کوچ-منتور مدیران ارشد شریک توسعه راهبری مدیران

.

AR

EN

چرا وقتی پای خودمان وسط است، تصمیم‌گیری سخت‌تر می‌شود؟

احتمالاً برای شما هم پیش آمده که دوستی مسئله‌ای را تعریف کند و بعد از چند دقیقه با خودتان فکر کنید: «خب معلومه باید چیکار کنه.» رابطه‌ای دارد که مدت‌هاست آزارش می‌دهد، اما هنوز نمی‌تواند تصمیم بگیرد بماند یا برود. پیشنهادی شغلی دریافت کرده، اما هفته‌هاست بین قبول کردن و رد کردنش مردد است. یا کسب‌وکاری دارد که مدت‌هاست جواب نمی‌دهد، اما همچنان برایش پول و زمان خرج می‌کند. از بیرون، مسیر تقریباً روشن به نظر می‌رسد و شاید حتی با اطمینان به او بگویید: «اگر جای تو بودم، این کار رو می‌کردم.»

اما بعد مسئله‌ای تقریباً مشابه برای خودتان اتفاق می‌افتد و ناگهان همه‌چیز عوض می‌شود. چیزی که از بیرون ساده به نظر می‌رسید، از داخل پر از جزئیات، احتمالات، ترس‌ها و استثناهاست. همان توصیه‌ای که با قاطعیت به دوستتان می‌دادید، دیگر چندان واضح به نظر نمی‌رسد. حالا هر گزینه ده‌ها پیامد احتمالی دارد و هر تصمیمی می‌تواند چیزی را از شما بگیرد. چرا؟ آیا ما واقعاً درباره زندگی دیگران عاقل‌تر هستیم؟ آیا وقتی مسئله مربوط به خودمان می‌شود، توانایی استدلالمان کاهش پیدا می‌کند؟ یا مسئله این است که وقتی خودمان داخل یک موقعیت قرار داریم، ذهنمان دیگر فقط با «اطلاعات» کار نمی‌کند؟

شاید یکی از مهم‌ترین مشکلات تصمیم‌گیری همین باشد: فاصله میان دانستن اینکه یک انسان منطقی چه باید بکند و توانایی انجام همان کار وقتی خودمان آن انسان هستیم.

چرا از بیرون همه‌چیز ساده‌تر به نظر می‌رسد؟

فرض کنید دوستتان می‌گوید از شغلش متنفر است. دو سال است هر شب با خستگی به خانه برمی‌گردد، فرصت رشد ندارد، مدیرش رفتار نامناسبی دارد و از نظر مالی هم شرایط فوق‌العاده‌ای ندارد. همزمان پیشنهاد نسبتاً خوبی از شرکت دیگری دریافت کرده است. شما اطلاعات را کنار هم می‌گذارید و می‌گویید: «خب برو.»

اما اگر خودتان جای او باشید، سؤال‌های دیگری ظاهر می‌شوند: اگر شرکت جدید بدتر باشد چه؟ اگر از پس کار برنیایم چه؟ اگر همکاران جدید را دوست نداشته باشم چه؟ اگر مدیر فعلی بعداً شرایط را بهتر کند؟ اگر خانواده‌ام با این تصمیم مخالف باشند؟ اگر بعداً بفهمم اشتباه کردم؟

چه چیزی تغییر کرد؟ واقعیت بیرونی تقریباً همان است. چیزی که تغییر کرده فاصله شما با مسئله است. وقتی درباره تصمیم دیگران فکر می‌کنیم، معمولاً بخش بزرگی از نویز احساسی مسئله را تجربه نمی‌کنیم. آبرو، ترس، خاطره، امید، وابستگی و اضطراب آینده متعلق به ما نیست. بنابراین راحت‌تر می‌توانیم ساختار کلی مسئله را ببینیم. اما وقتی پای خودمان وسط است، دیگر مسئله فقط یک جدول مزایا و معایب نیست؛ بخشی از هویت ما داخل آن قرار گرفته است.

فاصله روان‌شناختی چه تغییری ایجاد می‌کند؟

در روان‌شناسی، مفهوم Psychological Distance به فاصله ذهنی ما از یک رویداد، فرد یا موقعیت اشاره دارد. یک اتفاق ممکن است از نظر زمانی دور باشد، از نظر مکانی دور باشد، برای فرد دیگری اتفاق افتاده باشد یا هنوز صرفاً یک احتمال باشد. این فاصله می‌تواند نحوه فکر کردن ما را تغییر دهد.

وقتی از یک موقعیت فاصله داریم، معمولاً آن را در سطحی کلی‌تر می‌بینیم. مثلاً اگر از شما بپرسند پنج سال دیگر چه شغلی می‌خواهید داشته باشید، احتمالاً درباره چیزهایی مانند رشد، استقلال، درآمد یا معنا فکر می‌کنید. اما اگر بپرسند فردا دقیقاً چه کاری باید انجام دهید، جزئیات عملی، اضطراب‌ها و موانع پررنگ‌تر می‌شوند. هیچ‌کدام از این دو نگاه الزاماً بهتر نیستند و برای تصمیم خوب به هر دو نیاز داریم. مشکل زمانی ایجاد می‌شود که آن‌قدر به مسئله نزدیکیم که دیگر تصویر بزرگ را نمی‌بینیم.

شاید به همین دلیل است که گاهی دوستمان می‌تواند در سه دقیقه چیزی را درباره زندگی ما ببیند که خودمان سه ماه است نمی‌بینیم؛ نه چون باهوش‌تر است، بلکه چون چند متر عقب‌تر ایستاده است.

«اگر جای دوستم بودم» چرا سؤال قدرتمندی است؟

فرض کنید درباره ادامه دادن یک رابطه مردد هستید. ماه‌هاست همان استدلال‌ها را در ذهن مرور می‌کنید و هنوز به نتیجه نرسیده‌اید. حالا سؤال را تغییر دهید: اگر بهترین دوستم دقیقاً همین چیزهایی را که من تجربه کرده‌ام برایم تعریف می‌کرد، به او چه می‌گفتم؟

اتفاق جالبی ممکن است بیفتد. ممکن است ناگهان معیارهایی که برای خودتان مبهم بودند روشن شوند. شاید بگویید: «من به دوستم نمی‌گفتم فقط چون پنج سال گذشته باید پنج سال دیگه هم بمونه.» یا «بهش می‌گفتم ترس از تنهایی به‌تنهایی دلیل خوبی برای موندن نیست.» اما چرا همان جمله را نمی‌توانستید درباره خودتان بگویید؟

یکی از پاسخ‌ها ممکن است به چیزی مربوط باشد که در پژوهش‌های روان‌شناسی self-distancing نامیده می‌شود؛ یعنی تلاش برای نگاه کردن به تجربه شخصی از فاصله‌ای روانی، شبیه ناظر بیرونی. حتی بعضی آزمایش‌ها نشان داده‌اند که تغییر شیوه صحبت کردن با خود، مثلاً استفاده از نام خود یا ضمیر سوم‌شخص به جای «من»، می‌تواند در برخی موقعیت‌های هیجانی به فاصله گرفتن از تجربه و تنظیم بهتر هیجان کمک کند.

این یعنی شاید سؤال «علیرضا باید چه کار کند؟» در بعضی موقعیت‌ها ذهن را کمی متفاوت از «من باید چه کار کنم؟» فعال کند. موضوع جادو یا بازی با کلمات نیست؛ موضوع ایجاد چند سانتی‌متر فاصله ذهنی است و گاهی همین چند سانتی‌متر کافی است تا دوباره مسئله را ببینیم.

اما احساسات چه مشکلی ایجاد می‌کنند؟

اینجا باید مراقب یک سوءبرداشت باشیم. قرار نیست احساسات را دشمن تصمیم‌گیری بدانیم. ترس، علاقه، غم، خشم و اشتیاق همگی اطلاعاتی درباره نیازها و ترجیحات ما دارند. اگر قرار بود تصمیم‌گیری صرفاً محاسبه منطقی باشد، شاید یک نرم‌افزار می‌توانست بسیاری از تصمیم‌های زندگی ما را بهتر از خودمان بگیرد.

مسئله این نیست که احساسات در تصمیم حضور دارند؛ مسئله این است که شدت احساس می‌تواند نحوه دیدن اطلاعات را تغییر دهد. فرض کنید به‌شدت از شکست می‌ترسید و در حال بررسی یک فرصت شغلی هستید. ممکن است ذهنتان بدون آنکه متوجه شوید، به دنبال اطلاعاتی بگردد که خطر تغییر شغل را بزرگ‌تر نشان دهد. هر نقد منفی درباره شرکت جدید مهم به نظر می‌رسد و هر مزیت شغل فعلی ناگهان ارزشمندتر می‌شود.

یا برعکس، اگر از شغل فعلی به‌شدت خشمگین باشید، ممکن است تمام نشانه‌های منفی گزینه جدید را کم‌اهمیت ببینید، چون فقط می‌خواهید فرار کنید. در هر دو حالت احساسات لزوماً به ما دروغ نمی‌گویند، اما می‌توانند نورافکن توجه را جابه‌جا کنند.

آیا واقعاً دنبال حقیقت هستیم یا دنبال دفاع از چیزی که می‌خواهیم؟

یکی از مفاهیم مهم در اینجا Motivated Reasoning یا استدلال انگیزه‌محور است. تصور رایج ما این است که اول شواهد را بررسی می‌کنیم و بعد نتیجه می‌گیریم. اما گاهی فرایند برعکس می‌شود: ابتدا به یک نتیجه تمایل داریم و بعد ذهنمان شروع می‌کند به ساختن استدلال‌هایی که آن نتیجه را منطقی جلوه دهند.

فرض کنید می‌خواهید یک کسب‌وکار خاص را شروع کنید. اگر واقعاً شیفته ایده باشید، ممکن است هر داستان موفقیت را شاهدی برای خوب بودن تصمیم ببینید و شکست‌های مشابه را با جمله‌هایی مثل «اون‌ها درست اجرا نکردن» کنار بگذارید. اگر از شروع کردن می‌ترسید، ممکن است برعکس عمل کنید و هر شکست را مدرکی علیه ایده بدانید.

در هر دو حالت ممکن است احساس کنید کاملاً منطقی فکر می‌کنید. این یکی از دشوارترین ویژگی‌های motivated reasoning است: استدلال جانبدارانه معمولاً از درون، جانبدارانه به نظر نمی‌رسد. به همین دلیل گاهی تصمیم خودمان پیچیده‌تر از تصمیم دیگران است. وقتی درباره دوستمان فکر می‌کنیم، نیاز کمتری داریم یک نتیجه خاص درست باشد، اما در تصمیم شخصی تقریباً همیشه ترجیحی در پس‌زمینه وجود دارد.

چرا آینده خودمان را هم بد پیش‌بینی می‌کنیم؟

بخش دیگری از دشواری تصمیم‌گیری شخصی به پیش‌بینی احساسات آینده مربوط می‌شود. در روان‌شناسی این حوزه را Affective Forecasting می‌نامند؛ یعنی تلاش ما برای پیش‌بینی اینکه در آینده چه احساسی خواهیم داشت.

ممکن است با خودمان بگوییم: «اگر این شغل را از دست بدهم نابود می‌شوم»، «اگر مهاجرت کنم حتماً خیلی تنها خواهم شد»، «اگر این رابطه تمام شود، دیگر نمی‌توانم خوشحال باشم» یا «اگر این فرصت را از دست بدهم، تا آخر عمر پشیمان می‌شوم.»

مشکل چیست؟ انسان‌ها همیشه در پیش‌بینی شدت و دوام احساسات آینده دقیق نیستند. ما ممکن است تصور کنیم اتفاقی منفی برای مدت بسیار طولانی حالمان را خراب خواهد کرد، اما توانایی سازگاری روانی خودمان را دست‌کم بگیریم. گاهی نیز برعکس، تصور می‌کنیم رسیدن به هدفی خاص برای مدت طولانی ما را خوشحال خواهد کرد، اما بعد از مدتی به شرایط جدید عادت می‌کنیم.

این خطا وقتی تصمیم برای خودمان است اهمیت بیشتری پیدا می‌کند، چون آینده را فقط تحلیل نمی‌کنیم؛ آن را احساس می‌کنیم و احساسی که امروز درباره آینده تصور می‌کنیم، ممکن است از خود آینده قدرتمندتر باشد.

چرا بعضی خطرها برای خودمان بزرگ‌تر به نظر می‌رسند؟

تصور کنید دوستتان می‌خواهد شغلش را عوض کند و می‌پرسد: «اگه جواب نداد چی؟» احتمالاً می‌گویید: «خب دوباره کار پیدا می‌کنی.»

حالا خودتان در همان موقعیت باشید و احتمالاً ذهنتان می‌گوید: «اگر کار پیدا نکردم چی؟ اگر درآمدم قطع شد؟ اگر رزومه‌ام خراب شد؟ اگر خانواده‌ام گفتن دیدی گفتیم؟» چرا مغز شما ناگهان ده سناریوی فاجعه‌آمیز تولید کرد؟

چون این بار پیامدها واقعی‌تر احساس می‌شوند. وقتی چیزی برای خودمان اتفاق می‌افتد، ضرر فقط یک عدد نیست؛ ممکن است تهدیدی برای امنیت، هویت یا اعتبار اجتماعی ما باشد. برای همین گاهی یک احتمال کوچک، وقتی مربوط به زندگی خودمان باشد، وزن بسیار بزرگی پیدا می‌کند. از بیرون می‌گوییم: «احتمالش خیلی کمه.» از داخل می‌گوییم: «ولی اگر همون احتمال کم اتفاق بیفته چی؟»

هویت چگونه تصمیم را پیچیده می‌کند؟

فرض کنید ده سال پزشک بوده‌اید و حالا متوجه شده‌اید واقعاً دوست دارید کار دیگری انجام دهید. از نظر فنی، سؤال شاید ساده باشد: آیا تغییر شغل در این مرحله منطقی است؟ اما آیا مسئله واقعاً فقط شغل است؟

شما ده سال به دیگران گفته‌اید پزشک هستید. خانواده‌تان احتمالاً به این عنوان افتخار می‌کنند، دوستانتان شما را با آن می‌شناسند و بخش بزرگی از گذشته‌تان با این هویت ساخته شده است. پس تغییر شغل ممکن است شبیه پاسخ دادن به سؤال دیگری باشد: اگر دیگر پزشک نباشم، چه کسی هستم؟

همین اتفاق می‌تواند در رابطه، کسب‌وکار، رشته تحصیلی و حتی باورهای شخصی رخ دهد. وقتی تصمیم به هویت متصل می‌شود، اطلاعاتی که تهدیدش می‌کنند ممکن است بسیار سنگین‌تر احساس شوند. به همین دلیل شاید کنار گذاشتن پروژه‌ای که برای دوستتان «فقط یک پروژه» است، برای شما شبیه کنار گذاشتن بخشی از خودتان باشد.

پس آیا باید احساسات و هویت را از تصمیم حذف کنیم؟

نه؛ چنین کاری نه ممکن است و نه لزوماً مطلوب. سؤال بهتر این است: چطور می‌توانیم به اندازه کافی فاصله ایجاد کنیم که احساساتمان را ببینیم، بدون اینکه اسیرشان شویم؟

یکی از ساده‌ترین روش‌ها این است که زمان را وارد تصمیم کنیم. مثلاً از خودتان بپرسید: «اگر یک سال از امروز گذشته باشد، درباره این تصمیم چه فکر می‌کنم؟» یا «اگر مجبور نبودم امروز تصمیم بگیرم و این مسئله مربوط به شش ماه بعد بود، چه چیزی برایم مهم‌تر به نظر می‌رسید؟»

روش دیگر تغییر شخص است: «اگر این مسئله برای دوستم بود چه توصیه‌ای می‌کردم؟» و روش سوم تغییر زبان است: «علیرضا در این شرایط چه گزینه‌هایی دارد؟» هدف همه این تمرین‌ها یکی است: برای چند دقیقه از مرکز طوفان بیرون آمدن.

چرا نوشتن گاهی بهتر از فکر کردن است؟

وقتی مسئله‌ای شخصی است، فکر کردن در ذهن می‌تواند خیلی زود تبدیل به چرخه شود. یک فکر، ترسی ایجاد می‌کند؛ ترس یک سناریو می‌سازد؛ سناریو فکر دیگری تولید می‌کند و چند دقیقه بعد دیگر مشخص نیست سؤال اصلی چه بود. نوشتن می‌تواند این چرخه را کند کند.

برای مثال دو ستون بسازید. در ستون اول بنویسید: «واقعیت‌هایی که می‌دانم.» در ستون دوم: «چیزهایی که فقط از آن‌ها می‌ترسم یا امیدوارم اتفاق بیفتند.» این دو همیشه یکسان نیستند. ممکن است بنویسید: واقعیت این است که «شرکت جدید ۳۰ درصد حقوق بیشتری پیشنهاد داده است.» ترس این است که «ممکن است مدیر جدید وحشتناک باشد.» واقعیت دیگر این است که «من درباره فرهنگ شرکت اطلاعات کافی ندارم.»

حالا سؤال واضح‌تر می‌شود. به جای اینکه ساعت‌ها درباره مدیر خیالی آینده نگران باشید، می‌توانید بپرسید: «چطور می‌توانم درباره فرهنگ مدیریت شرکت اطلاعات بیشتری بگیرم؟» نوشتن کمک می‌کند احساس را به مسئله قابل بررسی تبدیل کنیم.

اگر تصمیم برای دوستم بود، چه سؤال‌هایی از او می‌پرسیدم؟

این تمرین شاید از خود توصیه دادن مفیدتر باشد. فرض کنید دوستتان همین مشکل را برای شما تعریف کرده است. چه سؤال‌هایی از او می‌پرسیدید؟ شاید بپرسید: «دقیقاً از چی می‌ترسی؟»، «اگر این اتفاق نیفته چی؟»، «چه چیزی باعث میشه فکر کنی این گزینه بهتره؟»، «بدترین حالت واقعاً چیه؟»، «کدوم بخش این تصمیم برگشت‌پذیره؟» یا «اگر نظر خانواده و بقیه مهم نبود، خودت چی می‌خواستی؟»

حالا همین سؤال‌ها را از خودتان بپرسید. شاید متوجه شوید چیزی که لازم داشتید جواب نبود، سؤال درست بود.

یک کوچ در چنین موقعیتی چه کمکی می‌کند؟

یکی از دلایلی که کوچینگ می‌تواند در تصمیم‌های شخصی مفید باشد همین فاصله است. یک کوچ خوب قرار نیست به شما بگوید کدام گزینه را انتخاب کنید. در واقع اگر صرفاً نظر شخصی خودش را جای تصمیم شما بگذارد، بخش مهمی از مسئله حل نشده باقی می‌ماند.

ارزش اصلی ممکن است در این باشد که فردی بیرون از مسئله، ساختار آن را ببیند. مثلاً شما می‌گویید: «نمی‌دونم باید این شغل رو ترک کنم یا نه.» کوچ ممکن است بپرسد: «چه چیزی باعث شده ترک کردن را گزینه بدانید؟» بعد مشخص می‌شود مسئله اصلی حقوق نیست، بلکه احساس رکود است. سؤال بعدی ممکن است این باشد: «اگر همین شغل امکان رشد داشت، هنوز می‌خواستید بروید؟» و حالا شاید مسئله دوباره تغییر کند.

این همان چیزی است که وقتی خودمان در مرکز تصمیم هستیم سخت‌تر انجام می‌دهیم، چون هر پاسخ ما بلافاصله با ترس‌ها، خواسته‌ها و فرضیات قبلی مخلوط می‌شود. فرد بیرونی می‌تواند مکالمه را به سؤال اصلی برگرداند؛ نه چون آینده را می‌داند، بلکه چون داخل آینده شما زندگی نمی‌کند.

اگر همین حالا درباره تصمیمی شخصی گیر کرده‌اید، این چند سؤال را امتحان کنید

ابتدا مسئله را در یک جمله بنویسید. دقیقاً درباره چه چیزی تصمیم می‌گیرید؟ سپس از خودتان بپرسید اگر بهترین دوستم همین مسئله را داشت، اولین توصیه یا سؤالی که برایش داشتم چه بود؟

بعد یک مرحله دشوارتر اضافه کنید: چه چیزی درباره این تصمیم وجود دارد که دوست ندارید درست باشد؟ ممکن است جواب این باشد که شغلتان دیگر برایتان مناسب نیست، رابطه‌ای که روی آن حساب کرده بودید احتمالاً تغییر نمی‌کند یا پروژه‌ای که به آن علاقه دارید بازار خوبی ندارد. گاهی همان چیزی که نمی‌خواهیم درست باشد، بیشترین تأثیر را روی نحوه پردازش اطلاعات ما دارد.

سپس بپرسید کدام بخش از نگرانی من «واقعیت» است و کدام بخش پیش‌بینی آینده؟ اگر پیش‌بینی است، بر چه شواهدی تکیه دارد؟ بعد تصور کنید تصمیمی گرفته‌اید. خودتان را یک سال جلوتر ببرید و بپرسید: «در آن زمان احتمالاً از چه چیزی خوشحالم که امروز در نظر گرفتم؟»

و در نهایت شاید سؤال مهم‌تر این باشد: اگر ترس از قضاوت، اشتباه کردن و پشیمانی برای چند دقیقه کنار می‌رفت، مسئله را چگونه می‌دیدم؟

شاید مشکل این نیست که برای دیگران عاقل‌تریم

شاید ما هنگام تصمیم‌گیری برای دیگران ناگهان باهوش‌تر نمی‌شویم؛ فقط آزادتر هستیم. لازم نیست از هویت خودمان دفاع کنیم، لازم نیست با نتیجه تصمیم زندگی کنیم، لازم نیست اضطرابش را تحمل کنیم و لازم نیست اگر اشتباه شد برای خودمان توضیح بدهیم چرا چنین انتخابی کردیم. برای همین تصویر بزرگ راحت‌تر دیده می‌شود.

اما خبر خوب این است که برای دیدن مسئله از بیرون الزاماً نیاز نیست مسئله متعلق به فرد دیگری باشد. می‌توانیم یاد بگیریم چند قدم از تصمیم خودمان فاصله بگیریم، آن را بنویسیم، با خودمان مثل یک دوست صحبت کنیم، آینده را از فاصله بیشتری تصور کنیم، بین واقعیت و ترس تفاوت بگذاریم یا از فردی بیرون از مسئله بخواهیم به جای جواب دادن، سؤال‌هایی بپرسد که خودمان دیگر قادر به دیدنشان نیستیم.

شاید تصمیم‌گیری برای خودمان هیچ‌وقت به آسانی تصمیم‌گیری برای دیگران نشود، چون این بار چیزی واقعی برای از دست دادن داریم. اما شاید هدف هم این نباشد که تصمیم کاملاً بی‌احساس شود. شاید هدف این باشد که بتوانیم برای چند لحظه از وسط مسئله خارج شویم و از خودمان بپرسیم: اگر این زندگی مال من نبود، چه چیزی در آن برایم واضح بود که الآن نمی‌توانم ببینم؟

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *