کوچ-منتور مدیران ارشد شریک توسعه راهبری مدیران

.

AR

EN

 خر بوریدان؛ وقتی فکر کردن بیش از حد ما را فلج می‌کند

فرض کنید گرسنه‌اید؛ آن‌قدر گرسنه که اگر تا چند دقیقه دیگر چیزی نخورید، احتمالاً از حال خواهید رفت. درست مقابل شما دو بشقاب غذا قرار دارد. هر دو دقیقاً به یک اندازه‌اند، بوی یکسانی دارند، فاصله‌شان از شما برابر است و هیچ دلیلی ندارید که فکر کنید یکی از دیگری بهتر است. کدام را انتخاب می‌کنید؟ احتمالاً می‌گویید: «خب یکی را برمی‌دارم دیگر. چه فرقی می‌کند؟» اما اگر برای انتخاب کردن به یک «دلیل» نیاز داشته باشید چه؟ اگر ذهنتان بگوید تا زمانی که مطمئن نشده‌ای کدام انتخاب بهتر است، حق نداری دست به انتخاب بزنی چه؟ حالا چه اتفاقی می‌افتد؟

 

این پرسش ساده، شکل مشهور یکی از قدیمی‌ترین مسئله‌های فلسفی درباره تصمیم‌گیری است: خر بوریدان. روایت مشهور می‌گوید الاغی گرسنه و تشنه دقیقاً در فاصله‌ای برابر میان دو منبع کاملاً یکسان غذا قرار گرفته است. چون هیچ دلیلی برای ترجیح یکی بر دیگری پیدا نمی‌کند، قادر به انتخاب نیست و آن‌قدر میان دو گزینه باقی می‌ماند تا سرانجام از گرسنگی می‌میرد. داستان معمولاً به ژان بوریدان، فیلسوف فرانسوی قرن چهاردهم، نسبت داده می‌شود؛ هرچند این مثال دقیق احتمالاً ساخته خود بوریدان نیست. بوریدان یکی از مهم‌ترین منطق‌دانان قرون وسطی بود و درباره اراده، انتخاب و رفتار انسان بحث می‌کرد؛ بعدها این مثال برای نشان دادن مشکلی که از برابری کامل انگیزه‌ها ایجاد می‌شود به نام او مشهور شد.

 

اما چرا باید امروز، چند قرن بعد، درباره الاغ خیالی یک فیلسوف قرون وسطایی حرف بزنیم؟ چون شاید خر بوریدان هیچ‌وقت وجود نداشته باشد، اما مسئله‌اش هر روز در ذهن ما اتفاق می‌افتد؛ فقط علوفه‌ها عوض شده‌اند. «در این شغل بمانم یا پیشنهاد جدید را قبول کنم؟»، «مهاجرت کنم یا بمانم؟»، «این رابطه را ادامه بدهم یا تمامش کنم؟»، «کدام رشته را انتخاب کنم؟»، «کدام ایده را برای کسب‌وکارم اجرا کنم؟»، «الان خانه بخرم یا صبر کنم؟» یا «دوره دیگری بخرم یا با چیزهایی که بلدم شروع کنم؟» ما برخلاف خر بوریدان معمولاً میان دو گزینه کاملاً یکسان گیر نکرده‌ایم. مسئله پیچیده‌تر است: هر گزینه‌ای مجموعه‌ای از مزایا، هزینه‌ها، احتمال‌ها و آینده‌های ناشناخته دارد. و همین‌جاست که یک سؤال مهم مطرح می‌شود: آیا ممکن است تلاش برای گرفتن بهترین تصمیم، خودش مانع تصمیم‌گیری شود؟

 

چه زمانی «بیشتر فکر کردن» دیگر مفید نیست؟

 

معمولاً تصور می‌کنیم کیفیت تصمیم با مقدار فکر کردن درباره آن رابطه مستقیم دارد؛ پس اگر ده دقیقه فکر کردن خوب است، یک ساعت بهتر است. اگر بررسی سه گزینه خوب است، بررسی سی گزینه باید بهتر باشد. اگر خواندن پنج نقد کمک می‌کند، خواندن پنجاه نقد باید تصمیم را دقیق‌تر کند. اما ذهن انسان این‌طور کار نمی‌کند. هرچه اطلاعات بیشتری وارد مسئله می‌کنیم، تعداد مقایسه‌هایی که باید انجام دهیم افزایش پیدا می‌کند و هر گزینه جدید فقط یک انتخاب جدید نیست، بلکه مجموعه‌ای تازه از مقایسه‌هاست.

 

فرض کنید می‌خواهید لپ‌تاپ بخرید. ابتدا فقط سه معیار دارید: قیمت، قدرت پردازنده و وزن. کمی جست‌وجو می‌کنید و متوجه می‌شوید باید نوع نمایشگر را هم بررسی کنید، بعد باتری، بعد کیفیت ساخت، بعد قابلیت ارتقا، بعد کارت گرافیک، بعد سیستم خنک‌کننده، بعد تفاوت نسل پردازنده‌ها و بعد نظرات کاربران. ناگهان چیزی که قرار بود یک خرید ساده باشد تبدیل می‌شود به یک پروژه تحقیقاتی. مشکل این نیست که اطلاعات جدید بی‌فایده‌اند. مشکل این است که در نقطه‌ای، ارزش اطلاعات جدید از هزینه شناختی پردازش آن کمتر می‌شود. اما معمولاً متوجه رسیدن به این نقطه نمی‌شویم؛ فقط فکر می‌کنیم «هنوز یکم بیشتر تحقیق کنم» و همین «یکم بیشتر» ممکن است روزها، هفته‌ها یا حتی سال‌ها ادامه پیدا کند.

 

آیا انتخاب بیشتر همیشه بهتر است؟

 

در نگاه اول جواب واضح به نظر می‌رسد. مگر داشتن گزینه‌های بیشتر بد است؟ اگر فروشگاهی فقط دو مدل کفش داشته باشد بهتر است یا دویست مدل؟ اگر برای انتخاب رشته فقط سه گزینه داشته باشیم بهتر است یا سی گزینه؟ آزادی انتخاب معمولاً ارزشمند است، اما پژوهش‌های روان‌شناسی نشان داده‌اند که تحت بعضی شرایط، افزایش تعداد گزینه‌ها می‌تواند تصمیم را سخت‌تر کند.

 

یکی از معروف‌ترین پژوهش‌ها در این زمینه در سال ۲۰۰۰ توسط شینا آیینگار و مارک لِپر انجام شد. در بخش مشهور این تحقیق، مشتریان یک فروشگاه با غرفه‌ای برای امتحان کردن مربا روبه‌رو می‌شدند. گاهی ۲۴ نوع مربا ارائه می‌شد و گاهی فقط ۶ نوع. غرفه‌ای که ۲۴ انتخاب داشت افراد بیشتری را جذب می‌کرد و تنوع برای مخاطب جذاب بود، اما اتفاق جالب هنگام خرید افتاد. افرادی که با مجموعه محدودتر مواجه شده بودند، بیشتر از کسانی که مجموعه بزرگ را دیده بودند در نهایت محصولی خریدند. پژوهشگران در آزمایش‌های دیگری نیز مشاهده کردند که مجموعه بزرگ گزینه‌ها در برخی شرایط می‌تواند انگیزه انتخاب را کاهش دهد و حتی رضایت بعدی را پایین بیاورد.

 

البته ماجرا به این سادگی نیست که بگوییم «گزینه زیاد همیشه بد است». تحقیقات بعدی نشان داده‌اند که چیزی که امروزه Choice Overload یا «اضافه‌بار انتخاب» نامیده می‌شود به شرایط بستگی دارد؛ نوع تصمیم، تفاوت گزینه‌ها، میزان آشنایی فرد با موضوع و وجود یا نبود معیارهای روشن می‌تواند نتیجه را تغییر دهد. حتی برخی مرورهای پژوهشی اثر متوسط ضعیف‌تری نسبت به مطالعه مشهور مربا گزارش کرده‌اند. اما همین نکته ما را به مسئله مهم‌تری می‌رساند: شاید مسئله تعداد گزینه‌ها نباشد، شاید مسئله این باشد که نمی‌دانیم با گزینه‌ها چه کار کنیم.

 

شاید مشکل کمبود اطلاعات نیست؛ کمبود معیار است

 

فرض کنید باید بین سه پیشنهاد شغلی انتخاب کنید. شغل اول درآمد بیشتری دارد، شغل دوم امنیت بیشتری و شغل سوم امکان یادگیری و رشد بیشتری. حالا کدام بهتر است؟ هیچ پاسخ ریاضی واضحی وجود ندارد، مگر اینکه ابتدا سؤال دیگری را جواب بدهید: بهتر، از چه نظر؟ اگر مهم‌ترین اولویت شما درآمد باشد، یک پاسخ می‌گیرید. اگر امنیت باشد، پاسخی دیگر. اگر آزادی زمانی باشد، نتیجه تغییر می‌کند. اگر هدف شما این باشد که طی پنج سال آینده مهارت خاصی بسازید، شاید گزینه سوم ارزشمندتر شود.

 

بنابراین گاهی چیزی که به‌عنوان «مشکل تصمیم‌گیری» تجربه می‌کنیم، در حقیقت مشکل تعریف معیار تصمیم است. ما مرتب گزینه‌ها را با یکدیگر مقایسه می‌کنیم بدون اینکه مشخص کرده باشیم بر اساس چه چیزی قرار است مقایسه شوند؛ مثل داوری هستیم که مسابقه را شروع کرده اما هنوز تصمیم نگرفته امتیازها بر چه اساسی داده شوند. در این وضعیت، اطلاعات بیشتر چه کمکی می‌کند؟ احتمالاً فقط مواد خام بیشتری برای سردرگمی فراهم می‌کند.

 

اما چرا نمی‌توانیم بالاخره یکی را انتخاب کنیم؟

 

چون تصمیم فقط مسئله پیدا کردن بهترین گزینه نیست؛ انتخاب کردن یعنی از دست دادن. وقتی گزینه A را انتخاب می‌کنید، معمولاً گزینه‌های B و C را هم کنار می‌گذارید و ذهن انسان فقط به چیزی که به دست می‌آورد فکر نمی‌کند، بلکه چیزی را که ممکن بود به دست بیاورد هم تصور می‌کند. اگر پیشنهاد کاری جدید را قبول کنم و پشیمان شوم چه؟ اگر مهاجرت کنم و زندگی‌ام بدتر شود چه؟ اگر رابطه را تمام کنم و بعد بفهمم امکان درست شدنش وجود داشته چه؟ اگر کسب‌وکارم را شروع کنم و شکست بخورم چه؟

 

بنابراین گاهی جست‌وجوی اطلاعات بیشتر در ظاهر برای «تصمیم بهتر» است، اما در سطح عمیق‌تر هدف دیگری دارد: می‌خواهیم امکان پشیمانی را حذف کنیم. می‌خواهیم آن‌قدر اطلاعات جمع کنیم که انتخابمان بدون ریسک شود. اما آیا چنین اطلاعاتی وجود دارد؟

 

اگر تصمیم خوب هم نتیجه بدی داشته باشد چه؟

 

تصور کنید تمام اطلاعات موجود را بررسی کرده‌اید و در نهایت تصمیم گرفته‌اید سرمایه‌گذاری خاصی انجام دهید. منطق تصمیم درست بوده، اطلاعاتتان مناسب بوده و احتمال موفقیت نیز بالا بوده است، اما اتفاقی غیرمنتظره رخ می‌دهد و سرمایه‌گذاری شکست می‌خورد. آیا تصمیم شما بد بوده؟ لزوماً نه.

 

اینجا یکی از مهم‌ترین تفاوت‌ها در تصمیم‌گیری ظاهر می‌شود: کیفیت تصمیم با کیفیت نتیجه یکی نیست. شما می‌توانید تصمیم بسیار منطقی بگیرید و نتیجه بدی بگیرید، همان‌طور که می‌توانید تصمیمی کاملاً نسنجیده بگیرید و بر اثر شانس نتیجه خوبی به دست بیاورید. اگر این تفاوت را نپذیریم، به دنبال چیزی خواهیم رفت که اساساً وجود ندارد: تصمیم تضمین‌شده. و آن وقت احتمالاً به شکل بی‌پایانی دنبال مقاله بعدی، نظر بعدی، مشاور بعدی و داده بعدی می‌گردیم؛ نه برای اینکه تصمیم بهتر شود، بلکه برای اینکه مسئولیت انتخاب کمتر شود.

 

«فقط می‌خواهم مطمئن شوم»

 

این جمله ممکن است یکی از خطرناک‌ترین جمله‌ها در تصمیم‌های مهم باشد. چقدر مطمئن؟ هفتاد درصد؟ نود درصد؟ صد درصد؟ اگر منتظر صددرصد اطمینان بمانیم، درباره چند تصمیم مهم زندگی اصلاً می‌توانیم تصمیم بگیریم؟ آیا قبل از ازدواج می‌توانیم بفهمیم این رابطه بیست سال دیگر دقیقاً چگونه خواهد بود؟ قبل از تأسیس یک کسب‌وکار می‌توانیم فروش سه سال آینده را بدانیم؟ قبل از مهاجرت می‌توانیم تمام اتفاقات آینده را پیش‌بینی کنیم؟

 

بخش بزرگی از تصمیم‌های مهم نه در شرایط «ریسک قابل محاسبه»، بلکه در محیطی آمیخته با عدم قطعیت اتفاق می‌افتند. بنابراین مهارت تصمیم‌گیری فقط توانایی پیدا کردن اطلاعات نیست؛ توانایی مهم‌تری هم وجود دارد: توانایی تصمیم گرفتن با وجود ناقص بودن اطلاعات.

 

پس باید بدون فکر تصمیم بگیریم؟

 

نه. خر بوریدان قرار نیست ما را به تصمیم‌گیری عجولانه دعوت کند. مسئله این نیست که تحلیل بد است، بلکه این است که تحلیل باید یک شرط توقف داشته باشد. پیش از شروع بررسی یک تصمیم می‌توان پرسید: برای تصمیم گرفتن دقیقاً چه اطلاعاتی لازم دارم؟ چه معیارهایی برای من مهم‌اند؟ چه میزان عدم قطعیت را باید بپذیرم؟ چه زمانی بررسی بیشتر دیگر احتمالاً نتیجه تصمیم را تغییر نمی‌دهد؟

 

این سؤال آخر اهمیت زیادی دارد. فرض کنید دو هفته درباره یک تصمیم تحقیق کرده‌اید و در سه روز گذشته هیچ اطلاعات جدیدی پیدا نکرده‌اید که واقعاً انتخاب شما را تغییر دهد. در این شرایط ادامه تحقیق برای چیست؟ برای افزایش کیفیت تصمیم یا برای عقب انداختن لحظه‌ای که بالاخره باید مسئولیت انتخاب را بپذیرید؟

 

تفاوت «تحلیل کردن» و «نشخوار کردن» چیست؟

 

از بیرون ممکن است شبیه هم باشند. در هر دو حالت فرد بارها به مسئله فکر می‌کند، اما یک تفاوت مهم وجود دارد: تحلیل، مسئله را به سمت تصمیم حرکت می‌دهد. هر مرحله باید چیزی را روشن کند؛ یک معیار، یک احتمال، یک هزینه، یک گزینه یا یک فرضیه. اما نشخوار فکری اغلب حلقه‌ای است: «اگر اشتباه کنم چی؟»، «ولی شاید آن یکی بهتر باشد»، «از کجا مطمئن باشم؟»، «ولی اگر بعداً پشیمان شوم؟» و دوباره همان چرخه از نو شروع می‌شود.

 

در اینجا دیگر اطلاعات جدیدی تولید نمی‌شود و فقط همان عدم قطعیت بارها پردازش می‌شود. شاید یکی از ساده‌ترین روش‌های تشخیص فلج تحلیلی همین باشد: از خودتان بپرسید آخرین یک ساعت فکر کردن چه اطلاعات یا بینش تازه‌ای به تصمیم من اضافه کرده است؟ اگر پاسخ «تقریباً هیچ» باشد، شاید دیگر در حال تحلیل مسئله نباشید و فقط دور آن می‌چرخید.

 

شاید به همین دلیل دیدن مشکل دیگران آسان‌تر است

 

احتمالاً برایتان پیش آمده که دوستی مسئله‌ای را تعریف کند و شما ظرف چند دقیقه بگویید: «خب معلومه باید چیکار کنی.» اما وقتی مسئله مشابهی برای خودتان اتفاق می‌افتد، ناگهان همه‌چیز پیچیده می‌شود. چرا؟ چون در مسئله خودمان فقط داده وجود ندارد؛ ترس هست، امید هست، هویت هست، خاطره هست، پشیمانی احتمالی هست، قضاوت دیگران هست و شاید مهم‌تر از همه، چیزی که دوست داریم درست باشد با چیزی که شواهد نشان می‌دهند مخلوط می‌شود.

 

اینجاست که حضور یک فرد بیرونی می‌تواند مفید باشد؛ نه لزوماً برای اینکه جواب را بداند، بلکه برای اینکه بتواند چیزی را ببیند که ما از داخل مسئله قادر به دیدنش نیستیم.

 

یک کوچ در چنین موقعیتی چه کار می‌کند؟

 

شاید ساده‌ترین تصور درباره کوچ این باشد که فردی است که باید به شما بگوید کدام گزینه را انتخاب کنید. اما اگر کوچ تصمیم را به جای شما بگیرد، آیا هنوز تصمیم شماست؟ کار مفیدتر می‌تواند چیز دیگری باشد: کمک به ساختن صورت مسئله.

 

مثلاً به جای پرسیدن «به نظرت کدام شغل را انتخاب کنم؟» ممکن است گفت‌وگو به این سؤال برسد: «از شغل بعدی دقیقاً چه می‌خواهم؟» یا به جای «مهاجرت کنم یا نه؟» پرسش تبدیل شود به این: «چه چیزی در زندگی فعلی‌ام می‌خواهم تغییر کند و آیا مهاجرت تنها راه ایجاد آن تغییر است؟» گاهی تصمیم سخت نیست؛ سؤالی که داریم پاسخ می‌دهیم بد طراحی شده است.

 

یک گفت‌وگوی خوب می‌تواند کمک کند گزینه‌ها، معیارها، ترس‌ها و فرضیات از یکدیگر جدا شوند و شاید مهم‌تر از همه، مشخص شود که آیا واقعاً اطلاعات بیشتری لازم داریم یا فقط جرئت پذیرفتن عدم قطعیت را نداریم.

 

اگر همین حالا میان دو گزینه گیر کرده‌اید، این چند سؤال را امتحان کنید

 

فرض کنید باید همین هفته تصمیمی بگیرید. قبل از اینکه یک مقاله دیگر بخوانید یا نظر فرد دیگری را بپرسید، کاغذی بردارید و به چند سؤال پاسخ دهید. من دقیقاً درباره چه چیزی تصمیم می‌گیرم؟ نه توضیح ده‌صفحه‌ای؛ مسئله را در یک جمله بنویسید. سه معیار اصلی من برای انتخاب چیست؟ اگر نتوانید آن‌ها را مشخص کنید، احتمالاً هنوز مسئله به اندازه کافی روشن نشده است. چه اطلاعاتی واقعاً می‌تواند تصمیمم را تغییر دهد؟ اگر جواب این باشد که «هیچ اطلاعات خاصی به ذهنم نمی‌رسد»، شاید مرحله تحقیق تمام شده باشد.

 

بعد از خودتان بپرسید اگر هیچ گزینه‌ای کامل نباشد، کدام نقص را حاضرم بپذیرم؟ بسیاری از تصمیم‌ها انتخاب میان «خوب و بد» نیستند؛ انتخاب میان دو مجموعه متفاوت از مزایا و هزینه‌ها هستند. سپس بررسی کنید اگر این تصمیم اشتباه از آب دربیاید، چقدر قابل بازگشت است؟ همه تصمیم‌ها وزن یکسانی ندارند. بعضی تصمیم‌ها را می‌توان اصلاح کرد، بعضی آزمایش‌پذیرند و بعضی را می‌توان برای سه ماه امتحان کرد. اگر تصمیم برگشت‌پذیر است، شاید سزاوار این حجم از اضطراب و تحلیل نباشد. و در نهایت از خودتان بپرسید: آیا هنوز دارم تصمیم را بهتر می‌کنم، یا فقط تصمیم گرفتن را عقب می‌اندازم؟

 

خر بوریدان واقعاً از چه چیزی مرد؟

 

از گرسنگی یا از نیاز به داشتن یک دلیل کامل؟ طنز داستان همین‌جاست. اگر دو بسته علوفه واقعاً یکسان باشند، انتخاب هرکدام به اندازه دیگری خوب است و در چنین وضعیتی حتی یک انتخاب تصادفی از انتخاب نکردن بهتر است. اما زندگی معمولاً کمی پیچیده‌تر است. گزینه‌های ما یکسان نیستند، اطلاعات ناقص است، آینده قابل پیش‌بینی نیست و بسیاری از تصمیم‌های مهم جواب قطعی ندارند.

 

پس شاید بلوغ در تصمیم‌گیری به این معنا نباشد که یاد بگیریم همیشه «گزینه درست» را پیدا کنیم. شاید یعنی یاد بگیریم چه زمانی به اندازه کافی فکر کرده‌ایم، چه زمانی اطلاعات کافی داریم، چه زمانی باید عدم قطعیت را بپذیریم و چه زمانی باید از پشت میز تحلیل بلند شویم و یکی از مسیرها را امتحان کنیم. چون گاهی خطرناک‌ترین تصمیم، انتخاب گزینه اشتباه نیست؛ انتخاب نکردن است.

 

خر بوریدان شاید یک شخصیت خیالی باشد، اما هر بار که می‌گوییم «فقط یکم دیگه فکر کنم…» بد نیست از خودمان بپرسیم: آیا واقعاً دارم به جواب نزدیک‌تر می‌شوم، یا فقط بین دو بسته علوفه ایستاده‌ام؟

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *