فرض کنید دو پیشنهاد شغلی روی میز دارید. اولی حقوق بیشتری دارد، شرکت شناختهشدهتری است و احتمالاً از نظر رزومه انتخاب بهتری محسوب میشود، اما ساعت کاری سنگینتری دارد و ممکن است بخش بزرگی از آزادی روزانهتان را از شما بگیرد. پیشنهاد دوم درآمد کمتری دارد، اما محیطش را بیشتر دوست دارید، زمان آزاد بیشتری خواهید داشت و کاری که انجام میدهید به علایق شخصیتان نزدیکتر است. کدام را انتخاب میکنید؟
اگر یکی از پیشنهادها آشکارا بد بود، تصمیم گرفتن چندان سخت نبود. مسئله دقیقاً از جایی شروع میشود که هر دو گزینه خوباند. یک نفر ممکن است میان ادامه تحصیل در دانشگاهی معتبر و شروع یک کسبوکار خوب گیر کند. دیگری ممکن است هم امکان مهاجرت داشته باشد و هم زندگی نسبتاً مطلوبی در کشور خودش. کسی ممکن است در رابطهای باشد که نه آنقدر بد است که ترک کردنش بدیهی باشد و نه آنقدر خوب که ماندن در آن بدون تردید ممکن باشد. حتی ممکن است بین دو مسیر شغلی قرار بگیریم که هرکدام بخشی از چیزی را که از زندگی میخواهیم به ما میدهند.
در چنین موقعیتهایی مسئله چیست؟ آیا اطلاعاتمان کم است؟ آیا هنوز به اندازه کافی فکر نکردهایم؟ یا اساساً با نوع دیگری از تصمیم روبهرو هستیم؛ تصمیمی که شاید «جواب درست» مشخصی نداشته باشد؟
چرا تصمیم میان خوب و بد معمولاً آسانتر از تصمیم میان خوب و خوب است؟
اگر از شما بپرسند بین یک پیشنهاد کاری با حقوق خوب و یک پیشنهاد تقریباً مشابه با نصف آن حقوق کدام را انتخاب میکنید، احتمالاً مسئله چندان پیچیده نیست. یکی از گزینهها در معیارهای مهم بر دیگری برتری آشکاری دارد. اما اگر گزینه دوم در ازای حقوق کمتر، آزادی بیشتر، محیط بهتر و فرصت رشد متفاوتی ارائه کند چه؟ حالا دیگر نمیتوانیم دو گزینه را روی یک خط قرار دهیم و ببینیم کدام جلوتر است، چون هر گزینه در چیزی برنده و در چیز دیگری بازنده است.
مشکل بسیاری از تصمیمهای مهم زندگی همین است. ما طوری به آنها نگاه میکنیم که انگار باید بتوانیم در نهایت یک عدد به هر گزینه بدهیم و اعلام کنیم کدام «بهتر» است، در حالی که در واقع با مبادله میان ارزشهای مختلف روبهرو هستیم. در اقتصاد به چنین چیزی Trade-off گفته میشود؛ به دست آوردن چیزی معمولاً به معنای کنار گذاشتن چیز دیگری است. درآمد بیشتر ممکن است به قیمت زمان کمتر تمام شود، امنیت بیشتر ممکن است آزادی کمتر ایجاد کند، هیجان بیشتر ممکن است با ریسک بیشتر همراه باشد و رشد سریعتر ممکن است آرامش کمتری به همراه داشته باشد. پس شاید سؤال «کدام گزینه بهتر است؟» از ابتدا سؤال کاملی نباشد؛ شاید باید بپرسیم: کدام نوع هزینه را حاضر هستم بپردازم؟
آیا ممکن است دو گزینه واقعاً به یک اندازه خوب باشند؟
تصور کنید بین دو شهر برای زندگی انتخاب میکنید. شهر اول فرصتهای شغلی بیشتری دارد، اما گرانتر و شلوغتر است. شهر دوم آرامتر، ارزانتر و نزدیکتر به خانواده است، اما فرصتهای شغلی محدودتری دارد. آیا واقعاً میتوانیم ثابت کنیم کدام شهر بهتر است؟ فقط زمانی که بدانیم چه چیزی برای شما اهمیت بیشتری دارد.
برای کسی که در ابتدای مسیر حرفهای خود است و رشد شغلی را مهمترین اولویت میداند، احتمالاً شهر اول جذابتر است. اما برای کسی که میخواهد زمان بیشتری کنار خانواده داشته باشد و سبک زندگی آرامتری را ترجیح میدهد، ممکن است شهر دوم انتخاب منطقیتری باشد. بنابراین «خوب بودن» یک گزینه همیشه ویژگی خود گزینه نیست؛ بخشی از آن به رابطه آن گزینه با اهداف، ارزشها و شرایط فرد وابسته است.
شاید به همین دلیل است که گاهی مشورت گرفتن از دیگران نهتنها مسئله را حل نمیکند، بلکه پیچیدهترش میکند. دوستتان ممکن است بگوید: «معلومه، برو جایی که درآمدش بیشتره.» فرد دیگری بگوید: «زندگی که فقط پول نیست.» نفر سوم بگوید: «ریسک کن، یک بار زندگی میکنی.» آیا کسی از آنها اشتباه میگوید؟ نه لزوماً. ممکن است هرکدام بر اساس سیستم ارزشهای خودش پاسخ درستی داده باشد. اما سؤال اصلی این است: شما دارید زندگی چه کسی را طراحی میکنید؟
هزینه فرصت؛ چیزی که هنگام انتخاب نمیبینیم
فرض کنید گزینه A را انتخاب کردید. در همان لحظه چه اتفاقی برای گزینه B افتاد؟ از بین نرفت، حداقل در ذهن شما نه. ممکن است ماهها و حتی سالها بعد دوباره سراغتان بیاید: «اگر آن یکی را انتخاب کرده بودم چه میشد؟»
اقتصاددانان برای بخشی از این مسئله مفهوم مهمی دارند: هزینه فرصت. هزینه یک انتخاب فقط پولی نیست که برای آن میپردازیم. بخشی از هزینه، ارزشی است که میتوانستیم از بهترین گزینه کنارگذاشتهشده به دست بیاوریم. اگر شغل پردرآمدتر را انتخاب کنید، شاید بخشی از هزینه تصمیم شما آزادی زمانی ازدسترفته باشد. اگر شغل آرامتر را انتخاب کنید، شاید هزینه آن درآمد و پیشرفت حرفهای احتمالی باشد.
تقریباً هر انتخاب جدی یک «زندگی تجربهنشده» هم میسازد و شاید همین موضوع تصمیمهای خوب در برابر خوب را دشوار میکند: هر انتخاب نه فقط چیزی به ما میدهد، بلکه مجبورمان میکند با چیزی خداحافظی کنیم.
چرا بعد از یک انتخاب خوب هم ممکن است پشیمان شویم؟
فرض کنید پس از هفتهها فکر کردن شغل دوم را انتخاب میکنید. سه ماه بعد، یکی از دوستانتان که در شرکت اول مشغول شده به شما میگوید حقوقش افزایش پیدا کرده، به یک سفر کاری خارجی رفته و پروژه جالبی گرفته است. چه احساسی پیدا میکنید؟ ممکن است ناگهان تصمیم خودتان بد به نظر برسد. اما آیا واقعاً بد شده؟
پژوهشهای تصمیمگیری مدتهاست نشان دادهاند که «پشیمانی» صرفاً واکنشی به نتیجه بد نیست؛ مقایسه نتیجه واقعی با چیزی که میتوانست اتفاق بیفتد نیز در تجربه پشیمانی نقش دارد. به همین دلیل حتی یک نتیجه نسبتاً خوب ممکن است در مقایسه با آینده خیالی گزینه کنارگذاشتهشده ناکافی به نظر برسد.
مشکل اینجاست که درباره گزینهای که انتخاب کردهایم واقعیت را میبینیم، اما درباره گزینهای که کنار گذاشتهایم معمولاً یک داستان میسازیم. شغل فعلی را با تمام روزهای سخت، مدیر آزاردهنده، خستگیها و اشتباهاتش تجربه میکنیم، اما شغلی که انتخاب نکردهایم در ذهنمان میتواند تبدیل شود به نسخهای آرمانی که فقط مزایایش دیده میشود. مسیر طینشده هیچوقت با واقعیت آزمایش نشده است و برای همین بسیار راحت میتواند کامل به نظر برسد.
شاید ما بیش از آنکه دنبال یک انتخاب خوب باشیم، دنبال «بهترین انتخاب ممکن» میگردیم
هربرت سایمون، اقتصاددان و برنده نوبل، سالها پیش میان دو نوع رویکرد به تصمیمگیری تمایز مهمی ایجاد کرد. انسانها همیشه توانایی، زمان و اطلاعات لازم برای پیدا کردن بهترین گزینه ممکن را ندارند. به همین دلیل در بسیاری از موقعیتها بهجای «بهینهسازی»، گزینهای را انتخاب میکنند که به اندازه کافی مناسب باشد؛ مفهومی که بعدها با واژه Satisficing شناخته شد.
پژوهشهای بعدی در روانشناسی نیز تفاوت میان افرادی را بررسی کردند که بیشتر گرایش دارند «بهترین گزینه ممکن» را پیدا کنند و کسانی که پس از رسیدن به گزینهای که استانداردهای اصلیشان را برآورده میکند، انتخاب را متوقف میکنند. برخی مطالعات میان گرایش شدید به maximizing و تجربه بیشتر مقایسه، پشیمانی و رضایت کمتر رابطه گزارش کردهاند.
فرض کنید میخواهید رستورانی برای شام انتخاب کنید. فرد اول چند رستوران را بررسی میکند، یکی را که غذای خوبی دارد و قیمتش مناسب است انتخاب میکند و میرود شامش را میخورد. فرد دوم میخواهد مطمئن شود بهترین رستورانی که امشب میتوانست انتخاب کند را پیدا کرده است؛ بنابراین گوگل را باز میکند، نظرات را میخواند، اینستاگرام رستورانها را بررسی میکند، منوها را مقایسه میکند و حتی بعد از انتخاب نیز ممکن است در طول شام فکر کند: «نکنه اون یکی بهتر بود؟»
کدامیک تجربه بهتری خواهد داشت؟ مسئله فقط زمان صرفشده برای انتخاب نیست. فرد دوم یک مشکل بنیادیتر دارد: برای راضی بودن از انتخاب خودش باید مطمئن شود هیچ گزینه بهتری وجود نداشته است. اما در دنیایی با هزاران گزینه، چگونه چنین چیزی را ثابت کنیم؟
آیا «بهترین تصمیم» اصلاً وجود دارد؟
این سؤال شاید عجیب به نظر برسد، اما در بسیاری از تصمیمهای بزرگ پاسخ مشخصی ندارد. فرض کنید کسی در ۲۵سالگی بین مهاجرت و ماندن تصمیم میگیرد. اگر مهاجرت کند، یک مسیر زندگی شکل میگیرد؛ آدمهای خاصی را ملاقات میکند، مهارتهایی پیدا میکند، شکستهایی تجربه میکند و فرصتهایی پیش رویش قرار میگیرد. اگر بماند، مسیر دیگری ساخته میشود.
پس از ده سال آیا میتوان این دو زندگی را با یکدیگر مقایسه کرد؟ نه به شکل واقعی، چون فرد فقط یکی از آنها را زندگی کرده است. به همین دلیل بسیاری از تصمیمهای بزرگ زندگی شبیه انتخاب پاسخ صحیح در یک آزمون نیستند؛ بیشتر شبیه انتخاب شاخهای از یک داستاناند. پس شاید سؤال دقیقتر این نباشد که «کدام آینده بهتر است؟» بلکه این باشد که «من حاضر هستم کدام آینده را بسازم؟»
وقتی هر دو گزینه خوباند، احتمالاً مسئله ارزشهاست
فرض کنید بین دو شغل مردد هستید. بعد از مقایسه متوجه میشوید شغل اول درآمد و اعتبار بیشتری دارد و شغل دوم آزادی و معنا. حالا صد مقاله دیگر درباره تصمیمگیری میخوانید. آیا این مقالات میتوانند به شما بگویند اعتبار مهمتر است یا آزادی؟ نه.
علم میتواند کمک کند پیامدها را بهتر بفهمید، سوگیریها را بشناسید و کیفیت فرایند تصمیم را بالا ببرید، اما نمیتواند ارزشهای شخصی شما را به جای شما انتخاب کند. این همان جایی است که بعضی تصمیمها از مسئله «اطلاعات» تبدیل میشوند به مسئله «خودشناسی». آیا پول برای شما وسیله رسیدن به آزادی است یا نشانه موفقیت؟ آیا امنیت را بیشتر دوست دارید یا امکان تجربه؟ آیا حاضر هستید برای رشد حرفهای بخشی از آرامشتان را قربانی کنید؟ آیا زندگیای میخواهید که قابل پیشبینی باشد یا زندگیای که امکانهای بیشتری داشته باشد؟
تا وقتی این سؤالها مبهماند، جدول مزایا و معایب هم ممکن است چندان کمکی نکند، چون وزن ستونها مشخص نیست.
اگر ارزشهای من با هم تعارض داشته باشند چه؟
مشکل اینجاست که حتی ارزشهای ما هم همیشه همجهت نیستند. ممکن است هم آزادی را دوست داشته باشیم و هم امنیت را، هم موفقیت حرفهای بخواهیم و هم وقت آزاد، هم استقلال بخواهیم و هم نزدیکی به خانواده. پس قرار نیست در نهایت یک «ارزش واقعی» پیدا کنیم که بقیه را حذف کند. تصمیمگیری بسیاری اوقات یعنی انتخاب نسبت میان ارزشها.
مثلاً ممکن است بگویید: «من حاضر هستم بیست درصد درآمد کمتر داشته باشم، اگر در عوض کنترل بیشتری روی زمانم داشته باشم.» حالا مسئله روشنتر شده است. دیگر سؤال انتزاعی «پول مهمتر است یا آزادی؟» نداریم، بلکه یک مبادله واقعی تعریف کردهایم. شاید بخش بزرگی از بلوغ تصمیمگیری همین باشد: فهمیدن اینکه تقریباً هیچ زندگیای همهچیز را همزمان در اختیار ما نمیگذارد.
از کجا بفهمیم چه چیزی واقعاً برایمان مهم است؟
یکی از مشکلات سؤال مستقیم این است که تقریباً همه ما جوابهای خوبی برای آن داریم. میگوییم خانواده برای من مهم است، آزادی مهم است، رشد مهم است و آرامش مهم است. اما وقتی دو ارزش مقابل یکدیگر قرار میگیرند، اولویت واقعی آشکارتر میشود.
برای همین شاید بهتر باشد به جای اینکه بپرسیم «چه چیزی برای من مهم است؟» سؤالهای دشوارتری بپرسیم. اگر برای دو برابر شدن درآمدم مجبور باشم هر روز تا ساعت ۹ شب کار کنم، قبول میکنم؟ اگر مهاجرت باعث شود سالی فقط یک بار خانوادهام را ببینم، هنوز آن را میخواهم؟ اگر یک مسیر شغلی اعتبار کمتری داشته باشد اما کاری باشد که واقعاً از انجامش لذت میبرم، کدام را ترجیح میدهم؟ اگر امنیت کامل به قیمت از دست دادن امکان رشد باشد، تا کجا آن را میپذیرم؟
ارزشها معمولاً زمانی روشن میشوند که مجبور میشویم برایشان قیمت تعیین کنیم.
تصمیم برگشتپذیر است یا نه؟
یکی از اشتباههای رایج این است که با همه تصمیمها طوری برخورد میکنیم که انگار برای همیشه بسته خواهند شد. اما آیا واقعاً همینطور است؟ اگر یک شغل را انتخاب کنید، آیا تا آخر عمر مجبورید همانجا بمانید؟ اگر شهری را برای زندگی انتخاب کنید، آیا هیچوقت نمیتوانید جابهجا شوید؟ اگر یک پروژه را شروع کنید، آیا نمیتوانید بعد از سه ماه ارزیابیاش کنید؟
بعضی تصمیمها واقعاً برگشت دشواری دارند، اما تعداد زیادی از تصمیمهایی که هفتهها دربارهشان اضطراب داریم تا حد زیادی قابل اصلاح هستند. وقتی تصمیم قابل بازگشت است، شاید لازم نباشد آینده را با دقتی غیرممکن پیشبینی کنیم؛ میتوانیم تصمیم را تبدیل به آزمایش کنیم. به جای «آیا این مسیر شغلی برای من مناسب است؟» بپرسیم: «چطور میتوانم سه ماه بخشی از این مسیر را امتحان کنم؟» به جای «آیا باید کسبوکار خودم را راه بیندازم؟» شاید بتوان ابتدا پروژهای کوچک در کنار شغل فعلی اجرا کرد.
بعضی سؤالها با فکر کردن جواب داده نمیشوند؛ با تجربه کردن جواب داده میشوند.
آیا باید سکه بیندازیم؟
یک توصیه مشهور میگوید وقتی بین دو گزینه گیر کردهاید، سکه بیندازید؛ نه برای اینکه سکه به جای شما تصمیم بگیرد، بلکه برای اینکه در همان لحظهای که سکه در هواست ممکن است بفهمید امیدوارید کدام طرف بیاید. آیا این روش علمی برای گرفتن تصمیم نهایی است؟ نه، اما یک نکته جالب پشت آن وجود دارد: گاهی ترجیحی در ما وجود دارد که هنوز نتوانستهایم آن را به زبان بیاوریم.
تصور نتیجه میتواند واکنش ما را آشکار کند. فرض کنید سکه میگوید «شغل اول». اولین واکنشتان چیست؟ آرامش، هیجان یا ناامیدی؟ این احساس بهتنهایی نباید تصمیم را تعیین کند، اما میتواند دادهای درباره چیزی باشد که در محاسبات رسمی ما دیده نشده است.
آیا میتوانیم تصمیم را از آینده نگاه کنیم؟
یک تمرین دیگر این است که خودتان را پنج یا ده سال جلوتر تصور کنید؛ نه با این سؤال که «کدام انتخاب موفقتر خواهد شد؟» چون هنوز نمیتوانید آینده را پیشبینی کنید، بلکه با این پرسشها که اگر این مسیر شکست بخورد، از امتحان کردنش پشیمان میشوم یا از امتحان نکردنش؟ کدام تصمیم با تصویری که از خودم در ده سال آینده دارم هماهنگتر است؟ کدام هزینه برای من قابل تحملتر است؟
پژوهشهای مربوط به پشیمانی نشان میدهند که مقایسه واقعیت با گزینههای انتخابنشده بخش مهمی از تجربه regret است و حتی انتظار پشیمانی آینده میتواند بر انتخاب فعلی اثر بگذارد. بنابراین پشیمانی فقط چیزی نیست که بعد از تصمیم اتفاق میافتد؛ گاهی قبل از تصمیم هم در اتاق حضور دارد.
یک کوچ در چنین موقعیتی چه کمکی میکند؟
اگر هر دو گزینه خوب باشند، شاید بدترین کاری که یک کوچ بتواند انجام دهد این باشد که بگوید: «من فکر میکنم گزینه اول بهتره.» چرا؟ چون مسئله اصلی پیدا کردن نظر یک فرد دیگر نیست، بلکه روشن شدن منطق شخصی تصمیم شما است.
یک گفتوگوی خوب میتواند سؤال را تغییر دهد. به جای «کدام را انتخاب کنم؟» شاید برسید به «در این مرحله از زندگی چه چیزی برای من اولویت بیشتری دارد؟» به جای «کدام مسیر مطمئنتر است؟» شاید سؤال شود «من واقعاً از چه نوع ریسکی میترسم؟» یا به جای «نکنه بعداً پشیمان بشم؟» بتوان پرسید «از کدام نوع پشیمانی بیشتر میترسم؛ امتحان کردن و شکست خوردن، یا هیچوقت امتحان نکردن؟»
گاهی مسئله انتخاب نیست، بلکه این است که هنوز نمیدانیم بر چه اساسی باید انتخاب کنیم. در چنین شرایطی فرد بیرونی قرار نیست پاسخ را بدهد؛ میتواند کمک کند معیارها، ارزشها، ترسها و فرضیات از یکدیگر جدا شوند.
اگر همین حالا بین دو انتخاب خوب گیر کردهاید، این سؤالات را بنویسید
اول از خودتان بپرسید هر گزینه دقیقاً چه چیزی به من میدهد و در مقابل چه چیزی از من میگیرد؟ سپس سه معیار اصلی تصمیم را مشخص کنید. اگر مجبور باشید فقط سه مورد را نگه دارید، چه چیزهایی هستند؟ بعد بپرسید هر معیار واقعاً چقدر برایتان مهم است و آیا حاضرید یکی را برای دیگری قربانی کنید؟
سؤال بعدی این است: بدترین بخش هر گزینه چیست و کدام «بدی» را راحتتر میتوانید تحمل کنید؟ این سؤال گاهی بهتر از پرسیدن درباره بهترین مزایا جواب میدهد، چون بسیاری از تصمیمهای دشوار نه میان دو پاداش، بلکه میان دو نوع هزینهاند. بعد بررسی کنید تصمیم چقدر برگشتپذیر است. آیا میتوانید آن را آزمایش کنید؟ آیا میتوانید برای سه یا شش ماه انتخابی موقت داشته باشید؟ آیا واقعاً دارید یک مسیر را برای همیشه میبندید یا فقط اینطور احساس میکنید؟
و در نهایت از خودتان بپرسید: اگر مطمئن بودم هیچکس قرار نیست انتخابم را قضاوت کند، کدام مسیر برایم جذابتر بود؟ گاهی بخش بزرگی از دشواری تصمیم متعلق به خود تصمیم نیست؛ متعلق به تماشاگرانی است که در ذهنمان نشستهاند.
شاید هیچکدام «انتخاب درست» نباشند
ما معمولاً درباره تصمیمهای بزرگ طوری حرف میزنیم که انگار پاسخ صحیحی جایی در جهان پنهان شده و وظیفه ما کشف آن است. اما اگر چنین پاسخی وجود نداشته باشد چه؟ اگر هر دو مسیر واقعاً بتوانند به یک زندگی خوب منتهی شوند چه؟
در این صورت وظیفه ما دیگر «کشف گزینه درست» نیست؛ باید انتخاب کنیم کدام زندگی را میخواهیم بسازیم. شاید بعضی تصمیمها فقط به این دلیل سختاند که میخواهیم پیش از انتخاب بدانیم پایان هر دو داستان چیست، اما زندگی این امکان را به ما نمیدهد؛ فقط میتوانیم یکی از کتابها را باز کنیم.
و شاید مهمترین مهارت تصمیمگیری در چنین موقعیتی، پیدا کردن گزینهای نباشد که هیچ چیزی را از ما نمیگیرد، چون چنین گزینهای احتمالاً وجود ندارد. شاید مهارت اصلی این باشد که بدانیم چه چیزی برایمان آنقدر ارزشمند است که حاضر باشیم هزینهاش را بپردازیم.
وقتی هر دو انتخاب خوباند، شاید سؤال نهایی این نباشد: «کدام گزینه بهتر است؟» بلکه این باشد: «من میخواهم بهای کدام زندگی را بپردازم؟»