بگذارید از یک مشاهدهی ساده شروع کنم؛ مشاهدهای که در سالهای کار با آدمها بارها و بارها تکرار شده است. کسی روبهروی من مینشیند و پیش از آنکه بگوید چه مشکلی دارد، چه تصمیمی پیش رو دارد، یا چه چیزی او را به اینجا کشانده، چهار حرف میگوید. «من INFJ هستم.» یا «من ENTPام، برای همین نمیتوانم کار روتین انجام بدهم.» یا «همسرم ISTJ است و من ENFP؛ ما اساساً به هم نمیخوریم.»
و من هر بار همان سؤال را میپرسم: این را از کجا میدانی؟
پاسخ تقریباً همیشه یکسان است: یک آزمون. آزمونی که شاید بیست دقیقه طول کشیده، شاید در یک وبسایت رایگان انجام شده، شاید در یک کارگاه سازمانی با حضور یک مشاور رسمی. آزمونی که در انتهایش چهار حرف بیرون آمده و آن چهار حرف، بهطرز عجیبی، تبدیل شدهاند به چیزی شبیه شناسنامهی روانی. به چیزی که آدم با آن خودش را معرفی میکند، شغلش را انتخاب میکند، رابطهاش را توجیه میکند، و گاهی ــ و این نگرانکنندهترین بخش ماجراست ــ از انجام کارهایی که میتوانست انجام بدهد سر باز میزند، چون «به تیپش نمیخورد».
میخواهم در این نوشته کاری بکنم که شاید در نگاه اول ویرانگر بهنظر برسد، اما هدفش دقیقاً برعکس است. میخواهم نشان بدهم که این چهار حرف، از منظر علم امروز، تقریباً هیچ چیز معتبری دربارهی تو نمیگویند. و میخواهم نشان بدهم که این خبر بد نیست؛ خبر بسیار خوبی است. چون اگر آن چهار حرف حقیقت داشتند، معنایش این بود که تو در یک قفس متولد شدهای که تا آخر عمر در آن خواهی ماند. و حقیقت ــ تا جایی که علم امروز میداند ــ این است که چنین قفسی وجود ندارد.
از یونگ تا شکلگیری MBTI
اما پیش از آنکه به نقد برسیم، باید بدانیم داریم چه چیزی را نقد میکنیم. و برای این کار، باید برگردیم به گذشته. چون داستان MBTI ــ یا همان شاخص تیپ مایرز-بریگز ــ یکی از عجیبترین و آموزندهترین داستانهای تاریخ روانشناسی مدرن است. داستانی که در آن یک کتاب فلسفی-بالینی پیچیده، به دست دو نفر که هیچکدام آموزش رسمی روانشناسی ندیده بودند، تبدیل شد به پرکاربردترین ابزار سنجش شخصیت در جهان. و شگفتانگیزتر آنکه نویسندهی آن کتاب، تا آخر عمر حاضر نشد این تبدیل را تأیید کند.
داستان از یک زن به نام کاترین کوک بریگز شروع میشود؛ زنی که در سال ۱۸۷۵ در میشیگان به دنیا آمد و بهطرز خارقالعادهای باهوش بود. در چهاردهسالگی وارد کالج کشاورزی میشیگان شد و در هفدهسالگی، بهعنوان شاگرد اول، فارغالتحصیل شد. اما در آمریکای اواخر قرن نوزدهم، مسیر شغلی برای یک زن باهوش ــ حتی یک زن استثنایی ــ بسیار محدود بود. کاترین ازدواج کرد، خانهدار شد، و تمام آن انرژی ذهنی سرکش را به سمت تنها آزمایشگاهی که در اختیار داشت هدایت کرد: خانهاش، و بهطور خاص، دخترش ایزابل.
او خانهاش را «آزمایشگاه کیهانی تربیت کودک» مینامید. برای مجلات عمومی دربارهی تربیت فرزند مقاله مینوشت. کتاب میخواند، یادداشت برمیداشت، و بهشدت به این پرسش علاقهمند بود که چرا آدمها اینقدر با هم فرق دارند. چرا داماد آیندهاش ــ کلارنس مایرز، که با ایزابل ازدواج کرد ــ با بقیهی خانواده اینقدر متفاوت بود؟ چرا بعضی آدمها در جمع شکوفا میشوند و بعضی در تنهایی؟
کاترین شروع کرد به ساختن نظام طبقهبندی خودش. زندگینامهها میخواند و آدمها را در دستههایی میگذاشت که خودش اختراع کرده بود: تیپهای مراقبهگر، خودانگیخته، اجرایی، و اجتماعی. این کار ــ لطفاً به این نکته دقت کنید ــ کار یک روانشناس نبود؛ کار یک زن بسیار باهوش و بسیار کنجکاو بود که هیچ آموزش روششناختی ندیده بود و هیچ ابزاری برای آزمودن فرضیههایش نداشت. این تفاوت، همانطور که خواهیم دید، تفاوت کوچکی نیست.
و بعد، در سال ۱۹۲۳، اتفاقی افتاد که مسیر همهچیز را عوض کرد. ترجمهی انگلیسی کتاب «تیپهای روانشناختی» اثر کارل گوستاو یونگ منتشر شد. کاترین آن را خواند و ــ به روایت خودش ــ احساس کرد کسی پیش از او همان کاری را کرده که او میخواسته بکند، اما بسیار عمیقتر و منسجمتر. او نظام خودش را کنار گذاشت و بهطور کامل به یونگ گروید. سالها را صرف مطالعهی وسواسگونهی این کتاب کرد. مقالاتی دربارهی آن نوشت. کتاب یونگ برای او تبدیل شد به چیزی بین یک متن علمی و یک متن مقدس.
اما «تیپهای روانشناختی» یونگ دقیقاً چه بود؟ این پرسش مهم است، چون یکی از بزرگترین سوءتفاهمهای تاریخ روانشناسی عامه دقیقاً همینجا شکل گرفت.
یونگ آن کتاب را در سال ۱۹۲۱ منتشر کرد؛ در دورهای که تازه از جدایی دردناکش از فروید بیرون آمده بود و سالهای سختی از آشفتگی درونی را پشت سر گذاشته بود. یکی از انگیزههای اصلی او برای نوشتن کتاب، پاسخ به این پرسش بود که چرا دو ذهن بزرگ ــ فروید و آدلر ــ با نگاه به یک پدیدهی واحد، به دو نتیجهی کاملاً متفاوت رسیدند. یونگ فکر میکرد پاسخ در ساختار روانی خود آنها نهفته است: فروید به بیرون نگاه میکرد، به ابژه، به دیگری؛ آدلر به درون، به سوژه، به خود. از اینجا بود که مفهوم برونگرایی و درونگرایی بهعنوان دو «نگرش» بنیادین شکل گرفت.
بعد یونگ چهار «کارکرد» را معرفی کرد: تفکر، احساس، حس، و شهود. تفکر و احساس را کارکردهای «داوریکننده» یا عقلانی نامید ــ یعنی راههایی که ما با آنها دربارهی چیزها قضاوت میکنیم و به آنها ارزش میدهیم. حس و شهود را کارکردهای «ادراکی» یا غیرعقلانی نامید ــ راههایی که ما با آنها اطلاعات را دریافت میکنیم. سپس این چهار کارکرد را در آن دو نگرش ضرب کرد و به هشت گونهی کارکردی رسید: تفکر برونگرا، تفکر درونگرا، احساس برونگرا، و همینطور تا آخر.
اما ــ و این «اما» بسیار مهم است ــ یونگ هیچگاه ادعا نکرد که اینها جعبههایی هستند که آدمها را در آنها میگذاریم. او بارها و به صراحت هشدار داد که این نظام یک ابزار سنجش نیست، بلکه یک «قطبنما» برای جهتیابی در انبوه مشاهدات بالینی است. او این را نوشت که تیپشناسی، نخ آریادنهای است برای پیدا کردن راه در هزارتوی تجربهی روانی، نه ماشینی برای برچسبزدن. و از آن مهمتر، او روی مفهومی تأکید داشت که در نسخهی آمریکاییشدهی کارش تقریباً بهطور کامل ناپدید شد: مفهوم «کارکرد فروافتاده» و فرایند «فردیتیابی». بهبیان ساده، یونگ معتقد بود که رشد روانی سالم یعنی حرکت به سمت آن بخشهایی از خودت که کمتر توسعه یافتهاند، نه تثبیت شدن در بخشهایی که قویاند. یعنی اگر تو یک متفکر برونگرای قوی هستی، وظیفهی رشدیات این است که با احساس درونگرای ضعیفت آشتی کنی. تیپ، در نگاه یونگ، نقطهی شروع بود؛ نه مقصد. مسئله بود؛ نه راهحل.
حالا این را با کاری که بعداً با نظریهی او شد مقایسه کنید: چهار حرف که به تو میگویند کیستی، چه شغلی مناسب توست، با چه کسی باید ازدواج کنی، و چرا نمیتوانی تغییر کنی. فاصلهی این دو، فاصلهی یک نقشهی ناشناخته با یک تابلوی راهنمای بزرگراه است.
اما برگردیم به داستان. کاترین بریگز تا اواخر دههی ۱۹۳۰ بیشتر یک شارح و مطالعهگر یونگ بود تا سازندهی آزمون. چیزی که ورق را برگرداند، جنگ جهانی دوم بود و ورود دخترش، ایزابل بریگز مایرز، به میدان.
ایزابل در سال ۱۸۹۷ به دنیا آمده بود، در کالج سوارثمور علوم سیاسی خوانده بود، و شغل اصلیاش تا آن زمان نویسندگی بود. در سال ۱۹۲۹ یک رمان جنایی نوشت که در یک مسابقهی ملی برنده شد و به فروش خوبی رسید. او هم، مثل مادرش، هیچ آموزش رسمی در روانشناسی، آمار، یا روانسنجی نداشت.
اما آنچه داشت، انگیزهای بود که در بستر تاریخی خودش کاملاً قابل درک است. با شروع جنگ، میلیونها مرد آمریکایی به جبهه رفتند و میلیونها زن ــ که تا آن روز عمدتاً در خانه بودند ــ ناگهان وارد کارخانهها و صنایع جنگی شدند. ایزابل، مثل بسیاری از همعصرانش، از خشونت جنگ بهشدت آزرده بود و فکر میکرد بخش بزرگی از تعارضات بشری از سوءتفاهم میان آدمهای متفاوت ناشی میشود. او میخواست ابزاری بسازد که به این زنان کمک کند شغلی پیدا کنند که «با ذاتشان جور باشد» ــ و در عین حال، به آدمها کمک کند تفاوتهای یکدیگر را بهجای تهدید، بهعنوان تنوع ببینند.
این انگیزه، لازم است بگویم، انگیزهی شریفی بود. مشکل در نیت نبود. مشکل در روش بود.
ایزابل از حدود سال ۱۹۴۲ شروع کرد به طراحی پرسشنامه. برای یادگیری اصول ساخت آزمون و آمار، به مردی به نام ادوارد هی مراجعه کرد که مدیر منابع انسانی یک بانک در فیلادلفیا بود و بعدها یکی از چهرههای شناختهشدهی حوزهی مشاورهی منابع انسانی شد. یعنی آموزش روانسنجی او، عملاً یک دورهی غیررسمی و کوتاه نزد یک متخصص کارگزینی بود، نه تحصیل آکادمیک در سنجش روانی. اولین نسخهی راهنمای «شاخص تیپ بریگز-مایرز» در سال ۱۹۴۴ منتشر شد.
از اینجا به بعد، مسیر آزمون داستان جالبی دارد که کمتر گفته میشود. ایزابل سالها تلاش کرد آزمونش را وارد جریان اصلی علمی کند و بارها با بیاعتنایی و رد شدن مواجه شد. در سال ۱۹۵۶ سرانجام «سرویس آزمون آموزشی» ــ همان مؤسسهای که آزمونهای استاندارد بزرگ آمریکا را منتشر میکند ــ پذیرفت آن را بهعنوان یک «ابزار پژوهشی» منتشر کند، و در سال ۱۹۶۲ نسخهای از آن با راهنمای رسمی بیرون آمد. اما بازبینیهای داخلی همان مؤسسه بهشدت بدبینانه بود؛ کارشناسانشان دربارهی مبنای نظری و شواهد اعتبارسنجی آزمون تردیدهای جدی داشتند و سرانجام رابطهی آنها با ایزابل سرد شد و به جدایی انجامید.
آنچه سرنوشت MBTI را تغییر داد، پذیرش علمی نبود؛ بازار بود. در سال ۱۹۷۵ یک انتشارات خصوصی حق انتشار آزمون را بهدست گرفت و همزمان مرکزی برای آموزش و صدور گواهینامه در فلوریدا تأسیس شد. از این نقطه به بعد، MBTI کمکم تبدیل شد به یک صنعت. مشاورانی که گواهینامه میگرفتند، آن را به شرکتها میفروختند؛ شرکتها آن را در کارگاههای تیمسازی بهکار میبردند؛ و کارمندان، پس از یک روز کارگاه، با چهار حرف بیرون میآمدند که حالا بخشی از هویتشان شده بود. امروز برآورد میشود که سالانه میلیونها نفر در جهان این آزمون را انجام میدهند و بخش بزرگی از بزرگترین شرکتهای جهان بهنوعی از آن استفاده کردهاند.
MBTI چگونه کار میکند؟
اینجا یک پرسش مهم پیش میآید که ارزش مکث دارد: چطور ممکن است ابزاری که جامعهی علمی روانسنجی نسبت به آن اینقدر تردید داشته، اینقدر موفق شود؟ پاسخ این پرسش خودش بخشی از نقد ماست و در ادامه به آن برمیگردیم. اما فعلاً بگذارید مکانیزم کار آزمون را دقیقتر ببینیم، چون بدون فهم مکانیزم، نقدها در هوا معلق میمانند.
MBTI مجموعهای از پرسشهای دوگزینهای است. در نسخههای رایج، حدود نود و سه پرسش که هرکدام دو گزینه دارد و تو باید یکی را انتخاب کنی. پرسشها معمولاً از این جنساند: در مهمانی، آیا با آدمهای زیادی حرف میزنی یا با تعداد کمی و بهطور عمیق؟ آیا بیشتر به واقعیتها علاقه داری یا به ایدهها؟ آیا وقتی تصمیم میگیری، بیشتر به منطق تکیه میکنی یا به تأثیرش بر آدمها؟ آیا دوست داری کارها از قبل برنامهریزی شده باشد یا ترجیح میدهی گزینهها باز بمانند؟
پاسخها روی چهار محور جمع میشوند. محور اول، برونگرایی در برابر درونگرایی، که میخواهد بگوید انرژی روانی تو عمدتاً به سمت بیرون جاری است یا به سمت درون. محور دوم، حس در برابر شهود، که به شیوهی دریافت اطلاعات مربوط است: از طریق دادههای ملموس و جزئیات، یا از طریق الگوها و امکانها. محور سوم، تفکر در برابر احساس، که به شیوهی تصمیمگیری مربوط است: بر پایهی تحلیل بیطرفانه یا بر پایهی ارزشها و اثر انسانی. و محور چهارم، داوری در برابر ادراک، که به سبک زندگی و ساختار مربوط است: تمایل به بستن پروندهها و برنامهریزی، یا تمایل به باز نگهداشتن گزینهها.
نکتهای که کمتر گفته میشود این است که محور چهارم ــ داوری در برابر ادراک ــ در آثار یونگ بهعنوان یک بُعد مستقل وجود ندارد. این محور را مایرز و بریگز اضافه کردند، عمدتاً بهعنوان ابزاری برای تشخیص اینکه کدام کارکرد در فرد برونگرا شده است. یعنی یکچهارم کل نظام، افزودهای است که در متن اصلی نبوده. این را در ذهن نگه دارید، چون وقتی بعداً به نقد هفتم برسیم، معنای بیشتری پیدا میکند.
در پایان، امتیاز تو در هر محور محاسبه میشود و هر طرفی که امتیاز بیشتری داشته باشد، حرف مربوط به آن در کد نهایی مینشیند. چهار محور، هرکدام دو حالت، در مجموع شانزده ترکیب ممکن. و در انتها، یک متن توصیفی به تو داده میشود که میگوید آدمی مثل تو چگونه فکر میکند، چه نقاط قوتی دارد، در چه محیطهایی شکوفا میشود، و با چه تیپهایی بهتر کنار میآید.
و اینجاست که تجربهی روانی عجیبی اتفاق میافتد که تقریباً همهی کسانی که این آزمون را دادهاند آن را میشناسند: تو آن متن را میخوانی و احساس میکنی کسی بالاخره تو را فهمیده است. احساس میکنی چیزی که سالها نمیتوانستی دربارهی خودت بیان کنی، اینجا در چند پاراگراف نوشته شده. این احساس واقعی است. اما ــ و این پرسش کلیدی این نوشته است ــ آیا این احساسِ درست بودن، دلیلی بر درست بودن است؟
هفت ایراد اصلی به MBTI
بیایید هفت دلیل را بررسی کنیم که چرا پاسخ این پرسش، تا جایی که علم امروز به ما میگوید، منفی است.
ایراد اول: فرضِ تیپ شخصیتی ثابت
نخستین و بنیادیترین ایراد، ایرادی نیست که به پرسشها یا نمرهگذاری آزمون برگردد. ایرادی است که به خودِ فرضِ زیرین آن برمیگردد؛ به آن چیزی که آزمون بدون آنکه هرگز اثباتش کند، پیشفرض گرفته است: اینکه چیزی به نام «تیپ شخصیتی» اساساً وجود دارد.
این پیشفرض چنان بدیهی بهنظر میرسد که معمولاً کسی دربارهاش پرسش نمیکند. اما بیایید یک لحظه آن را زیر ذرهبین بگذاریم. وقتی میگوییم کسی «تیپ» خاصی دارد، دقیقاً چه ادعایی میکنیم؟ ادعا میکنیم که در درون او چیزی هست ــ یک ساختار، یک الگو، یک هسته ــ که ثابت است، که در موقعیتهای مختلف خودش را یکسان نشان میدهد، که در طول زمان چندان تغییر نمیکند، و که آدمها بر اساس آن به دستههای طبیعی و مجزا تقسیم میشوند. درست همانطور که موجودات زنده به گونهها تقسیم میشوند، یا عناصر شیمیایی به جدول تناوبی.
آیا چنین چیزی وجود دارد؟
بیایید ابتدا از سمت مغز به مسئله نگاه کنیم، چون در پنجاه سال گذشته چیزی در عصبشناسی کشف شده که کل تصور ما از ثبات ذهنی را زیر و رو کرده است: انعطافپذیری عصبی، یا نوروپلاستیسیتی.
تا نیمهی قرن بیستم، دیدگاه غالب در عصبشناسی این بود که مغز بزرگسال، ساختاری تقریباً منجمد است. تصور میشد که تا اواخر کودکی، مدارهای عصبی شکل نهایی خودشان را پیدا میکنند و از آن به بعد، مغز چیزی است شبیه یک دستگاه ساختهشده که فقط میتواند فرسوده شود، نه بازسازی. این تصور، همانطور که میبینید، بهطرز شگفتآوری با فرضِ «تیپ ثابت» هماهنگ است. اگر سختافزار ثابت باشد، چرا نرمافزار شخصیت نباید ثابت باشد؟
اما این تصور غلط از آب درآمد. مطالعات دهههای اخیر نشان دادند که مغز بزرگسال، بهطور مداوم و در پاسخ به تجربه، ساختار فیزیکی خودش را بازسازی میکند. اتصالات سیناپسی تقویت یا تضعیف میشوند. مسیرهای عصبی که بهکار گرفته میشوند، پهنتر و سریعتر میشوند و مسیرهایی که رها میشوند، تحلیل میروند. حتی حجم مادی نواحی مغزی تغییر میکند.
مطالعهای که شاید مشهورترین نمونهی این پدیده باشد، روی رانندههای تاکسی لندن انجام شد. این رانندهها برای گرفتن مجوز باید یک آزمون بسیار دشوار حافظهی فضایی را پشت سر بگذارند که در آن باید هزاران خیابان و مسیر شهر لندن را از بر باشند. پژوهشگران دریافتند که ناحیهای از مغز آنها که با حافظهی فضایی مرتبط است، در مقایسه با گروه کنترل، بهطور معناداری بزرگتر است ــ و هرچه سابقهی رانندگی بیشتر بود، این تفاوت بارزتر بود. یعنی سالها تمرین ذهنی، شکل فیزیکی مغز را عوض کرده بود. در مطالعهای دیگر، به گروهی از بزرگسالان یاد دادند ژنگولکبازی کنند؛ پس از چند ماه تمرین، نواحی مرتبط با پردازش حرکت بینایی در مغزشان قابلاندازهگیری بزرگتر شده بود ــ و وقتی تمرین را قطع کردند، بخشی از آن تغییر برگشت.
حالا از خودتان بپرسید: اگر مغز ــ همان اندام مادی که همهی الگوهای رفتاری، عاطفی و شناختی ما از آن برمیخیزد ــ تا این اندازه شکلپذیر است، بر چه اساسی میتوان ادعا کرد که الگوی شخصیتیِ برآمده از آن، ثابت و مادامالعمر است؟
و این فقط استدلال غیرمستقیم نیست. وقتی مستقیماً به دادههای خود شخصیت نگاه میکنیم، همین تصویر را میبینیم. فراتحلیلهای بزرگی که تغییرات شخصیت را در طول عمر بررسی کردهاند، الگوی روشنی نشان میدهند: آدمها با افزایش سن، بهطور میانگین وظیفهشناستر، سازگارتر و از نظر عاطفی باثباتتر میشوند. این پدیده آنقدر تکرارشونده است که پژوهشگران نامش را «اصل بلوغ» گذاشتهاند. بیشترین تغییرات در دههی بیست تا چهل زندگی رخ میدهد ــ یعنی دقیقاً همان سالهایی که آدمها بیشتر از هر زمان دیگری از این آزمونها برای انتخاب مسیر شغلی و زندگی استفاده میکنند.
از این هم جالبتر: پژوهشها نشان دادهاند که آدمها میتوانند بهطور ارادی شخصیتشان را تغییر بدهند. در مطالعاتی که در آنها شرکتکنندگان هدفگذاری کردند که مثلاً برونگراتر یا وظیفهشناستر شوند و رفتارهای مشخصی را در زندگی روزمره تمرین کردند، تغییرات قابلاندازهگیری در نمرات شخصیتیشان طی چند ماه مشاهده شد. این تغییرات دراماتیک نبودند ــ کسی یکشبه آدم دیگری نشد ــ اما واقعی و پایدار بودند.
پس دادهها چه میگویند؟ میگویند شخصیت شبیه یک سنگ نیست؛ شبیه یک رودخانه است. جهت کلیاش را دارد، بستر تقریباً مشخصی دارد، از دور که نگاه کنی ثابت بهنظر میرسد ــ اما دائماً در حال جریان و تغییر است، و بستر را هم بهمرور تغییر میدهد.
اما ایراد عمیقتر از این هم هست. حتی اگر فرض کنیم شخصیت کاملاً ثابت است، باز هم پرسش دیگری باقی میماند: آیا شخصیت به شکل «تیپ» توزیع شده یا به شکل «صفت»؟
تفاوت این دو حیاتی است. تیپ یعنی دستهبندی طبیعی و گسسته: یا هستی یا نیستی. مثل باردار بودن. مثل گروه خونی. صفت یعنی طیف پیوسته: هرکسی مقداری از آن را دارد و تفاوت آدمها در مقدار است، نه در نوع. مثل قد. مثل فشار خون.
روش آماری برای تشخیص این تفاوت وجود دارد و ساده هم هست. اگر یک ویژگی واقعاً «تیپ» باشد، وقتی نمرات جمعیت را روی نمودار بکشی، باید دو قله ببینی: یک انبوه در سمت چپ، یک انبوه در سمت راست، و یک دره در وسط. این را توزیع دوقلهای مینامند. اما اگر ویژگی «صفت» باشد، باید یک قله در وسط ببینی و دو دنبالهی نازک در طرفین ــ همان منحنی زنگولهای آشنا.
وقتی پژوهشگران این کار را با نمرات خام MBTI انجام دادند، چه دیدند؟ منحنی زنگولهای. بیشترین تراکم آدمها دقیقاً در وسط هر محور بود، نه در دو سرِ آن. یعنی دادههای خود آزمون، فرض بنیادین خود آزمون را نقض میکنند. آزمون میگوید آدمها به دو گروه تقسیم میشوند؛ دادهها میگویند بیشتر آدمها جایی در میانهاند.
این مثل این است که ابزاری برای اندازهگیری قد بسازیم و بر اساس آن آدمها را به دو تیپ «بلندقد» و «کوتاهقد» تقسیم کنیم، و بعد کسی با قد صد و هفتاد و یک را در دستهی بلندقدها بگذاریم و کسی با قد صد و شصت و نه را در دستهی کوتاهقدها، و بعد بر اساس همین دستهبندی به آنها توصیهی شغلی و همسرگزینی بدهیم. آیا این کار غیرمنطقی بهنظر نمیرسد؟
و بگذارید نکتهای اضافه کنم که در بحثهای معمول کمتر گفته میشود. مشکل با تیپبندی فقط دقت آماری نیست؛ اثر روانی آن هم هست. پژوهشهای گستردهای دربارهی «ذهنیت ثابت» در برابر «ذهنیت رشد» نشان دادهاند که وقتی آدمها باور میکنند توانایی یا ویژگیشان امری ثابت و ذاتی است، در برابر چالشها زودتر تسلیم میشوند، از شکست بیشتر میترسند، و کمتر تلاش میکنند ــ چون تلاش، در آن چارچوب ذهنی، نشانهی کمبود استعداد است. و برچسبِ تیپ، دقیقاً یک ذهنیت ثابت تولید میکند. وقتی به کسی میگویی «تو یک درونگرا هستی»، در واقع داری به او میگویی این ویژگی، بخشی از ذات توست و کاری از دستت برنمیآید.
پس اولین ایراد را میتوان اینطور خلاصه کرد: MBTI روی یک هستیشناسی بنا شده که علم امروز آن را تأیید نمیکند. نه مغز ثابت است، نه شخصیت ثابت است، و نه تفاوتهای شخصیتی به شکل دستههای گسسته توزیع شدهاند. آزمون به تو یک اسم میدهد، در حالی که واقعیت یک فعل است.
ایراد دوم: مسئلهی خودگزارشی
دومین ایراد، به جای اینکه به نظریه برگردد، به سازوکار جمعآوری داده برمیگردد. و پرسشی که باید بپرسیم این است: منبع اطلاعات این آزمون کیست؟
پاسخ: خود تو.
آزمون MBTI یک آزمون خودگزارشی است. هیچکس رفتار تو را مشاهده نمیکند، هیچ دادهی عینی جمعآوری نمیشود، هیچکس از اطرافیانت نمیپرسد. تنها منبعِ آنچه در پایان بهعنوان «شخصیت تو» ارائه میشود، تصور خود تو از خودت است.
حالا پرسش کلیدی: آدمها تا چه اندازه به خودشان دسترسی دقیق دارند؟
این یکی از عمیقترین و آزاردهندهترین پرسشهای روانشناسی شناختی است، و پاسخی که در نیم قرن گذشته از پژوهشها بیرون آمده، فروتنانهکننده است. در مقالهای که امروز یکی از تأثیرگذارترین مقالات تاریخ روانشناسی محسوب میشود، دو پژوهشگر مجموعهای از آزمایشها را مرور کردند که در آنها رفتار آدمها بهطور نظاممند تحت تأثیر عواملی قرار میگرفت که خودشان از آن بیخبر بودند. نتیجهی کلی این بود: ما به فرایندهای ذهنیمان دسترسی مستقیم نداریم. آنچه بهعنوان توضیحِ رفتار خودمان ارائه میدهیم، اغلب نه گزارش، که بازسازی است ــ نظریهای که ذهن ما پس از وقوع رفتار میسازد تا آن را معنادار جلوه دهد.
یک نمونهی کلاسیک: به آدمها چند جفت جوراب یکسان را نشان میدهند و از آنها میخواهند بهترین را انتخاب کنند. آدمها بهطور معناداری به سمت گزینههای سمت راست گرایش دارند ــ اثری که در روانشناسی شناختهشده است. اما وقتی از آنها میپرسی چرا این را انتخاب کردی، هیچکس نمیگوید «چون سمت راست بود». همه توضیحی دربارهی کیفیت بافت یا رنگ میسازند. آنها دروغ نمیگویند؛ صادقانه به توضیح خودشان باور دارند. اما توضیحشان اشتباه است.
پژوهشهای روی بیمارانی که ارتباط دو نیمکرهی مغزشان قطع شده بود، این را حتی دراماتیکتر نشان داد. وقتی به نیمکرهای دستوری داده میشد که نیمکرهی زبانی از آن بیخبر بود، بیمار آن کار را انجام میداد و بعد، وقتی از او میپرسیدند چرا، بلافاصله دلیلی میساخت ــ دلیلی کاملاً منسجم، کاملاً باورپذیر، و کاملاً بیربط به علت واقعی. ذهن ما، ظاهراً، یک دستگاه توجیهساز بسیار قدرتمند دارد که کارش این است که برای هر رفتاری روایتی بسازد. و ما این روایت را با حقیقت اشتباه میگیریم.
حالا این را به آزمون MBTI برگردانیم. وقتی از تو میپرسند «آیا معمولاً تصمیمهایت را بر اساس منطق میگیری یا بر اساس احساس؟»، تو در واقع به چه چیزی دسترسی داری؟ نه به آماری از تصمیمهای گذشتهات؛ چون کسی چنین آماری نگه نمیدارد. به چیزی که داری، یک تصویر ذهنی است ــ تصویری که خودت از خودت ساختهای، از چند خاطرهی برجسته، از آنچه دیگران دربارهات گفتهاند، از آنچه دوست داری باشی، و از آنچه فکر میکنی باید باشی.
پژوهشهای مربوط به خودآگاهی این تصویر را باز هم تیرهتر میکنند. مطالعات نشان دادهاند که اکثریت قاطع آدمها خودشان را خودآگاه میدانند، در حالی که وقتی خودآگاهی با معیارهای عینی سنجیده میشود، درصد بسیار کوچکی از آنها واقعاً واجد آن هستند. یعنی رایجترین حالت این است که آدم فکر کند خودش را میشناسد و نشناسد. و بدتر: کسانی که کمترین شناخت را از خودشان دارند، معمولاً بیشترین اطمینان را هم دارند ــ الگویی که در حوزههای دیگر شناخت هم بارها مشاهده شده است.
به اینها سوگیری مطلوبیت اجتماعی را هم اضافه کنید. حتی وقتی هیچکس ما را نمیبیند، ما در پاسخ به پرسشهای خودگزارشی تمایل داریم نسخهی کمی بهتر و کمی محترمتری از خودمان را گزارش کنیم. این نه دروغ آگاهانه، که یک گرایش خودکار است. و در آزمونی که همهی گزینههایش مثبت بهنظر میرسند، این گرایش شکل ظریفتری پیدا میکند: تو گزینهای را انتخاب میکنی که با تصویر آرمانیات از خودت همخوانتر است.
و مسئلهی وابستگی به موقعیت را هم فراموش نکنیم. پرسش «در مهمانی چطور رفتار میکنی؟» فرض میگیرد که یک پاسخ واحد وجود دارد. اما کدام مهمانی؟ مهمانی خانوادگی که همه را میشناسی، یا رویداد شبکهسازی حرفهای که هیچکس را نمیشناسی؟ روزی که خوب خوابیدهای یا شبی که ده ساعت کار کردهای؟ دههی بیست زندگیات یا دههی چهل؟ در پژوهشهای کلاسیک دربارهی ثبات رفتار ــ از مطالعات قدیمی روی صداقت کودکان گرفته تا مرورهای انتقادی مشهور دههی شصت میلادی ــ بارها نشان داده شده که همبستگی رفتار یک فرد در موقعیتهای مختلف، بسیار پایینتر از چیزی است که شهود ما انتظار دارد. آدمها آنقدر که فکر میکنیم «یکجور» نیستند؛ آنها در موقعیتهای مختلف، آدمهای نسبتاً متفاوتیاند.
پس وقتی تو به آن نود و سه پرسش پاسخ میدهی، در واقع داری چه چیزی را اندازه میگیری؟ نه رفتارت را. نه ساختار ذهنت را. داری «روایت خودت از خودت» را اندازه میگیری. و بعد این روایت، پس از عبور از ماشین نمرهگذاری، به تو بازگردانده میشود با اعتباری که نداشت ــ حالا با چهار حرف، با نمودار، با متن رسمی، با ظاهر علمی. تو چیزی را که خودت وارد کردی، تحویل گرفتهای، اما این بار با مهر تأیید.
آیا این فرایند میتواند اطلاعات جدیدی به تو بدهد؟ یا فقط باورهای قبلیات را با لعابی از اقتدار علمی به خودت برمیگرداند؟
ایراد سوم: مشکل مرزی بودن نمرهها
سومین ایراد را میتوان با یک مثال عددی ساده توضیح داد، و شاید به همین دلیل، وقتی آدمها آن را میشنوند بیش از بقیه تکان میخورند.
فرض کنید تو آزمون را میدهی و نتیجهی خام تو این است: پنجاه و یک درصد گرایش به درونگرایی، چهل و نه درصد گرایش به برونگرایی. حالا برگهی نتیجهات چه میگوید؟ میگوید تو درونگرا هستی. حرف I در کد چهارحرفیات مینشیند و از آن لحظه به بعد، تمام توصیفاتی که دریافت میکنی، تمام توصیههای شغلی، تمام تحلیلهای رابطهای، بر پایهی این فرض ساخته میشوند که تو یک درونگرا هستی.
اما آن دو درصد فاصله چقدر معنا دارد؟
اگر همان روز، در همان لحظه، حال و هوایت کمی متفاوت بود؛ اگر شب قبل خوب خوابیده بودی؛ اگر یکی از آن نود و سه پرسش را کمی متفاوت خوانده بودی؛ اگر همان صبح با کسی گفتوگوی خوبی داشتی که حالت را بهتر کرده بود ــ امتیازت بهراحتی میتوانست چهل و نه به پنجاه و یک شود. و در آن صورت، برگهی نتیجهات میگفت تو برونگرا هستی. و توصیفها، توصیهها و تحلیلها همگی عوض میشدند. نه کمی؛ بهطور بنیادی. چون در نظام تیپشناسی، حرف I و حرف E دو دنیای متفاوتاند، نه دو نقطهی نزدیک روی یک خط.
این را با یک ابزار پزشکی مقایسه کنید. فرض کنید فشار خون شما را اندازه میگیرند و عدد مرزی است. پزشک خوب چه میکند؟ میگوید عددت در ناحیهی مرزی است، دوباره اندازه میگیریم، در شرایط مختلف بررسی میکنیم، و فعلاً هیچ تصمیم قطعی نمیگیریم. پزشک بد چه میکند؟ یک برچسب دائمی میزند و بر اساس آن درمان تجویز میکند. MBTI، بهطور ساختاری، پزشک دوم است. چون طراحیاش اساساً امکان گفتن «تو در وسط هستی» را ندارد. سیستم مجبور است یکی از دو حرف را انتخاب کند.
و این تنها یک ایراد فنی نیست؛ خیانتی است به خود نظریهای که آزمون ادعا میکند بر آن استوار است. یونگ خودش، در همان کتابی که مبنای این آزمون شد، بهصراحت گفته بود که درونگرا یا برونگرای خالص وجود ندارد؛ و اگر چنین کسی وجود داشته باشد، جایش تیمارستان است. جملهای که در ظاهر شوخی بهنظر میرسد، اما در واقع یک ادعای نظری دقیق است: خالص بودن در یک قطب، نه یک تیپ سالم، که یک آسیبشناسی است. سلامت روانی، در نگاه یونگ، در توانایی حرکت میان قطبها بود، نه در تثبیت در یکی از آنها.
حالا از خودمان بپرسیم: آزمونی که بر پایهی نظریهای بنا شده که میگوید قطبهای خالص وجود ندارند، چطور میتواند خروجیاش را به قطبهای خالص محدود کند؟
پاسخ این است که این محدودیت، انتخابی نظری نبود؛ انتخابی عملی و تجاری بود. یک عدد پیوسته ــ مثلاً «تو در طیف درونگرایی-برونگرایی، نمرهی پنجاه و یک از صد داری» ــ فروختنی نیست، بهخاطر سپردنی نیست، روی کارت شناسایی تیمی نوشتنی نیست، و هویتبخش نیست. اما یک کد چهارحرفی؟ آن را میشود روی تیشرت چاپ کرد. میشود در بیوی شبکهی اجتماعی نوشت. میشود بر اساسش گروه ساخت. سادگی، همان چیزی است که MBTI را محبوب کرد؛ و همان چیزی است که آن را بیاعتبار میکند.
بگذارید نتیجهی این طراحی را عددی بررسی کنیم، چون پیامدش از آنچه بهنظر میرسد وخیمتر است. اگر توزیع نمرات در هر محور زنگولهای باشد ــ که هست ــ آنگاه بخش قابلتوجهی از جمعیت در ناحیهی مرزیِ هر محور قرار میگیرند. حالا این را در چهار محور ضرب کنید. احتمال اینکه یک فرد در دستکم یکی از چهار محور، مرزی باشد، بسیار بالاست. یعنی برای بخش بزرگی از کسانی که این آزمون را میدهند، دستکم یکی از آن چهار حرف، تقریباً تصادفی است. اما در برگهی نتیجه، هیچ نشانی از این عدم قطعیت نیست. همهی چهار حرف با اطمینان یکسان و با فونت یکسان چاپ میشوند.
و اینجا به یک مغالطهی شناختی مهم میرسیم که در تصمیمگیری بسیار خطرناک است: تبدیل کردن یک پیوستار به یک دوگانه، و بعد فراموش کردن اینکه ما خودمان این دوگانه را ساختهایم. ذهن ما این کار را دوست دارد، چون دستهبندی، بار شناختی را کم میکند. اما هر بار که این کار را میکنیم، اطلاعات از دست میرود ــ و بدتر، ما فراموش میکنیم که اطلاعاتی از دست رفته است. تفاوت میان کسی با نمرهی پنجاه و یک و کسی با نمرهی نود و پنج، از تفاوت میان کسی با نمرهی پنجاه و یک و کسی با نمرهی چهل و نه بسیار بیشتر است. اما نظام تیپبندی، دو نفر اول را در یک گروه میگذارد و دو نفر دوم را در دو گروه متفاوت. آیا این عجیب نیست که ابزاری برای فهمیدن تفاوتها، دقیقاً همان تفاوتها را پنهان کند؟
ایراد چهارم: اثر بارنوم و پیشگویی خودکامبخش
و حالا میرسیم به چهارمین ایراد، که بهنظر من از همه خطرناکتر است ــ نه به این دلیل که خطای بزرگتری است، بلکه به این دلیل که خودش را میپوشاند. چون این خطا، طوری عمل میکند که آزمون را در چشم تو درستتر جلوه بدهد.
بگذارید با یک آزمایش قدیمی و درخشان شروع کنم. در اواخر دههی چهل میلادی، یک استاد روانشناسی به دانشجویانش آزمونی شخصیتی داد و یک هفته بعد، به هرکدامشان یک «تحلیل شخصیت اختصاصی» تحویل داد. از آنها خواست میزان دقت تحلیل را از صفر تا پنج نمره بدهند. میانگین نمره حدود چهار و ربع از پنج بود ــ یعنی دانشجویان تحلیل را بسیار دقیق یافته بودند.
بعد استاد فاش کرد که همهی تحلیلها یکسان بودند. یک متن واحد که او از یک کتاب طالعبینی کیوسکی سرهم کرده بود، به همه داده شده بود.
چرا آن متن اینقدر دقیق بهنظر میرسید؟ چون از جملاتی ساخته شده بود که تقریباً دربارهی هر انسانی صادقاند، اما طوری نوشته شدهاند که شخصی بهنظر برسند. جملاتی مثل: «تو نیاز داری که دیگران دوستت داشته باشند و تحسینت کنند، اما در عین حال به خودت سختگیری.» یا: «گاهی برونگرا و اجتماعی هستی و گاهی درونگرا و محتاط.» یا: «تواناییهای استفادهنشدهای داری که هنوز به کارشان نگرفتهای.»
هرکسی اینها را میخواند و میگوید: دقیقاً همین است.
این پدیده امروز به اسم اثر بارنوم شناخته میشود، و اگر توصیفات تیپهای MBTI را با دقت بخوانید، میبینید که سرشار از همین ساختارند. توصیفاتی که بهاندازهی کافی خاصاند که شخصی بهنظر برسند، و بهاندازهی کافی کلیاند که تقریباً همه در آنها خودشان را ببینند.
اما اثر بارنوم فقط نیمی از ماجراست. نیمهی خطرناکتر بعد از آن شروع میشود.
فرض کنید تو نتیجهات را گرفتهای: درونگرا.
توصیفش را خواندهای و به آن باور کردهای.
حالا چه اتفاقی میافتد؟
چند فرایند همزمان شروع به کار میکنند.
اول، سوگیری تأییدی. از این لحظه به بعد، ذهن تو بهطور نامتقارن اطلاعات جمع میکند. هر باری که در مهمانی خسته میشوی و زودتر میروی، آن را ثبت میکنی:
«دیدی؟ من درونگرا هستم.»
اما هر باری که در جمع سرحال میشوی و تا آخر شب میمانی، آن را استثنا حساب میکنی:
«آن شب خاص بود.»
تو داری برای فرضیهات شواهد جمع میکنی، اما فقط شواهد موافق را میشماری. و چون شواهد زیادی پیدا میکنی، اطمینانت بیشتر میشود، و چون اطمینانت بیشتر میشود، فیلترت شدیدتر میشود.
این یک حلقهی بسته است.
دوم، بازسازی حافظه. حافظهی ما بایگانی نیست؛ کارگاه بازسازی است. هر بار که خاطرهای را به یاد میآوریم، آن را دوباره میسازیم ــ و در این بازسازی، باورهای فعلیمان نقش دارند. وقتی باور کردهای که درونگرایی، گذشتهات را هم بازنویسی میکنی. آن روزهایی که در مدرسه بهجای بازی، کتاب میخواندی، حالا معنای تازهای پیدا میکنند. روایت زندگیات با برچسب جدیدت هماهنگ میشود.
سوم ــ و این مهمترین بخش است ــ تغییر واقعی رفتار. تو دیگر فقط تفسیر گذشته را عوض نکردهای؛ داری آینده را عوض میکنی. دعوت به یک مهمانی بزرگ را رد میکنی، چون «من آدم این چیزها نیستم». پیشنهاد ارائه در جمع را نمیپذیری، چون «به تیپ من نمیخورد». شغلی که مستلزم تعامل زیاد است را حذف میکنی. و هر یک از این انتخابها، تو را کمی بیشتر شبیه همان برچسب میکند. نه چون برچسب درست بود، بلکه چون تو بر اساسش عمل کردی.
این پدیده در روانشناسی به اسم پیشگویی خودکامبخش شناخته میشود و شواهد تجربی محکمی دارد. در یکی از مشهورترین مطالعات این حوزه، به معلمان یک مدرسه گفته شد که بر اساس یک آزمون، گروهی از دانشآموزان در سال پیش رو جهش تحصیلی خواهند داشت. آن دانشآموزان در واقع بهطور تصادفی انتخاب شده بودند و هیچ تفاوتی با بقیه نداشتند. اما در پایان سال، آنها واقعاً پیشرفت بیشتری کرده بودند. چرا؟ چون معلمان ــ بدون آنکه بدانند ــ با آنها متفاوت رفتار کرده بودند: صبورتر، پرتوقعتر، با بازخورد بیشتر. انتظار، واقعیت را ساخته بود.
در مطالعهای دیگر، به مردانی که قرار بود با زنی تلفنی صحبت کنند، عکسی داده شد که ظاهراً عکس همان زن بود. به نیمی عکس زنی جذاب و به نیمی عکس زنی کمتر جذاب داده شد. مردانی که عکس جذاب دیده بودند، گرمتر و دوستانهتر صحبت کردند. و شگفت اینکه زنانی که با آنها صحبت میکردند ــ و هیچ خبری از عکسها نداشتند ــ در ضبط صداها گرمتر و اجتماعیتر ارزیابی شدند. انتظار یک نفر، رفتار نفر مقابل را ساخته بود.
حالا این را روی MBTI بگذارید. آزمون به تو گفته INFJ هستی. تو باور کردهای. اطرافیانت هم میدانند. حالا هم تو با خودت طوری رفتار میکنی که با این برچسب جور باشد، و هم آنها با تو. یک اکوسیستم کامل از تأیید متقابل شکل میگیرد. و پس از دو سال، وقتی به گذشته نگاه میکنی، میگویی:
«آن آزمون واقعاً دقیق بود!»
اما آیا آزمون دقیق بود، یا تو دقیقش کردی؟
این پرسش، هستهی کل بحث است.
یک ابزار سنجش خوب باید مثل دماسنج عمل کند: دما را بخواند بدون آنکه آن را تغییر دهد. اما MBTI بیشتر شبیه یک دماسنجی است که وقتی عددی را نشان میدهد، اتاق را هم به سمت همان عدد گرم یا سرد میکند. و بعد ما به عدد نگاه میکنیم و میگوییم:
«چقدر دقیق!»
و بگذارید نکتهای ظریفتر اضافه کنم. آنچه این چرخه را در MBTI بهویژه قدرتمند میکند، این است که همهی شانزده توصیف، مثبتاند. هیچ تیپی «بد» نیست. هیچکدام از توصیفات نمیگوید تو در فلان زمینه ضعیفی، یا فلان ویژگیات ممکن است برایت مشکلساز شود. همهچیز به شکل «نقطهی قوت» و «سبک منحصربهفرد» بستهبندی شده است.
این ویژگی، از منظر بازاریابی، درخشان است. کسی از شنیدن اینکه چقدر خاص و ارزشمند است، ناراحت نمیشود. اما از منظر علمی، این یک پرچم قرمز بزرگ است. چون ویژگیهای شخصیتی واقعی، پیامدهای متفاوت دارند. برخی صفات با سلامت روانی بهتر، روابط پایدارتر و عملکرد شغلی بالاتر همبستگی دارند و برخی نه. ابزاری که وانمود میکند همهی حالتها بهیکاندازه خوباند، دارد چیزی را پنهان میکند ــ و آن چیز، همان اطلاعاتی است که برای تصمیمگیری بیش از همه به آن نیاز داری.
ایراد پنجم: پایایی و اعتبار پیشبین
پنجمین ایراد، شاید تنها ایرادی باشد که میتوان آن را کاملاً با عدد بیان کرد، و به همین دلیل سختترین ایراد برای دفاع در برابرش است.
در روانسنجی، پیش از آنکه بپرسیم آیا یک ابزار چیز درستی را اندازه میگیرد، سؤال سادهتری میپرسیم: آیا اصلاً بهطور ثابت چیزی را اندازه میگیرد؟ این ویژگی را پایایی مینامند. و سادهترین شکل آزمودن پایایی این است: یک نفر را دو بار، با فاصلهی زمانی، بسنجیم و ببینیم آیا نتیجه یکی است.
فکر کنید به یک ترازو. اگر امروز روی آن بایستید و هفتاد کیلو نشان بدهد و پنج هفته بعد، بدون آنکه چیزی در بدن شما تغییر کرده باشد، هشتاد کیلو نشان بدهد، آن ترازو خراب است. این نتیجهگیری به هیچ بحث فلسفی نیاز ندارد.
حالا، MBTI در این آزمون ساده چه نمرهای میگیرد؟
مطالعات متعددی این را بررسی کردهاند و نتایج، با وجود تفاوت در جزئیات، تصویر نگرانکنندهی مشابهی میدهند. در بازههای زمانی نسبتاً کوتاه ــ چند هفته تا چند ماه ــ بخش بزرگی از افراد، دستکم در یکی از چهار حرف، نتیجهی متفاوتی میگیرند. در برخی مطالعات این نسبت حدود نیمی از شرکتکنندگان بوده و در برخی دیگر حتی بالاتر. یعنی اگر تو و یک دوستت امروز آزمون بدهید و پنج هفته بعد دوباره، احتمال قابلتوجهی وجود دارد که دستکم یکی از شما با کد متفاوتی بیرون بیاید. بدون آنکه اتفاق خاصی در زندگیتان افتاده باشد.
بگذارید عمق مسئله را روشن کنم. این پایایی پایین، تنها یک نقص فنی نیست؛ یک تناقض درونی است. چون ادعای اصلی آزمون این است که تیپ تو یک ویژگی ذاتی و مادامالعمر است. آزمون نمیگوید «حال و هوای تو در این ماه چنین است»؛ میگوید «تو اینگونهای». پس اگر ادعا درست باشد، نتیجه باید در طول سالها ثابت بماند. اما وقتی نتیجه در طول پنج هفته تغییر میکند، فقط یکی از دو حالت ممکن است: یا آن ویژگی ذاتی وجود ندارد، یا آزمون قادر به اندازهگیری آن نیست. در هر دو حالت، استفاده از نتیجه برای تصمیمگیری بلندمدت، بیمعناست.
و اینجا باید یک تفکیک مهم انجام دهیم که در بحثهای عمومی معمولاً گم میشود: تفاوت میان پایایی و اعتبار. برخی از مدافعان آزمون میگویند که همبستگی نمرات خام در بازههای زمانی، آنقدرها هم بد نیست. این تا حدی درست است. اما نکته این است که آزمون خروجیاش را به شکل نمره خام نمیدهد؛ به شکل تیپ میدهد. و همانطور که در ایراد سوم دیدیم، وقتی یک پیوستار را از وسط قطع میکنی، نوسانهای کوچک نمره در ناحیه مرزی، به جهشهای بزرگ در برچسب تبدیل میشوند. یعنی خود همان طراحیای که آزمون را جذاب کرده، پایایی خروجیاش را نابود میکند.
اما پایایی تنها نیمی از داستان است. نیمه دیگر، اعتبار پیشبین است: آیا این ابزار میتواند چیزی درباره آینده به ما بگوید؟ آیا دانستن اینکه کسی ENTJ است، به ما کمک میکند پیشبینی کنیم در فلان شغل موفق خواهد شد؟ در فلان رابطه رضایت خواهد داشت؟ در فلان تیم بهتر کار خواهد کرد؟
مرورهای انتقادی گستردهای که در دهههای اخیر بر شواهد این آزمون انجام شده، پاسخ منفی دادهاند. یکی از گزارشهای نهادی مهم در اوایل دهه نود میلادی، پس از بررسی شواهد، به این نتیجه رسید که پژوهشهای موجود از استفاده از این ابزار در مشاوره شغلی پشتیبانی نمیکنند. مرورهای دانشگاهی مستقل نیز بهطور مکرر نشان دادهاند که تیپ MBTI، عملکرد شغلی، رضایت شغلی یا موفقیت در نقشهای مدیریتی را بهطور معناداری پیشبینی نمیکند.
نکته طنزآمیز اینجاست: راهنمای رسمی خود آزمون هم توصیه میکند که نباید از آن برای استخدام یا گزینش استفاده شود. اما در عمل، هزاران سازمان دقیقاً همین کار را میکنند ــ یا نسخه نرمترش را: تخصیص نقش، ترکیب تیم، و تصمیم درباره اینکه چه کسی برای چه کاری «مناسب» است. یعنی ابزاری که سازندهاش میگوید برای این کار نیست، دقیقاً برای همین کار بهکار میرود. و کسی هم نمیپرسد چرا.
حالا بیایید معنای عملی این را برای تصمیمگیری بررسی کنیم، چون این چیزی است که واقعاً اهمیت دارد. فرض کنید میخواهی تصمیم بگیری رشته تحصیلیات را عوض کنی، یا شغلت را رها کنی، یا وارد رابطهای بشوی یا نشوی. اینها تصمیمهایی هستند که افقشان سالهاست. حالا از خودت بپرس: آیا منطقی است که برای تصمیمی با افق دهساله، به دادهای تکیه کنی که در پنج هفته تغییر میکند؟
اگر کسی به تو بگوید که برای انتخاب محل خرید خانه، به پیشبینی آبوهوای فردا تکیه کن، بلافاصله میفهمی که چیزی غلط است. مقیاس زمانی داده با مقیاس زمانی تصمیم نمیخواند. اما وقتی همین اتفاق در حوزه شخصیت میافتد، معمولاً کسی متوجه ناهماهنگی نمیشود. چرا؟ چون آن چهار حرف، حس ثبات و قطعیت تولید میکنند ــ حسی که ربطی به داده زیرینش ندارد.
ایراد ششم: تقلیل پیچیدگی شخصیت
و این ما را به ششمین ایراد میرساند: مسئله تقلیل.
بگذارید با یک پرسش شروع کنم. اگر بخواهی یک انسان را ــ واقعاً یک انسان را، با همه پیچیدگیاش ــ توصیف کنی، به چند بُعد نیاز داری؟ ده؟ صد؟ هزار؟
MBTI میگوید چهار. و بعد هر بُعد را هم به دو حالت فرو میکاهد. یعنی کل تنوع روانی بشر، در شانزده جعبه.
بیایید حساب کنیم چقدر اطلاعات در این فرایند از دست میرود. اگر چهار محور را بهصورت پیوسته نگه داشته بودیم و هرکدام را با نمرهای از صد بیان میکردیم، صد میلیون ترکیب ممکن داشتیم. با تیپبندی دوگانه، این عدد به شانزده کاهش پیدا میکند. یعنی بیش از نود و نه و نهدهم درصد اطلاعات، حتی از همان چهار محور محدود، دور ریخته میشود. و این هنوز پیش از آن است که بپرسیم آیا آن چهار محور، محورهای درستی بودند یا نه.
و اینجا پرسش جدیتری مطرح میشود: چه چیزهایی اصلاً در این چهار محور نیستند؟
پاسخ، فهرست بلندی است. اما مهمترین غایب، چیزی است که در ادبیات علمی شخصیت، «ثبات عاطفی» یا قطب مقابلش «روانرنجورخویی» نامیده میشود. این بُعد به این میپردازد که فرد تا چه اندازه مستعد اضطراب، نگرانی، نوسان خلقی و واکنش شدید به تنش است. و نکته این است که در مطالعات گسترده طولی، همین بُعد یکی از قویترین پیشبینهای نتایج مهم زندگی است: رضایت از زندگی، کیفیت روابط، سلامت جسمی، و حتی طول عمر.
حالا این را در نظر بگیرید: MBTI هیچ سنجهای برای این بُعد ندارد. صفر. یعنی مهمترین متغیری که میتواند به تو در پیشبینی مسیر زندگیات کمک کند، در نظام چهارحرفی بهکلی غایب است. آیا نقشهای که مهمترین جاده را نکشیده، نقشه مفیدی است؟
اما این تنها غایب نیست. بگذارید چند مورد دیگر را نام ببرم. ارزشها کجایند؟ اینکه چه چیزی برای تو مهم است ــ عدالت، امنیت، آزادی، تعلق ــ بهمراتب بیشتر از سبک پردازش اطلاعاتت، رفتارت را شکل میدهد، و در این نظام هیچ جایی ندارد. تواناییها کجایند؟ هوش، مهارتهای اکتسابی، دانش تخصصی، هیچکدام سنجیده نمیشوند.
انگیزهها کجایند؟ اینکه چه چیزی تو را صبح از خواب بلند میکند، در هیچیک از چهار محور نیست. تاریخچه زندگی کجاست؟ آنچه بر تو گذشته، الگوی دلبستگیات، تجربههای شکلدهندهات، هیچکدام. و بافت اجتماعی کجاست؟ طبقه اقتصادی، فرهنگ، جنسیت، شبکه روابط ــ همه آن چیزهایی که جامعهشناسی به ما یاد داده که رفتار انسان بدون آنها قابل فهم نیست ــ هیچکدام.
و این نکته جامعهشناختی، به نظر من، یکی از عمیقترین ایرادها به کل پروژه تیپشناسی است. MBTI به تو میگوید که رفتارت از درونت میآید. اما پژوهشهای گسترده روانشناسی اجتماعی، از مطالعات کلاسیک اطاعت و همرنگی گرفته تا مطالعات معاصر درباره هنجارهای گروهی، نشان دادهاند که موقعیت، غالباً پیشبین قویتری از رفتار است تا صفات فردی. آدمهای «خوب» در موقعیتهای خاص کارهای بدی میکنند و آدمهای «معمولی» در موقعیتهای دیگر شجاعت شگفتانگیزی نشان میدهند. اگر رفتار تا این حد وابسته به بستر باشد، ابزاری که فقط درون فرد را میکاود و بستر را نادیده میگیرد، تصویر ناقصی میدهد ــ و بدتر، تصویری که آدم را به سمت توضیحهای درونی برای مشکلات بیرونی سوق میدهد.
آیا جایگزین بهتری وجود دارد؟
حالا بگذارید بپرسیم: آیا جایگزین بهتری وجود دارد؟
پاسخ این است که در روانشناسی علمی، رویکرد متفاوتی به شخصیت رشد کرد که مسیر شکلگیریاش دقیقاً برعکس MBTI بود. بهجای اینکه از یک نظریه شروع کند و بعد پرسشهایی بسازد که آن نظریه را بازتاب دهند، از داده شروع کرد.
منطق کار این بود: اگر ویژگیهای شخصیتی مهم باشند، آدمها در طول تاریخ برایشان کلمه ساختهاند. پس بیایید همهی صفتهای موجود در زبان را جمع کنیم و ببینیم چطور دستهبندی میشوند. پژوهشگران در دههی سی میلادی این کار را کردند و حدود هجده هزار کلمه استخراج کردند. سپس با روشهای آماری ــ بهویژه تحلیل عاملی ــ پرسیدند: کدام کلمات با هم همبستگی دارند؟ کدامها ابعاد مستقل تشکیل میدهند؟
نتیجه، پس از دههها کار و تکرار در فرهنگها و زبانهای مختلف، پنج بُعد بزرگ بود: گشودگی به تجربه، وظیفهشناسی، برونگرایی، سازگاری، و ثبات عاطفی. این پنج بُعد از یک نظریه استخراج نشدند؛ از داده بیرون آمدند. و در دهها فرهنگ و زبان مستقل، تقریباً همان ساختار دوباره ظاهر شد.
تفاوتهای این رویکرد با MBTI آموزنده است. اول، این ابعاد پیوستهاند، نه دوگانه؛ هیچکس را به دو دسته تقسیم نمیکنند. دوم، پایایی بسیار بالاتری دارند. سوم، اعتبار پیشبین دارند: وظیفهشناسی با عملکرد شغلی، سلامت و طول عمر همبستگی دارد؛ ثبات عاطفی با رضایت از زندگی و کیفیت روابط. و چهارم ــ و این نکته مهمی است ــ این ابعاد ادعای هویتبخشی ندارند. کسی نمیگوید «من یک وظیفهشناس هستم» به همان معنایی که میگوید «من یک INTJ هستم».
اما لازم است اینجا صادق باشم و از دام دیگری هم پرهیز کنم: اینطور نیست که آن پنج بُعد، حقیقت نهایی شخصیت باشند. آنها هم مدلاند، نه واقعیت. آنها هم عمدتاً بر خودگزارشی متکیاند و بخشی از همان ایراد دوم به آنها هم وارد است. آنها هم دربارهی یک فرد خاص در یک موقعیت خاص، پیشبینی ضعیفی دارند؛ قدرتشان در سطح جمعیت است، نه فرد. و دربارهی کفایت پنج بودنِ ابعاد هم بحث ادامه دارد؛ برخی پژوهشگران مدل ششعاملی را ترجیح میدهند.
پس تفاوت MBTI با مدلهای علمی، تفاوت «غلط» و «درست» نیست. تفاوت میان ابزاری است که محدودیتهایش را میشناسد و اعلام میکند، و ابزاری که وانمود میکند محدودیتی ندارد. تفاوت میان نقشهای که پایین گوشهاش نوشته «مقیاس تقریبی، جزئیات ناقص» و نقشهای که با اطمینان کامل به تو میگوید از کدام کوچه بپیچ.
ایراد هفتم: یونگ واقعاً درباره این تبدیل چه میگفت؟
و حالا میرسیم به هفتمین ایراد، که بهنظر من زیباترین و در عین حال تلخترینشان است. چون این ایراد از بیرون نیامده؛ از خود سرچشمه آمده.
آزمون MBTI مشروعیتش را از یونگ میگیرد. هر بار که کسی از اعتبار علمی آن دفاع میکند، دیر یا زود به این میرسد که «این بر پایهی نظریهی یونگ است» ــ انگار نام یونگ خودش یک گواهی اعتبار باشد. اما پرسشی که تقریباً هیچوقت پرسیده نمیشود این است: خود یونگ دربارهی این تبدیل چه فکر میکرد؟
داستان اینجا جالب میشود. کاترین بریگز، در سالهای شیفتگیاش به یونگ، با او مکاتبه کرد. نامه فرستاد. مقالاتش را برایش فرستاد. سالها بعد، ایزابل هم تلاش کرد نظر یونگ را جلب کند. آنها بهدنبال چیزی بودند که هر سازندهی ابزاری در جستوجویش است: تأیید مرجع.
اما آن تأیید هرگز نیامد.
یونگ در پاسخهایش مؤدب بود ــ او مرد مؤدبی بود ــ اما همیشه از تأیید صریح طفره میرفت. تعارف میکرد، تشکر میکرد، به موضوع دیگری میپرید. هیچگاه ننوشت که این ابزار، تجسم درست نظریهی اوست. هیچگاه از آن حمایت رسمی نکرد. و این سکوت، در کسی که دربارهی همهچیز پرحرف بود و دهها جلد کتاب و هزاران نامه نوشت، خودش یک پیام است.
روایت مشهوری هم هست که میگوید وقتی در سالهای پایانی عمرش، در گفتوگویی رسانهای، از او دربارهی آزمونهایی که بر مبنای نظریهاش ساخته شده بودند پرسیدند، پاسخ داد: خدا مرا از شر دوستانم حفظ کند؛ از دست دشمنانم خودم برمیآیم.
جملهای که در آن، آزمونسازان در جایگاه «دوستان» قرار میگیرند ــ دوستانی که با نیت خوب، آسیبی میزنند که دشمنان نمیتوانستند.
اما بگذارید فراتر از حکایت برویم، چون مخالفت یونگ فقط در لحن نبود؛ در محتوا بود. اگر متن خود او را بخوانید، دستکم پنج نکته را میبینید که با روح MBTI در تضاد کاملاند.
اول، همانطور که پیشتر گفتم، او مخالف قطعیتبخشی بود. تیپشناسی برای او یک قطبنمای مفهومی بود برای فهم تفاوتها، نه یک ماشین طبقهبندی. او هشدار میداد که این کار میتواند به یک بازی کودکانهی برچسبزنی تنزل پیدا کند و ارزشش را از دست بدهد. و دقیقاً همین اتفاق افتاد.
دوم، او تیپ را ساکن نمیدید. مفهوم مرکزی روانشناسی یونگ، «فردیتیابی» بود: فرایندی مادامالعمر که در آن فرد با بخشهای ناشناخته و توسعهنیافتهی خودش روبهرو میشود و آنها را در وجودش ادغام میکند. در این چارچوب، تیپ اولیهی تو نقطهی شروع است، و کار زندگی، فراتر رفتن از آن است. اما MBTI دقیقاً برعکس عمل میکند: به تو میگوید نقاط قوتت را بشناس و در همانها بمان. یعنی همان چیزی که یونگ آن را توقف رشد میدانست، در نسخهی آمریکایی به توصیهی اصلی تبدیل شد.
سوم، مفهوم «کارکرد فروافتاده» بهکلی حذف شد. یونگ معتقد بود که ضعیفترین کارکرد تو ــ همان که کمترین کنترل را بر آن داری ــ منبع اصلی هم رنج و هم تحول است. آنجاست که سایهی تو زندگی میکند، و آنجاست که کار واقعی باید انجام شود. در توصیفات مثبتاندیشانهی MBTI، این مفهوم تقریباً هیچ ردی ندارد.
چهارم، یونگ ناهشیار را در مرکز نظریهاش قرار داده بود. کل ادعای او این بود که بخش عمدهی روان، خارج از دسترس آگاهی است. حالا از این زاویه به آزمونی نگاه کنید که تمام دادههایش را از گزارش آگاهانهی فرد دربارهی خودش میگیرد. این نهفقط ناسازگار با نظریهی یونگ، که تقریباً نقض آن است. اگر ناهشیار واقعاً آنقدر تعیینکننده باشد که یونگ میگفت، پرسیدن مستقیم از فرد، آخرین راهی است که باید برای شناختش انتخاب کنی.
و پنجم، همان نکتهای که پیشتر اشاره کردم: محور چهارم ــ داوری در برابر ادراک ــ اصلاً از یونگ نیست. یکچهارم نظام، افزودهای است که او هرگز آن را به این شکل مطرح نکرده بود.
پس وقتی میگوییم MBTI «بر پایهی نظریهی یونگ» است، دقیقاً چه میگوییم؟ میگوییم که واژگانش از او وام گرفته شده. اما ساختار مفهومی، هدف، روش، و روحش، همه تغییر کردهاند. این شبیه آن است که کسی چند اصطلاح فیزیک کوانتوم را بردارد و با آنها یک نظام درمان انرژی بسازد و بعد بگوید «این بر پایهی فیزیک مدرن است».
و اینجا یک نکته روششناختی مهم را هم باید بگویم که ممکن است غافلگیرکننده باشد: حتی اگر یونگ کاملاً موافق بود، باز هم چیزی ثابت نمیشد. چون در علم، تأیید مرجع، دلیل نیست. اگر MBTI شواهد تجربی محکمی داشت، مخالفت یونگ آن را بیاعتبار نمیکرد؛ و چون شواهد محکمی ندارد، موافقت یونگ هم نجاتش نمیداد. من این نقد هفتم را به این دلیل مهم میدانم که ستون اصلی مشروعیت عمومی این آزمون را میشکند ــ نه به این دلیل که بهتنهایی مسئله را حل میکند. مسئله را شش نقد قبلی حل کردهاند؛ این یکی فقط آخرین پناهگاه بلاغی را برمیدارد.
چرا MBTI اینقدر محبوب است؟
حالا که هفت ایراد را مرور کردیم، باید به پرسشی برگردیم که در ابتدای متن مطرح کردم و رهایش کردم: اگر این آزمون تا این اندازه ضعیف است، چرا اینقدر موفق است؟ چرا میلیونها نفر آن را میدهند، هزاران سازمان برایش پول میدهند، و اجتماعات آنلاین بزرگی حول آن شکل گرفتهاند؟
پاسخ این پرسش، به نظر من، آموزندهتر از خود نقدهاست ــ چون دربارهی ما میگوید، نه دربارهی آزمون.
اولین دلیل، نیاز به فهمیده شدن است. این یکی از عمیقترین نیازهای انسانی است. ما موجوداتی هستیم که تجربهی درونیمان را نمیتوانیم مستقیماً به کسی منتقل کنیم؛ همیشه در پشت پنجرهی زبان ایستادهایم و امیدواریم کسی آن سوی پنجره ما را ببیند. حالا ابزاری میآید و متنی به تو میدهد که انگار از درون تو نوشته شده. آن حس تسکین ــ «پس تنها نیستم، پس چیزی در من هست که قابل توصیف است» ــ بسیار قدرتمند است. و ما، وقتی چیزی این نیاز را برآورده میکند، انگیزهی چندانی برای بررسی صحتش نداریم.
دومین دلیل، نیاز به هویت است. جامعهشناسی به ما میگوید که در جوامع سنتی، هویت عمدتاً دادهشده بود: تو پسر فلانی بودی، اهل فلان محله، عضو فلان صنف. در جامعهی مدرن، این چارچوبها فرو ریختهاند و هویت به یک پروژهی شخصی تبدیل شده که هرکس باید خودش بسازد. این آزادی، بار سنگینی هم هست. و در چنین شرایطی، هر چیزی که یک هویت آماده، فشرده و قابلاشتراک ارائه دهد، بازار بزرگی دارد. چهار حرف، دقیقاً چنین چیزی است: یک هویت که در چهار کاراکتر جا میشود.
سومین دلیل، نیاز به تعلق است. وقتی میگویی INFJ هستی، فقط خودت را توصیف نکردهای؛ به گروهی پیوستهای. اجتماعات آنلاین، جوکهای مشترک، حس «ما»یی که دیگران نمیفهمندش. این دقیقاً همان کارکردی است که نمادهای گروهی در جوامع انسانی همیشه داشتهاند. و آزمونی که این کارکرد را برآورده میکند، حتی اگر از نظر علمی بیاعتبار باشد، از نظر اجتماعی کاملاً کارآمد است.
چهارمین دلیل، خوشایندی است. همانطور که گفتم، هیچ نتیجهی بدی وجود ندارد. تو هرگز نتیجهای نمیگیری که بگوید در فلان زمینه ضعیفی. این ویژگی، مقاومت روانی در برابر پذیرش را به صفر میرساند. مقایسه کنید با یک بازخورد صادقانهی سیصد و شصت درجه از همکارانت، که ممکن است شنیدنش دردناک باشد. کدامیک را ترجیح میدهی؟ و کدامیک احتمالاً بیشتر به دردت میخورد؟
پنجمین دلیل، اقتصادی است. حول این آزمون یک صنعت شکل گرفته: گواهینامهها، کارگاهها، مشاوران، کتابها، نرمافزارها. هر صنعتی که شکل بگیرد، منافعی تولید میکند و آن منافع از خود دفاع میکنند. این توطئه نیست؛ اقتصاد ساده است. کسی که سالها از راه آموزش این آزمون امرار معاش کرده، انگیزهی چندانی برای بررسی انتقادی مبانیاش ندارد.
و ششمین دلیل، شاید مهمترین: سادگی در برابر پیچیدگی. حقیقت دربارهی شخصیت انسان پیچیده، مشروط، احتمالاتی و نامطمئن است. هیچکس نمیتواند این را روی تیشرت چاپ کند. اما «من INTJ هستم» ساده است، قطعی است، و بهراحتی منتقل میشود. در بازار ایدهها، سادگیِ نادرست تقریباً همیشه بر پیچیدگیِ درست پیروز میشود ــ مگر اینکه ما آگاهانه در برابرش مقاومت کنیم.
اگر MBTI نه، پس چه؟
حالا بگذارید به سؤالی برسیم که احتمالاً از ابتدای این متن در ذهنت بوده: خب، پس چه کار کنم؟ اگر قرار نیست بر اساس چهار حرف تصمیم بگیرم، بر چه اساسی تصمیم بگیرم؟
اجازه بده چند اصل را پیشنهاد کنم؛ نه بهعنوان جایگزینی برای MBTI، بلکه بهعنوان شیوهای متفاوت برای فکر کردن دربارهی خودت.
اصل اول: از اسم به فعل حرکت کن. بهجای پرسیدن «من چه تیپی هستم؟»، بپرس «من در چه شرایطی چه کاری میکنم؟» این تفاوت، بهظاهر زبانی است اما در عمل بنیادی. جملهی «من درونگرا هستم» یک هویت ثابت میسازد و پایان بحث است. اما جملهی «من پس از چهار ساعت جلسهی پشتسرهم، تمرکزم را از دست میدهم و برای بازیابی به یک ساعت تنهایی نیاز دارم» یک مشاهدهی دقیق است که هم قابل آزمودن است، هم قابل مدیریت. اولی به تو میگوید که هستی؛ دومی به تو میگوید چه کار کنی.
اصل دوم: داده جمع کن، نه برچسب. ذهن تو، همانطور که دیدیم، منبع قابلاعتمادی دربارهی خودش نیست ــ اما این بهاینمعنا نیست که راهی برای شناخت خودت وجود ندارد. راه، مشاهدهی نظاممند است. یک دفترچهی تصمیم داشته باش: هر بار که تصمیم مهمی میگیری، بنویس چه تصمیمی گرفتی، بر چه اساسی، چه انتظاری داشتی، و چقدر مطمئن بودی. شش ماه بعد برگرد و بخوان. آنچه از این تمرین بیرون میآید، بهمراتب دقیقتر از هر آزمون خودگزارشی است، چون دادهی رفتاری واقعی است، نه روایت.
اصل سوم: از بیرون هم بپرس. تحقیقات نشان میدهند که دربارهی برخی ویژگیها ــ بهویژه آنهایی که در تعامل اجتماعی بروز میکنند ــ دیگران تو را بهتر از خودت پیشبینی میکنند. پس اگر میخواهی بدانی چگونهای، از چند نفر که در بافتهای متفاوت تو را میشناسند بپرس: در چه شرایطی بهترین عملکرد را از من دیدهای؟ در چه شرایطی بدترین را؟ چه چیزی در من هست که خودم احتمالاً نمیبینم؟ این پرسشها، اگر با آمادگی برای شنیدن پاسخهای ناخوشایند پرسیده شوند، ارزشی دارند که هیچ آزمونی ندارد.
اصل چهارم: بهجای پیشبینی، آزمایش کن. یکی از بدترین کاربردهای تیپشناسی این است که به تو اجازه میدهد بدون امتحان کردن، تصمیم بگیری: «من ISTJ هستم، پس کار خلاقانه به من نمیآید.» اما تو از کجا میدانی؟ آیا امتحان کردهای؟ برای بیشتر پرسشهای مهم زندگی ــ آیا این شغل به من میآید؟ آیا از زندگی در آن شهر لذت میبرم؟ آیا این رابطه کار میکند؟ ــ هیچ آزمونی نمیتواند جای یک تجربهی محدود و کمهزینه را بگیرد. بهجای گرفتن تصمیم بزرگ بر اساس نظریه، تصمیم کوچک بگیر و داده جمع کن. یک پروژهی جانبی، یک دورهی کوتاه، یک سفر آزمایشی.
اصل پنجم: میان توصیف و تجویز مرز بگذار. حتی اگر ابزاری بهدرستی توصیف کند که تو امروز چگونهای، این هیچ نمیگوید که فردا باید چگونه باشی. این خطای منطقی ــ استنتاج «باید» از «هست» ــ در ادبیات تیپشناسی همهجا حاضر است. اینکه امروز از صحبت در جمع مضطرب میشوی، یک واقعیت است. اینکه پس نباید سخنرانی یاد بگیری، یک نتیجهگیری غلط از آن واقعیت است. اتفاقاً بسیاری از رشدهای مهم زندگی، دقیقاً در جهت خلاف گرایش فعلی رخ میدهند.
اصل ششم: به بستر نگاه کن، نه فقط به درون. وقتی چیزی خوب پیش نمیرود، اولین پرسش این نباشد که «چه ایرادی در شخصیت من هست؟» بلکه این باشد که «چه چیزی در این موقعیت، این رفتار را تولید میکند؟» آیا واقعاً «آدم بینظمی» هستی، یا در سیستمی کار میکنی که اولویتهایش هر روز عوض میشود؟ آیا واقعاً «با آدمها خوب کنار نمیآیی»، یا در تیمی هستی که فرهنگش سمی است؟ تمایل ما به توضیح رفتار با ویژگیهای فردی و نادیده گرفتن نقش موقعیت، آنقدر رایج است که در روانشناسی اجتماعی نام مخصوص دارد. و تیپشناسی، این تمایل را تشدید میکند.
اصل هفتم: عدم قطعیت را تحمل کن. این سختترین اصل است. آزمونهای شخصیت، بیش از هر چیز، فروشندگان قطعیتاند. آنها اضطراب ندانستن را کم میکنند. اما تصمیمگیری خوب، ذاتاً در شرایط عدم قطعیت انجام میشود، و مهارت اصلی، حذف عدم قطعیت نیست ــ که ممکن نیست ــ بلکه عمل کردن معقول در دل آن است. کسی که بتواند بگوید «نمیدانم دقیقاً چهجور آدمی هستم، اما میدانم این هفته چه چیزی را میخواهم امتحان کنم»، از کسی که چهار حرف قطعی در دست دارد، تصمیمگیرندهی بهتری است.
یک نگاه منصفانه به فایدهی MBTI
و بگذارید در پایان، یک نکتهی منصفانه هم دربارهی MBTI اضافه کنم، چون نقد خوب باید منصف باشد.
آیا این آزمون هیچ فایدهای ندارد؟ من فکر میکنم یک فایده دارد، اما نه فایدهای که ادعا میشود. فایدهاش این است که به آدمها زبانی میدهد برای صحبت کردن دربارهی تفاوتها. در فرهنگهایی که گفتوگو دربارهی سبکهای کاری و ترجیحات شخصی دشوار است، یک چارچوب مشترک ــ حتی چارچوبی معیوب ــ میتواند در را باز کند. وقتی دو همکار مینشینند و دربارهی اینکه یکیشان قبل از جلسه به زمان فکر کردن نیاز دارد و دیگری در گفتوگوی زنده بهتر فکر میکند صحبت میکنند، این گفتوگوی ارزشمندی است ــ حتی اگر بهانهی شروعش یک آزمون بیاعتبار بوده باشد.
اما تفاوت میان «ابزاری برای شروع گفتوگو» و «ابزاری برای تصمیمگیری» تفاوتی است که نباید فراموش شود. اولی بیضرر و گاهی مفید است. دومی میتواند سالهای زندگی آدمها را هدر بدهد.
پاسخ به دفاعهای رایج از MBTI
و حالا بگذارید به چند پاسخی که معمولاً در دفاع از این آزمون شنیده میشود بپردازم، چون تا وقتی به آنها پاسخ داده نشود، نقد ناتمام است.
نخستین دفاع، و رایجترینشان، این است: «شاید از نظر آماری ایراد داشته باشد، اما نتیجهی من واقعاً دقیق بود.» این جمله را بارها شنیدهام و همیشه با احترام به آن گوش میدهم، چون تجربهی گوینده واقعی است. اما اجازه بدهید پرسشی بپرسم که معمولاً مسیر گفتوگو را عوض میکند: از کجا میدانی که دقیق بود؟ معیار مقایسهات چه بود؟
معمولاً معیار، همان حس درونی است: خواندم و حس کردم درست است. اما همانطور که در بحث اثر بارنوم دیدیم، این حس، شاخص بدی برای دقت است. آدمهایی که متن یکسانِ کلیشهای دریافت کرده بودند، همان حس را داشتند. اگر معیار تو حسِ درست بودن است، آن معیار نمیتواند میان یک توصیف دقیق و یک توصیف کلی تمایز بگذارد.
و آزمونی که فقط با معیاری سنجیده میشود که خودش قادر به تشخیص خطا نیست، عملاً غیرقابل ابطال است ــ و ابطالناپذیری، مرز میان علم و شبهعلم است.
یک آزمایش ساده هست که میتوانی خودت انجام بدهی: توصیف تیپ خودت را بخوان و امتیاز بده که چقدر دقیق است. بعد توصیف یک تیپ دیگر ــ ترجیحاً تیپی که در سه حرف با تو فرق دارد ــ را بخوان و به همان دقت امتیاز بده. بیشتر آدمهایی که این تمرین را انجام میدهند، متوجه میشوند که فاصلهی امتیازها بسیار کمتر از انتظارشان است.
دومین دفاع: «من فقط برای خودشناسی از آن استفاده میکنم، نه برای تصمیمگیری.» این تفکیک در نظر خوب است، اما در عمل تقریباً هرگز رعایت نمیشود. خودشناسی چیزی جدا از تصمیمگیری نیست؛ خودشناسی، ورودیِ تصمیمگیری است. تصور تو از خودت، در هر انتخابی که میکنی حضور دارد ــ در اینکه چه فرصتی را فرصت میبینی، چه ریسکی را غیرممکن میدانی، چه حرفی را میزنی و چه حرفی را نمیزنی. اگر آن تصور از منبعی نامعتبر آمده باشد، خطا به همهی تصمیمها سرایت میکند، حتی وقتی هیچوقت آگاهانه نگفتهای «چون INFP هستم، این کار را میکنم».
سومین دفاع، ظریفتر است: «همهی مدلها ناقصاند؛ نقشه هیچوقت خودِ سرزمین نیست.» این حرف کاملاً درست است و من هم پیشتر بر آن تأکید کردم. اما درست بودنِ این اصل، همهی مدلها را همارز نمیکند. یک نقشهی ناقص که جهتهای اصلی را درست نشان میدهد با یک نقشهی ناقص که شمال و جنوب را جابهجا کرده، دو چیز متفاوتاند. معیار قضاوت دربارهی یک مدل، کامل بودنش نیست؛ این است که آیا خطاهایش را میشناسد، آیا میزان عدم قطعیتش را اعلام میکند، و آیا در برابر دادههای جدید اصلاح میشود. مدلهای علمی شخصیت، در طول هفتاد سال بارها بازنگری شدهاند. ساختار چهارحرفی MBTI، در همان شکلی که در دههی چهل میلادی طراحی شد، تقریباً دستنخورده باقی مانده است. این تفاوت، تفاوت کوچکی نیست.
چهارمین دفاع: «شرکتهای بزرگ از آن استفاده میکنند، پس حتماً چیزی در آن هست.» این استدلال، از نظر منطقی، همان مغالطهی توسل به رواج است. تاریخ مدیریت پر است از روشهایی که بهطور گسترده استفاده شدند و بعد معلوم شد بیاثر یا حتی مضر بودهاند. رواج یک روش، بیشتر دربارهی نیروهای اجتماعی و بازاری میگوید تا دربارهی اعتبارش. و در مورد خاص آزمونهای شخصیت، دلیل رواج نسبتاً روشن است: آنها فرایندهای دشوار و مبهم ــ مثل تصمیم دربارهی آدمها ــ را به فرایندهایی ساده و ظاهراً عینی تبدیل میکنند. این، برای سازمانی که باید تصمیم بگیرد و پاسخگو باشد، بسیار وسوسهانگیز است. اما سادگی ظاهری، همان چیزی نیست که دقت مینامیم.
و پنجمین دفاع، که بهنظر من صادقانهترینشان است: «خب چه اشکالی دارد؟ ضرری که ندارد.» و پاسخ من این است: چرا، دارد. و ضررش را باید دقیق دید.
هزینهی واقعی باور کردن یک برچسب
و اینجا میرسم به آنچه بهنظر من هزینهی واقعی این ماجراست ــ هزینهای که در بحثهای آماری و روششناختی معمولاً گم میشود.
هزینهی واقعی، آن تصمیمهایی است که گرفته نشدند. آن رشتهای که کسی سراغش نرفت چون آزمون گفته بود به تیپش نمیخورد. آن ارتقایی که کسی نپذیرفت چون فکر میکرد رهبری کار درونگراها نیست. آن رابطهای که کسی بهخاطر ناسازگاری دو کد چهارحرفی به آن فرصت نداد. آن مهارتی که کسی یاد نگرفت چون باور کرده بود که ذاتش این نیست.
هیچکدام از اینها در آماری ثبت نمیشوند. هیچکس نمیداند آن مسیر دیگر چه میشد. اما آنها واقعیاند، و آنها هزینهی باور کردن به چیزی هستند که هیچوقت شواهد کافی نداشت.
جمعبندی
پس اگر بخواهم همهی این متن را در یک جمله فشرده کنم، آن جمله این است:
هر ابزاری که به تو میگوید نمیتوانی تغییر کنی، پیش از آنکه ابزار سنجش باشد، ابزار محدودسازی است ــ و شایستهی سختگیرانهترین بررسی.
تو یک اسم نیستی.
تو یک فعل در حال صرفشدنی.