواهد گرفت؟»

 

فرق حل مسئله با جابه‌جا کردن مسئله چیست؟

 

فرض کنید شرکتی برای کاهش تماس‌های پشتیبانی، تعداد تماس‌های هر مشتری را محدود کند. روی کاغذ تعداد تماس‌ها پایین می‌آید. آیا مشکل پشتیبانی حل شده است؟ شاید نه. ممکن است مشتریان فقط ناراضی‌تر شده باشند و مشکل از «مرکز تماس» به «ریزش مشتری» منتقل شده باشد.

 

یکی از خطرهای تصمیم‌گیری همین است: شاخصی که به آن نگاه می‌کنیم بهتر می‌شود و تصور می‌کنیم مسئله حل شده، در حالی که مشکل فقط شکل یا مکانش را تغییر داده است. پس شاید بعد از هر راه‌حل باید بپرسیم: اگر این مسئله واقعاً حل نشود، کجا خودش را دوباره نشان خواهد داد؟

 

چرا نیت خوب کافی نیست؟

 

ما اغلب تصمیم‌ها را بر اساس نیت قضاوت می‌کنیم. اگر هدف سیاستی کاهش فقر باشد، آن را سیاستی خیرخواهانه می‌بینیم. اگر مدیر برای افزایش عملکرد کارمندان برنامه‌ای طراحی کند، نیتش مثبت است. اگر والدین برای بهتر درس خواندن کودک پاداش تعیین کنند، هدفشان کمک کردن است.

 

اما سیستم‌ها به نیت پاسخ نمی‌دهند؛ به ساختار انگیزه‌ها پاسخ می‌دهند. ممکن است بهترین نیت دنیا را داشته باشیم و همچنان سیستمی بسازیم که افراد را به رفتار نامطلوب سوق دهد. به همین دلیل شاید یکی از نشانه‌های بلوغ در تصمیم‌گیری این باشد که از سؤال «من چه قصدی دارم؟» عبور کنیم و بپرسیم: «این تصمیم در عمل چه رفتاری را تشویق خواهد کرد؟»

 

چطور قبل از تصمیم، کبرای پنهان را پیدا کنیم؟

 

هیچ روشی وجود ندارد که همه پیامدهای آینده را پیش‌بینی کند. سیستم‌های انسانی پیچیده‌اند و بخشی از عدم قطعیت همیشه باقی می‌ماند. اما می‌توانیم قبل از اجرای تصمیم چند سؤال ساده بپرسیم.

 

اول اینکه هدف واقعی چیست؟ اگر می‌خواهیم فروش افزایش پیدا کند، آیا واقعاً «تعداد قرارداد» هدف ماست یا «مشتری سودآور و راضی»؟ اگر می‌خواهیم تیم محتوا بهتر شود، آیا تعداد پست مهم است یا تأثیر محتوا؟

 

بعد باید بپرسیم چه چیزی را اندازه می‌گیریم و آیا امکان دارد افراد عدد را بدون رسیدن به هدف واقعی بهتر کنند. سؤال سوم این است که افراد چگونه می‌توانند از این سیستم سوءاستفاده کنند؟ حتی اگر تصور کنیم کسی قصد تقلب ندارد، باز هم باید بررسی کنیم که یک فرد منطقی برای بیشینه کردن پاداش چه رفتاری خواهد داشت.

 

سؤال چهارم این است: اگر این راه‌حل کاملاً موفق شود، چه اتفاق بدی ممکن است به دنبال آن ایجاد شود؟ این سؤال عجیب است، اما مفید است، چون گاهی مشکل دقیقاً از موفقیت بیش از حد راه‌حل ایجاد می‌شود. و در نهایت باید پرسید: بعدش چه؟ اگر اثر اول خوب بود، اثر دوم چیست و بعد از اثر دوم چه اتفاقی می‌افتد؟

 

یکی از تکنیک‌های مفید برای دیدن پیامدهای ناخواسته، Premortem است. به جای اینکه بپرسیم «چرا این برنامه ممکن است شکست بخورد؟»، تصور می‌کنیم چند ماه گذشته و برنامه واقعاً شکست خورده است.

 

حالا سؤال می‌کنیم: «چه اتفاقی افتاد؟» فرض کنید برنامه پاداش فروش اجرا شد و شش ماه بعد شرکت با بحرانی جدی روبه‌روست. چه چیزی ممکن است رخ داده باشد؟ فروشندگان به مشتریان نامناسب فروخته‌اند؟ تخفیف‌های بیش از حد داده‌اند؟ مشتری ناراضی زیاد شده؟ تیم پشتیبانی تحت فشار قرار گرفته؟ رقابت ناسالم میان فروشندگان ایجاد شده؟

 

وقتی شکست را به‌عنوان اتفاقی رخ‌داده تصور می‌کنیم، پیدا کردن مسیرهایی که ممکن است به آن منتهی شوند گاهی آسان‌تر می‌شود و شاید یکی از این مسیرها همان «کبرای» تصمیم ما باشد.

 

یک کوچ در چنین موقعیتی چه کمکی می‌کند؟

 

فرض کنید برای مسئله‌ای راه‌حلی پیدا کرده‌اید و از آن مطمئن هستید. در چنین شرایطی شاید مفیدترین کار یک کوچ این نباشد که راه‌حل دیگری پیشنهاد کند، بلکه این باشد که راه‌حل فعلی را به چالش بکشد.

 

مثلاً بپرسد: «فرض کنیم این تصمیم دقیقاً همان‌طور که انتظار دارید عمل کند؛ بعد چه اتفاقی می‌افتد؟» یا «این تصمیم چه رفتاری را پاداش می‌دهد؟»، «چه کسی ممکن است بعد از اجرای این تصمیم رفتار خودش را تغییر دهد؟»، «اگر فردی بخواهد بدون رسیدن به هدف اصلی، فقط شاخصی را که تعیین کرده‌اید بهتر کند، چطور این کار را انجام می‌دهد؟» یا «چه چیزی ممکن است بهتر به نظر برسد، در حالی که در واقع بدتر شده است؟»

 

و شاید سؤال مهم‌تر این باشد: «اگر این راه‌حل خودش تبدیل به بخشی از مسئله شود، احتمالاً چگونه این اتفاق می‌افتد؟» هدف چنین گفت‌وگویی بدبین شدن به هر تصمیمی نیست، بلکه این است که فقط اثر اول را نبینیم.

 

آیا هر پیامد ناخواسته‌ای یعنی تصمیم بد بوده است؟

 

نه. تقریباً هر تصمیم واقعی پیامدهایی دارد که پیش از اجرا به‌طور کامل قابل پیش‌بینی نیستند. حتی سیاست‌ها و برنامه‌های بسیار خوب هم ممکن است هزینه یا اثر جانبی داشته باشند. مسئله این نیست که تصمیمی پیدا کنیم که هیچ اثر جانبی ندارد، چون چنین تصمیمی شاید وجود نداشته باشد.

 

مسئله این است که تصمیم را فقط بر اساس نیت و اثر فوری آن ارزیابی نکنیم. بپرسیم چه کسانی به آن واکنش نشان خواهند داد، چه رفتارهایی پاداش داده می‌شوند، چه شاخص‌هایی ممکن است دستکاری شوند و پیامدهای تصمیم در مرحله بعد چه خواهند بود.

 

قبل از اجرای راه‌حل، یک بار دیگر به کبراها فکر کنیم

 

داستان کبراهای دهلی شاید از نظر تاریخی دقیق نباشد، اما استعاره‌اش قدرتمند است. دولت می‌خواست تعداد کبراها را کم کند، پس کشتن کبرا را ارزشمند کرد، اما با این کار ناخواسته خود کبرا را ارزشمند کرد.

 

و شاید بسیاری از اشتباه‌های تصمیم‌گیری ما نیز همین ساختار را داشته باشند. چیزی را اندازه می‌گیریم و ناخواسته افراد را به بهینه کردن عدد دعوت می‌کنیم، رفتاری را پاداش می‌دهیم و معنای آن رفتار را تغییر می‌دهیم، مشکلی را در یک نقطه کم می‌کنیم و آن را در نقطه دیگری بزرگ‌تر می‌کنیم، یا راه‌حلی پیدا می‌کنیم که در کوتاه‌مدت فوق‌العاده به نظر می‌رسد اما هزینه واقعی‌اش چند مرحله بعد ظاهر می‌شود.

 

شاید به همین دلیل یکی از مهم‌ترین عادت‌ها در تصمیم‌گیری این باشد که بعد از پیدا کردن یک راه‌حل خوب، بلافاصله اجرای آن را شروع نکنیم و یک سؤال دیگر را هم بپرسیم: بعدش چه؟ و وقتی پاسخ دادیم، دوباره بپرسیم: بعد از آن چه؟

 

چون گاهی مسئله اصلی تصمیمی نیست که گرفته‌ایم؛ مسئله رفتاری است که آن تصمیم در دیگران، در سیستم یا حتی در خود ما ایجاد می‌کند. شاید قبل از اجرای هر راه‌حل بزرگی بد نباشد از خودمان بپرسیم: «این تصمیم قرار است مشکل را حل کند؛ اما اگر قرار بود به شکلی غیرمنتظره همان مشکل را بدتر کند، احتمالاً از چه راهی این کار را می‌کرد؟»

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *