خودت را میشناسی؟
این سؤال را اگر از ده نفر بپرسی، احتمالاً هشت نفرشان با اطمینان جواب میدهند: بله.
و اگر بپرسی از کجا میدانی، جوابها بهطرز عجیبی شبیه هم از آب درمیآید:
«من INTJ هستم.»
«من تیپ چهار انیاگرامم.»
«تستام گفته درونگرای شهودیام.»
«من از اون آدمهام که…»
و بعد یک برچسب.
یک اسم.
یک کد چهارحرفی یا یک عدد بین یک تا نه.
۱. خودشناسی آن چیزی نیست که فکر میکنیم
بگذار همینجا، در همان جمله اول، حرف اصلیام را بزنم: خودشناسی آن چیزی نیست که دربارهاش فکر میکنیم.
آن چیزی که ما اسمش را گذاشتهایم خودشناسی ــ پر کردن پرسشنامههای آنلاین، درآوردن تیپ شخصیتی، خواندن توصیفهای دلچسبی که میگویند تو خلاقی و عمیقی و کمی هم متفاوت از بقیه ــ بیشتر شبیه خرید یک سوغاتی از سرزمینی است که هرگز به آن سفر نکردهایم.
سوغاتی را در قفسه میگذاریم، به مهمانها نشانش میدهیم، و خیال میکنیم آن سرزمین را دیدهایم.
چرا اینقدر به این برچسبها علاقه داریم؟
پاسخ در خود مغز ماست.
علوم شناختی به ما میگوید که ذهن انسان از ابهام گریزان است. چیزی در ما هست که روانشناسان به آن «نیاز به بستار شناختی» میگویند: میل شدید به اینکه هر پرسش باز، هرچه زودتر یک پاسخ بسته پیدا کند.
«من کیستم؟» شاید مبهمترین و بازترین سؤالی باشد که یک انسان میتواند از خودش بپرسد.
و تست شخصیت، دقیقاً همان چیزی را میفروشد که مغز خسته از ابهام تشنهاش است:
یک پاسخ بسته.
چهار حرف.
تمام.
پرونده مختومه شد.
به این اضافه کن پدیدهای را که به اثر بارنوم معروف است: تمایل ما به اینکه توصیفهای کلی و مبهمی را که تقریباً درباره همه صدق میکند، بهطرز شگفتآوری دقیق و شخصی بدانیم.
«تو گاهی به تواناییهایت شک میکنی، اما در عمق وجودت میدانی ظرفیتهای کشفنشدهای داری.»
چه کسی است که این جمله را بخواند و سرش را به نشانه تأیید تکان ندهد؟
فالگیرها قرنهاست از این مکانیزم نان میخورند؛ صنعت تستهای شخصیت فقط نسخه دیجیتال و شیکترش را عرضه کرده است.
و یک نکته ظریفتر:
این تستها به تو چه میگویند؟
دقیق که نگاه کنی، همان چیزی را میگویند که خودت به آنها گفتهای.
تو به سی سؤال جواب میدهی که «آیا در جمع انرژی میگیری؟» و تست در انتها اعلام میکند:
«تو در جمع انرژی میگیری!»
این یک دور بسته است؛ آینهای که تصویر خودگزارششده تو را با قاب طلایی به خودت پس میدهد.
اما مسئله اینجاست که خودگزارشی ما از خودمان، دقیقاً همان چیزی است که قابل اعتماد نیست.
اگر ما گزارشگرهای دقیقی از خودمان بودیم، اصلاً چیزی به اسم مسئله خودشناسی وجود نداشت.
روانشناسی اجتماعی دهههاست نشان داده که ما در برآورد صفات خودمان بهطور سیستماتیک خطا میکنیم: اکثر رانندهها فکر میکنند بهتر از میانگین رانندگی میکنند، اکثر آدمها فکر میکنند منصفتر، مهربانتر و باهوشتر از متوسطاند ــ چیزی که آماری محال است.
تستی که ورودیاش همین خودگزارشی سوگیرانه است، خروجیاش چه میتواند باشد جز همان سوگیری با یک اسم علمینما؟
۲. خودشناسی واقعی کجاست؟
پس خودشناسی واقعی کجاست؟
خودشناسی واقعی، نه در پاسخهایی که به یک پرسشنامه میدهی، بلکه در بررسی صبورانه جنبههای مختلف زندگیات پنهان است.
در الگوهایی که در روابط عاطفیات تکرار میشوند ــ چرا هر بار جذب یک تیپ آدم میشوی و هر بار همانجا زخم میخوری؟
در نحوه برخوردت با پول ــ چرا وقتی مضطربی خرج میکنی، یا چرا از خرج کردن برای خودت عذاب وجدان میگیری؟
در شکستهایت ــ نه در روایتی که از شکستهایت برای دیگران تعریف میکنی، بلکه در آن نسخه سانسورنشدهای که نیمهشب، وقتی خوابت نمیبرد، از ذهنت رد میشود.
در واکنشهایت زیر فشار ــ آدمها را نه در مهمانی، که در ترافیک و بحران و خستگی باید شناخت؛ خودت را هم همینطور.
در فاصله میان آنچه میگویی برایت مهم است و آنچه عملاً وقتت و پولت را صرفش میکنی.
اقتصاددانها اسم قشنگی برای این دومی دارند: ترجیحات آشکارشده.
تو فقط آن چیزی نیستی که ادعا میکنی؛ بخشی از آنچه هستی را میتوان در چیزی دید که تقویمت و صورتحساب بانکیات نشان میدهد.
۳. خودشناسی بهمثابه جمعآوری شواهد
خودشناسی یعنی همین:
جمعآوری شواهد از صحنه واقعی زندگی، نه از اتاق آزمون.
و درست همینجاست که به دومین حقیقت ناخوشایند میرسیم ــ حقیقتی که هیچ تست آنلاینی جرئت گفتنش را ندارد، چون اگر بگوید، دیگر کسی تستش را پر نمیکند:
خودشناسی قرار نیست همیشه لذتبخش باشد.
فکرش را بکن.
اگر خودشناسی صرفاً کشف استعدادها و ویژگیهای درخشانمان بود، چرا اینقدر کم به سراغش میرفتیم؟
آدمها برای شنیدن تعریف از خودشان صف میکشند.
اگر خودشناسی همان بود، محبوبترین فعالیت بشر میشد.
اینکه ما از خودشناسی واقعی طفره میرویم و بهجایش نسخه شیرین و بستهبندیشدهاش را میخریم، خودش بهترین سرنخ است:
چیزی آن پایین هست که نمیخواهیم ببینیم.
۴. چرا خودشناسی ناخوشایند است؟
واقعیت این است که روان انسان مجهز به یک دستگاه امنیتی تماموقت است.
فروید و دخترش، آنا، نامش را مکانیزمهای دفاعی گذاشتند: انکار، فرافکنی، توجیه، سرکوب.
کار این دستگاه چیست؟
محافظت از تصویری که از خودمان داریم.
هر شاهدی که این تصویر را تهدید کند ــ اینکه من حسودم، که ترسو هستم، که در فلان رابطه ظالم بودم نه مظلوم، که تنبلیام را پشت اسم «کمالگرایی» قایم کردهام ــ پیش از آنکه به آگاهی برسد، دستگیر و بازگردانده میشود.
به همین دلیل است که در فرایند خودشناسی واقعی، بیشتر از آنکه به استعدادها و نقاط قوتمان بربخوریم، به صفات مخربمان برمیخوریم.
نه به این خاطر که آدمها ذاتاً بدند؛ به این خاطر که نقاط قوتمان جایی برای پنهان شدن ندارند و لازم نیست کشفشان کنیم.
آنها همین حالا هم روی پیشخوان مغازهاند.
چیزی که در انبار خاک میخورد، چیزی که سالها انرژی روانی صرف ندیدنش کردهایم، همان صفاتی است که دیدنشان درد دارد.
خودشناسی، به یک معنا، هنر رفتن به انبار است.
شبیه چکاپ پزشکی است.
کسی که سالهاست آزمایش نداده، وقتی بالاخره میدهد، برگه نتایج معمولاً خبرهای خوب نمیآورد؛ نه چون بدنش ناگهان خراب شده، بلکه چون خرابیها همیشه آنجا بودهاند و فقط حالا دیده میشوند.
تفاوت این است که هیچکس انتظار ندارد برگه آزمایش خون، حالش را خوب کند.
اما از خودشناسی توقع داریم حالمان را خوب کند.
این توقع را بازار خودیاری در ما کاشته است، چون خودشناسی تلخ فروش نمیرود.
و شاید معیار خوبی همین باشد:
اگر مسیری که اسمش را خودشناسی گذاشتهای، تا به حال هیچوقت شرمندهات نکرده، هیچوقت شب خوابت را به هم نزده، هیچوقت مجبورت نکرده از کسی عذرخواهی کنی ــ احتمالاً هنوز شروع نکردهای.
۵. یونگ و مواجهه با ناخودآگاه
برای اینکه این حرف انتزاعی نماند، بگذار از کسی مثال بزنم که شاید بیش از هر روانشناس دیگری در تاریخ، این راه را تا انتها رفت:
کارل گوستاو یونگ.
سال ۱۹۱۳ است.
یونگ سیوهشت ساله است و ظاهراً همهچیز دارد: شهرت بینالمللی، مطب پررونق، خانواده و جایگاه ولیعهدی جنبش روانکاوی.
اما در همین سال، رابطهاش با فروید ــ مردی که برایش هم استاد بود و هم به نوعی پدر ــ به تلخی از هم میپاشد.
و یونگ سقوط میکند.
خودش بعدها این دوره را «رویارویی با ناخودآگاه» نامید؛ دورهای که در آن با تصاویری هجومآورنده، رؤیاهای هولناک و حالتهایی دستوپنجه نرم میکرد که به اعتراف خودش، گاهی از مرز جنون فاصله چندانی نداشت.
یک روانپزشک موفق و مشهور، در اوج کارش، احساس میکرد زمین زیر پایش خالی شده و نمیداند کیست.
یونگ در این نقطه میتوانست کاری را بکند که اکثر ما میکنیم: خودش را در کار غرق کند، حواسش را پرت کند، صبر کند تا طوفان بگذرد.
اما او تصمیم عجیبی گرفت.
تصمیم گرفت به استقبال طوفان برود.
هر شب، بعد از تمام شدن کار روزانه و رسیدگی به بیمارها، مینشست و کاری میکرد که خودش بعدها «تخیل فعال» نامید: چشمهایش را میبست، به تصاویری که از ناخودآگاهش بالا میآمدند اجازه ورود میداد، با شخصیتهایی که در این تصاویر ظاهر میشدند حرف میزد ــ واقعاً حرف میزد، سؤال میپرسید، جواب میشنید ــ و بعد همه را با جزئیات در دفترهایی سیاهجلد یادداشت میکرد.
و فقط نمینوشت؛ نقاشی هم میکرد.
تصاویری که دیده بود را با وسواس یک نقاش قرونوسطایی، با رنگ و خطهای تزئینی، در کتابی چرمی و سرخرنگ بازآفرینی میکرد؛ همان که امروز به «کتاب سرخ» معروف است و انتشارش تا دههها پس از مرگش به تعویق افتاد، بس که خصوصی و عریان بود.
این کار را چند هفته نکرد.
چند ماه هم نکرد.
سالها ادامه داد ــ بخش اصلیاش نزدیک به شانزده سال.
یک نابغه مشهور، شانزده سال از عمرش را صرف نشستن با تاریکیهای خودش کرد.
و چه دید؟
چیزهای دلپذیری ندید.
با چهرههایی از وجود خودش روبهرو شد که بعدها مفهوم «سایه» را از دلشان بیرون کشید: همه آن صفات، امیال و سائقهایی که انسان متمدن و محترم ترجیح میدهد وجودشان را انکار کند و به دیگران نسبتشان بدهد.
یونگ بعدها نوشت که تمام کارهای علمی بعدیاش ــ نظریه کهنالگوها، فرایند فردیت و همه آن دستگاه فکری عظیم ــ چیزی نبود جز تلاش برای صورتبندی همان چیزهایی که در آن سالها در درون خودش دیده بود.
به زبان خودش، آن سالها «ماده خام» تمام زندگیاش بود.
حالا این تصویر را بگذار کنار تصویر اول این یادداشت:
کسی که یک تست بیستدقیقهای پر میکند و چهار حرف تحویل میگیرد، و کسی که سالها هر شب با دفترچه و قلممو به جنگ و گفتوگو با تاریکیهای خودش میرود.
نمیگویم همه باید کار یونگ را بکنند؛ یونگ یک مورد افراطی و استثنایی بود و اتفاقاً کارش بدون پشتوانه خانواده و کار روزانهای که او را به زمین واقعیت سنجاق میکرد، میتوانست خطرناک هم باشد.
حرفم چیز دیگری است:
فاصله میان این دو تصویر، فاصله میان تصور رایج از خودشناسی و حقیقت آن است.
یکی مصرف است، دیگری کار.
یکی جواب میخرد، دیگری با سؤال زندگی میکند.
یکی میخواهد هرچه زودتر بداند «من چه تیپیام»، دیگری حاضر است سالها تحمل کند که نداند، تا کمکم چیزی واقعیتر از تیپ دستگیرش شود.
۶. سه قلمرو خودشناسی
اما اگر خودشناسی تست نیست، پس دقیقاً چیست؟
از کجا باید شروعش کرد؟
آیا راه یونگ ــ یادداشت و نقاشی و گفتوگو با درون ــ تنها راه است؟
خوشبختانه نه.
صد و اندی سال روانشناسی بعد از یونگ، نقشههای دقیقتر و در دسترستری به ما داده است.
در ادامه این یادداشت میخواهم سه قلمرو اصلی این نقشه را با هم بگردیم.
اول، قلمرو «منهای مختلف»: اینکه آن چیزی که «خودم» صدایش میکنی، یک نفر نیست و تا وقتی این را ندانی، رفتارهای خودت برایت معما میماند.
دوم، قلمرو «طرحوارهها»: الگوهای عمیق و قدیمیای که مغزت برای صرفهجویی ساخته و حالا، بیآنکه بدانی، تصمیمهایت را از پشت پرده مینویسند.
و سوم، قلمرو «معنا و ارزشها»: اینکه چطور بفهمی از میان چیزهایی که برایشان میدوی، کدام واقعاً مال توست و کدام را دیگران در جیبت گذاشتهاند.
و در پایان، به تلخوشیرینترین حقیقت این راه میرسیم:
اینکه این راه، پایان ندارد ــ و چرا این اتفاقاً خبر خوبی است.
۷. قلمرو اول: منهای مختلف
پس اگر آمادهای، از قلمرو اول شروع کنیم:
از این توهم قدیمی که تو فکر میکنی یک نفری.
فروید جملهای دارد که اگر فقط یک جمله از تمام میراثش قرار بود باقی بماند، من به همین یکی رأی میدادم:
«ایگو، حتی در خانه خودش هم ارباب نیست.»
این جمله را وقتی نوشت که میخواست توضیح بدهد کشف ناخودآگاه چه ضربهای به غرور بشر زده است.
بشر اول فهمید زمین مرکز کائنات نیست، بعد فهمید تافته جدابافته خلقت نیست و از دل تکامل بیرون آمده، و ضربه سوم این بود:
فهمید حتی در ذهن خودش هم حاکم مطلق نیست.
در خانهای که فکر میکردی مال توست، ساکنان دیگری هم زندگی میکنند ــ و بدتر: خیلی از تصمیمهای خانه را آنها میگیرند و تو فقط امضایش میکنی.
عجیب به نظر میرسد؟
بیا از شواهدی شروع کنیم که هر روز جلوی چشممان است و آنقدر عادی شده که دیگر نمیبینیمشان.
شب، با قاطعیت تصمیم میگیری که فردا ساعت شش بیدار شوی و ورزش کنی.
صبح، ساعت شش، «یک نفر دیگر» چشم باز میکند و میگوید:
امروز نه.
سؤال ساده است:
آن کسی که دیشب تصمیم گرفت و این کسی که صبح زیرش زد، اگر هر دو «تو» هستید، پس دقیقاً چه اتفاقی افتاده؟
یک نفر که نمیتواند همزمان هم بخواهد و هم نخواهد.
یا آن لحظههایی که میگویی:
«دارم با خودم کلنجار میروم.»
لحظهای درنگ کن:
چه کسی دارد با چه کسی کلنجار میرود؟
برای کلنجار، حداقل دو طرف لازم است.
یا وقتی بعد از یک عصبانیت میگویی:
«اصلاً نفهمیدم چی شد، انگار یه لحظه یه آدم دیگه شدم.»
زبان روزمره ما، صادقتر از نظریههای رسمیمان، مدتهاست دارد اعتراف میکند:
ما یک نفر نیستیم.
۸. توهم «خودِ یکپارچه»
تصور «خودِ یکپارچه» ــ اینکه پشت پیشانی هر آدم، یک فرمانده واحد نشسته که فکر میکند، تصمیم میگیرد و فرمان میدهد ــ یکی از سرسختترین توهمهای ذهن ماست.
و میگویم توهم، نه بهعنوان ناسزا، بلکه به معنای دقیق علمیاش: چیزی که تجربهاش میکنیم اما با سازوکار واقعی پشت صحنه لزوماً یکی نیست.
علوم اعصاب دهههاست تصویر دیگری نشان میدهد: مغز یک واحد یکدست نیست؛ مجموعهای است از شبکهها و سیستمهای نیمهمستقل که هرکدام مأموریت خودشان را دارند و همیشه هم با هم موافق نیستند.
سیستمی که مأمور کشف خطر است و از باداممغز عبور میکند، سیستمی که دنبال پاداش فوری است، سیستمی که در قشر پیشپیشانی نشسته و آینده را شبیهسازی میکند و هزینهفایده میسنجد.
تعارضی که تو شب و صبح تجربه کردی، در واقع مذاکره ــ و گاهی جنگ ــ میان همین سیستمهاست.
آزمایشهای معروف روی بیماران «مغز دوپاره» ــ کسانی که به دلایل درمانی، پل ارتباطی دو نیمکره مغزشان قطع شده بود ــ نکته تکاندهندهتری هم نشان داد:
وقتی نیمکره راست این بیماران کاری انجام میداد که نیمکره چپ، یعنی جایگاه زبان، از دلیلش بیخبر بود، نیمکره چپ به جای گفتن «نمیدانم»، فوراً یک دلیل میساخت.
سرهم میکرد.
با اطمینان کامل.
پژوهشگران به این کارکرد نیمکره چپ لقب دادند:
«مفسّر».
و این یعنی آن صدایی که در ذهن تو یکریز دارد رفتارت را توضیح میدهد، لزوماً رئیس رفتارت نیست؛ بیشتر شبیه سخنگوی دولت است:
در جلسه تصمیمگیری نبوده، اما موظف است بعدش پشت تریبون یک روایت منسجم ارائه بدهد.
پس چرا اصلاً چنین توهمی داریم؟
چون به دردمان میخورده.
یک روایت واحد از «من»، برای زندگی اجتماعی ضروری است: باید بشود به قولهای دیروزت استنادت داد، باید مسئول کارهای پارسالت باشی، باید دیگران بتوانند پیشبینیات کنند.
تکامل و فرهنگ، دستبهدست هم، این راوی یکپارچهساز را در ما نصب کردهاند و کارش را هم خوب انجام میدهد.
مشکل فقط یکجا پیش میآید:
وقتی این روایت تکنفره را با واقعیت اشتباه میگیریم و میخواهیم با آن، خودمان را بفهمیم.
آنوقت هر رفتار متناقضی به یک معما ــ و بدتر، به یک اتهام ــ تبدیل میشود:
«من که میدانم سیگار ضرر دارد، چرا میکشم؟ لابد اراده ندارم.»
«من که عاشقش هستم، چرا سرش داد زدم؟ لابد آدم بدی هستم.»
دیدهای که این جنس سؤالها هیچوقت به جواب نمیرسند و فقط شرم تولید میکنند؟
دلیلش این است که صورتمسئله غلط است.
داری رفتار یک جمعیت را به یک نفر نسبت میدهی.
مثل این است که بخواهی رفتار یک مجلس صدنفره را با روانشناسی یک آدم توضیح بدهی.
۹. منهای متعدد درون ما
حالا صورتمسئله درست چیست؟
اینکه بپذیریم درون هرکدام از ما، «من»های متعددی زندگی میکنند.
این حرف، برخلاف ظاهرش، نه شاعرانه است و نه نشانه بیماری.
از ماروین مینسکی، از پدران هوش مصنوعی، که ذهن را «انجمنی از ذهنهای کوچکتر» میدید، تا اریک برن که روان را به سه حالت «والد، بالغ و کودک» تقسیم کرد، تا ریچارد شوارتز که کل یک رویکرد درمانی ــ درمان «سیستمهای خانوادههای درونی» ــ را بر همین پایه ساخت که روان، خانوادهای است از اعضای مختلف، یک خط فکری مهم در روانشناسی و علوم شناختی وجود دارد:
کثرت درونی لزوماً به معنای ناسالم بودن ذهن نیست.
فرق ذهن سالم و ناسالم در تعداد ساکنان نیست؛ در این است که ساکنان همدیگر را میشناسند یا نه، و اینکه آیا کسی هست که جلسه را اداره کند.
۱۰. آشنایی با منهای درونی
بیا با چند نفر از این ساکنان آشنا شویم ــ احتمالاً همهشان را میشناسی، فقط شاید تا حالا اسمشان را صدا نکرده باشی.
یکی «منِ مضطرب» است.
نگهبان برج.
کارش این است که بیستوچهارساعته افق را بپاید و هر چیزی را که ممکن است خطرناک باشد، پیشاپیش اعلام کند.
به همین دلیل است که ساعت سه نیمهشب بیدارت میکند تا سناریوی اخراج شدنت از کار را برایت پخش کند.
آزاردهنده است؟
بله.
اما یک لحظه از منظر خودش نگاه کن:
او فکر میکند دارد جانت را نجات میدهد.
اجداد ما آنهایی نبودند که خوشبین بودند و آرام میخوابیدند؛ آنها خوراک شیر شدند.
اجداد ما همین مضطربها بودند.
منِ مضطرب دشمنت نیست؛ نگهبانی است که حساسیتش برای جنگل کالیبره شده و حالا در شهر زندگی میکند.
یکی «منِ کودک» است.
همان که وسط یک روز پرمشغله هوس بستنی میکند، همان که وقتی دوستت پیام تولدت را یادش میرود، بیتناسب دلش میشکند، همان که در جلسه رسمی دلش میخواهد یک شوخی بیجا بکند.
حامل نیازهای اولیه است:
دیده شدن، بازی، محبت بیقیدوشرط.
و حامل چیز دیگری هم هست:
زخمهای قدیمی.
آن قهر عجیب که گاهی با نزدیکترین آدم زندگیات میکنی و خودت هم میدانی بچگانه است، معمولاً از همینجا میآید ــ یک کودک درون که دارد با ابزارهای یک پنجساله، از خودش دفاع میکند.
یکی «منِ منتقد» است.
صدایی که بعد از هر کاری، بلافاصله نمره میدهد و نمرههایش هم معمولاً زیر ده است.
«این چی بود گفتی؟ آبروت رفت.»
«باز هم خرابش کردی.»
اگر خوب گوش بدهی، لحن این صدا آشناست: ترکیبی است از صدای پدر، مادر، معلم، یا هرکسی که در کودکی معیارهایش را با فشار در تو کاشته.
منتقد هم ــ باورش سخت است ــ کارکرد محافظتی دارد:
منطقش این است که:
«اگر من زودتر و محکمتر از همه به تو حمله کنم، برای حمله دیگران واکسینه میشوی، و آنقدر میدوی که هیچوقت طرد نشوی.»
مشکل اینجاست که هزینه این محافظت، یک زندگی آغشته به شرم است.
و یکی «منِ تنبل» است ــ که اسمش از همه بدنامتر و خودش از همه مظلومتر است.
زیر چیزی که ما «تنبلی» صدایش میکنیم، تقریباً همیشه چیز دیگری خوابیده:
خستگی انباشتهای که جایی برای اعتراف به آن نبوده، یا ترس از شکست که لباس بیحالی پوشیده.
دقت کردهای که آدم معمولاً در مورد کارهایی «تنبل» است که برایش مهماند؟
کسی برای اسکرول کردن گوشی تنبلی نمیکند؛ برای نوشتن پایاننامه تنبلی میکند.
چرا؟
چون تا وقتی شروع نکردهای، هنوز میتوانی به خودت بگویی:
«اگر بخواهم، میتوانم.»
شروع کردن یعنی محک خوردن.
منِ تنبل، اغلب همان منِ ترسیده است که راه در رفتن آبرومندانه پیدا کرده.
و در میان اینها، یک ظرفیت دیگر هم هست که من ترجیح میدهم «منِ بالغ» صدایش کنم:
آن جایی از تو که میتواند یک قدم عقب بایستد، همه این صداها را بشنود، هیچکدامشان نشود، و بعد تصمیم بگیرد.
همان که الان، در همین لحظه، دارد این متن را میخواند و صداهای درون خودش را با توصیفهای من مقایسه میکند.
کار خودشناسی در این قلمرو، یک جمله است:
اینکه سکان جلسه، بیشترِ وقتها دست منِ بالغ باشد ــ نه با اخراج بقیه، که با اداره کردنشان.
۱۱. گفتوگو با منهای مختلف
و این دقیقاً همانجایی است که به تکنیک میرسیم:
گفتوگو با منهای مختلف.
اسمش عجیب است، اما سازوکارش کاملاً زمینی است و نسخههای مختلفش در چند رویکرد درمانی ــ از گشتالت و تکنیک صندلی خالی گرفته تا همان سیستمهای خانوادههای درونی ــ سالهاست استفاده میشود.
ایده این است:
بهجای آنکه با جنبههای وجودت مثل «حالتهای مبهم یک نفر» برخورد کنی، به هرکدام شخصیت بده و با آنها وارد گفتوگو شو.
چطور؟
قدم اول، صید کردن لحظه است.
دفعه بعد که یک هیجان قوی یا یک رفتار تکراری آزاردهنده سراغت آمد ــ اضطراب قبل از جلسه، پشت گوش انداختن آن کار مهم، آن جواب تندی که پشیمانت کرد ــ بهجای سؤال همیشگی «چرا من اینجوریام؟»، این را بپرس:
«الان کدام من پشت فرمان است؟»
همین جابهجایی ساده در سؤال، نصف راه است؛ چون تو را از موضع «متهم» به موضع «مشاهدهگر» میبرد.
قدم دوم، شخصیت دادن است.
آن من را دقیق کن:
چند ساله است؟
چه لحنی دارد؟
صدایش شبیه کیست؟
از کی در زندگی تو پیدایش شده؟
اگر بخواهی تصویرش کنی، چه شکلی است؟
این کار بازی تخیلی نیست؛ داری چیزی مبهم و چسبیده به خودت را به چیزی مشخص و قابل مشاهده تبدیل میکنی.
روانشناسها به این میگویند فاصلهگذاری:
تا وقتی خشم «خودِ من» است، فقط میتوانم بسوزم یا سرکوبش کنم؛ وقتی خشم «آن نگهبان جوشی بیستساله» شد، میتوانم بنشینم و ازش بپرسم چه شده.
قدم سوم، خود گفتوگوست ــ و بهترین جایش روی کاغذ است.
دو صدا بنویس، مثل نمایشنامه.
منِ بالغ سؤال میپرسد، آن من دیگر جواب میدهد.
و سؤالهای کلیدی اینهاست:
«از چه چیزی میترسی؟»
«داری از من در برابر چه چیزی محافظت میکنی؟»
«از کی این کار را برای من میکنی؟»
«اگر یک روز دست از این کار برداری، نگرانی چه اتفاقی بیفتد؟»
اولین باری که این تمرین را جدی انجام بدهی، احتمالاً از جوابهایی که «از قلمت بیرون میآید» جا میخوری.
بگذار یک نمونه فشرده نشانت بدهم، از جنس گفتوگوهایی که در جلسات مشاوره کم پیش نمیآید.
منِ بالغ:
«سه هفته است این گزارش را عقب میاندازی. چرا؟»
منِ تنبل:
«حوصله ندارم.»
ـ «حوصله چه چیزش را نداری؟ نوشتنش دو ساعت هم نیست.»
ـ «…نمیدانم. هر بار میخواهم شروع کنم، یک سنگینی میآید.»
ـ «آن سنگینی از چیست؟»
ـ «اگر بنویسم و بد باشد چه؟ این پروژه را خودم پیشنهاد دادم. اگر نتیجهاش معمولی باشد، معلوم میشود آن حرفها فقط ادعا بوده.»
میبینی چه شد؟
سه رفتوبرگشت، و «تنبلی» ماسکش را برداشت:
زیرش ترس از دست دادن تصویر «آدم خوشفکر» خوابیده بود.
حالا مسئله واقعی روی میز است، و با مسئله واقعی میشود کاری کرد؛ با «من ذاتاً تنبلم» هیچ کاری نمیشود کرد جز شرمندگی.
و قدم آخر، که مهمترینش هم هست:
قدردانی و مذاکره، بهجای سرکوب.
غریزه ما این است که با منهای مزاحم بجنگیم ــ اضطراب را خفه کنیم، منتقد را ساکت کنیم، تنبل را با شلاق نظم به کار بکشیم.
اما این منها بخشهایی از خودِ تو هستند؛ جنگ با آنها جنگ داخلی است و در جنگ داخلی هیچ طرفی برنده نمیشود، فقط کشور ویران میشود.
مسیر مؤثرتر ــ که هسته رویکردهای درمانی مبتنی بر همین نگاه است ــ این است که اول کارکرد محافظتی هر من را به رسمیت بشناسی:
«میفهمم که داری از نگرانی آبروی من، شبها بیدارم میکنی.»
و بعد مذاکره کنی:
«ولی ساعت سه صبح جلسه خوبی نیست؛ قول میدهم فردا ساعت پنج عصر، یک ربع تماموقت به نگرانیهایت گوش بدهم.»
به همان اندازه که این جملهها روی کاغذ عجیب به نظر میرسند، در عمل کار میکنند؛ چون مغز، برخلاف تصور ما، به رسمیت شناخته شدن را بهتر از سرکوب میپذیرد.
حاصل این تمرین چیست؟
اینکه بهتدریج، از یک «منِ» گیج و یکپارچه که از رفتارهای خودش سر در نمیآورد، به یک نقشه میرسی:
نقشهای از نیروهای درونیات، با اسم و تاریخچه و مأموریت هرکدام.
آنوقت وقتی رفتاری ازت سر میزند که با تصویرت از خودت نمیخواند، بهجای وحشت یا انکار، میتوانی بپرسی:
«این کارِ کدامشان بود؟ و داشت از چه چیزی محافظت میکرد؟»
این، معنای دقیق شناختن خود در این قلمرو است:
نه یافتن یک جواب چهارحرفی، که شناختن اهالی خانه.
۱۲. قلمرو دوم: طرحوارهها
اما یک سؤال هنوز باز است ــ و جوابش ما را به قلمرو دوم میبرد.
این منها از کجا آمدهاند؟
چرا منتقد درون یک نفر اینقدر بیرحم است و مال یک نفر دیگر ملایم؟
چرا کودک درون یکی از رها شدن میترسد و مال دیگری از خفه شدن در رابطه؟
الگویی که به هرکدام از این منها شکل داده، قدیمیتر و عمیقتر از خود آنهاست:
در سالهای اول زندگی ریختهگری شده و هنوز، همین امروز، دارد از پشت پرده تصمیمهایت را مینویسد.
اسم این الگوها «طرحواره» است ــ و موضوع بخش بعدی این یادداشت.
۱۳. مغز و میانبرهای شناختی
بیایید از یک حساب سرانگشتی شروع کنیم.
مغز تو حدود دو درصد وزن بدنت است، اما نزدیک به بیست درصد کل انرژی بدن را مصرف میکند.
گرانترین عضو توست.
و همین عضو گران، هر روز باید از پس هزاران خردهتصمیم و خردهواکنش بربیاید:
با چه لحنی جواب این پیام را بدهم؟
این نگاه همکارم یعنی چه؟
به این درخواست «نه» بگویم یا نه؟
این حرف مادرم را به دل بگیرم یا نگیرم؟
حالا سؤال:
اگر قرار بود مغز برای تکتک این موقعیتها، از صفر فکر کند ــ همه اطلاعات را جمع کند، همه گزینهها را بسنجد، همه پیامدها را شبیهسازی کند ــ چه اتفاقی میافتاد؟
ساده است:
قبل از ظهر، سوخته بود.
هیچ موجودی با چنین مصرفی از پس زنده ماندن برنمیآید.
پس مغز همان کاری را میکند که هر سیستم هوشمند گرفتار در محدودیت منابع میکند:
میانبر میسازد.
برای موقعیتهای تکراری، پاسخهای آماده تولید میکند تا مجبور نباشد هر بار چرخ را از نو اختراع کند.
به این پاسخهای آماده دقت کن، چون فقط «فکر آماده» نیستند؛ بستههای کامل شناختی ــ هیجانی ــ رفتاریاند:
یک تفسیر آماده:
«این نگاه یعنی از من ناراضی است.»
بهعلاوه یک هیجان آماده:
دلشوره.
بهعلاوه یک واکنش آماده:
توضیح اضافه دادن، جبران کردن، عقب کشیدن.
سهتایی، با هم، در کسری از ثانیه، بدون اینکه تو در جریان جلسه تصمیمگیری قرار بگیری.
برای بیشتر زندگی، این سازوکار یک نعمت است.
اینکه رانندگی میکنی و همزمان فکر میکنی، اینکه لازم نیست هر صبح از نو یاد بگیری بند کفشت را ببندی، همه مدیون همین صرفهجویی است.
اما حالا سؤال مهمتر:
این پاسخهای آماده از کجا میآیند؟
از داده.
مغز از تجربههای گذشته الگو استخراج میکند.
و اینجاست که پای یک مشکل بزرگ به میان میآید:
عمیقترین و پایدارترین الگوها، در سالهایی ساخته میشوند که دادههای ما از جهان، کمترین و یکطرفهترین است ــ کودکی.
کودک، پژوهشگری است که از کل جهان، فقط یک خانه و چند آدم را دیده، اما مجبور است از همین نمونه کوچک، قوانین کلی هستی را استخراج کند:
عشق چیست؟
آدمها قابل اعتمادند؟
من چقدر میارزم؟
اگر اشتباه کنم چه میشود؟
اگر با مدلهای یادگیری ماشینی آشنا باشی، وخامت ماجرا را سریعتر میبینی:
مدلی که روی یک مجموعهداده کوچک و سوگیرانه آموزش ببیند، همان سوگیری را با اطمینان کامل به دادههای آینده تعمیم میدهد.
کودکی که در خانهاش محبت فقط بعد از نمره بیست میآمده، قانونی استخراج میکند که:
«ارزش من مساوی است با عملکرد من.»
و سی سال بعد، در شرکتی که هیچ ربطی به آن خانه ندارد، هنوز دارد با همان قانون کار میکند.
هنوز استراحت برایش بوی خطر میدهد.
و هنوز نمیداند چرا.
۱۴. طرحواره چیست؟
این ساختارهای عمیق، همان چیزیاند که روانشناسی بهشان میگوید «طرحواره».
و مهم است که جنسشان را درست بفهمیم:
طرحواره یک «فکر» نیست که بشود مثل یک جمله غلط خطش زد.
طرحواره آن قالبی است که فکرها از تویش بیرون میآیند؛ نه یک تصویر روی دیوار، که رنگ شیشه عینکی که با آن به همه دیوارها نگاه میکنی.
کسی که طرحواره «نقص و شرم» دارد، صبح تصمیم نمیگیرد که «امروز خودم را بیارزش بدانم».
او فقط جهانی را میبیند که در آن، تعریف و تمجید «تعارف» است و انتقاد «حقیقت».
طرحواره زیر سطح آگاهی کار میکند، و درست به همین دلیل، شبیه سرنوشت به نظر میرسد.
آدمها وقتی میگویند:
«شانس من همیشه همین است.»
«تقدیر من این است که…»
اغلب دارند ناخواسته یک طرحواره را توصیف میکنند.
و طرحواره یک خاصیت شوم دارد که باید خوب بشناسیاش:
از خودش محافظت میکند.
چطور؟
از سه راه.
اول، صافی توجه و حافظه: مغز شواهد موافق طرحواره را درشت میکند و شواهد مخالف را یا نمیبیند یا «استثنا» حساب میکند.
ده نفر از کارت تعریف میکنند و یک نفر ایراد میگیرد؛ شب، کدامشان در سرت میچرخد؟
دوم، کشش به آشنا:
طرحواره ما را به سمت موقعیتها و آدمهایی میکشد که حال آشنای قدیمی را بازتولید میکنند.
تصادفی نیست که کسی که با والد سرد و غیرقابل دسترس بزرگ شده، در مهمانیای با پنجاه آدم گرم و در دسترس، جذب همان یک نفری میشود که سرد و دور است ــ و از آدمهای مهربان و در دسترس، با برچسب «جذاب نیست» رد میشود.
مغز، هیجان آشنا را با حقیقت اشتباه میگیرد؛ حتی وقتی آن هیجان آشنا، درد است.
و سوم، پیشگویی خودمحققکننده:
طرحواره رفتاری از ما بیرون میکشد که دقیقاً همان نتیجهای را میسازد که از آن میترسیدیم.
کسی که از رها شدن میترسد، آنقدر چک میکند و میچسبد و آزمایش میگیرد که طرف مقابل واقعاً خسته میشود و میرود ــ و طرحواره، پیروزمندانه، پروندهاش را میبندد:
«دیدی گفتم؟ همه آخرش میروند.»
حالا میفهمی چرا بعضی آدمها ــ شاید خود ما ــ یک اشتباه را نه دو بار، که ده بار تکرار میکنند؟
از بیرون شبیه حماقت است؛ از درون، یک سیستم کاملاً منسجم است که دارد درست همان کاری را میکند که برایش ساخته شده:
تأیید خودش.
۱۵. چرا طرحوارهها بدجنس نیستند؟
یک نکته را همینجا بگویم تا بیانصافی نکرده باشیم:
هیچ طرحوارهای از سر بدجنسی روان ساخته نشده.
هر طرحواره، در زمان ساخته شدنش، بهترین پاسخ ممکن یک کودک به یک موقعیت غیرممکن بوده.
کودکی که یاد گرفت احساساتش را نشان ندهد چون ابرازشان تنبیه داشت، هوشمندانهترین کار ممکن را کرد:
بقا.
مشکل این نیست که آن پاسخ غلط بود؛ مشکل این است که جهان عوض شده و پاسخ عوض نشده.
طرحواره، راهحل دیروز است که مسئله امروز شده.
و این دقیقاً همان چیزی است که رویکرد علمی این حوزه با مفهوم «طرحوارههای ناسازگار اولیه» به آن اشاره میکند: الگوهایی که ممکن است زمانی برای سازگار شدن با محیط شکل گرفته باشند، اما بعدها دیگر با شرایط زندگی فرد سازگار نباشند.
۱۶. طرحوارهدرمانی
این رویکرد علمی، طرحوارهدرمانی است؛ و داستان شکلگیریاش خودش گویاست.
جفری یانگ، روانشناس آمریکایی، از دل سنت درمان شناختی ــ رفتاری بیرون آمد؛ همان رویکردی که با اصلاح فکرهای خطا، افسردگی و اضطراب را درمان میکند و کارنامه پژوهشی گستردهای دارد.
اما یانگ در کار بالینیاش به دیوار خورد:
گروهی از مراجعان بودند که تکنیکها رویشان کار نمیکرد.
فکر خطا را میشناختند، منطقش را قبول میکردند، جمله جایگزین را هم مینوشتند ــ و باز همان آش و همان کاسه.
چرا؟
چون مشکل اینها یک «فکر» سطحی نبود؛ یک ساختار عمیق بود که از کودکی آمده بود و به هیجان و خاطره و بدن گره خورده بود.
فکر را میشد در جلسه اصلاح کرد؛ طرحواره در جلسه فقط لبخند میزد و بیرون جلسه کار خودش را میکرد.
یانگ نتیجه گرفت که برای این لایه، ابزار دیگری لازم است:
رویکردی که شناختدرمانی را با نظریه دلبستگی، با کار هیجانی برآمده از گشتالت و با نگاه رشدی روانپویشی ترکیب کند.
حاصلش طرحوارهدرمانی شد:
نقشهای از طرحوارههای ناسازگار اولیه که حول نیازهای بنیادین برآوردهنشده دوران کودکی شکل میگیرند؛ نیاز به امنیت و ثبات پیوند، نیاز به خودگردانی و کفایت، نیاز به آزادی بیان احساسات و نیازها، نیاز به خودانگیختگی و بازی، و نیاز به مرزهای واقعبینانه.
۱۷. چند طرحواره آشنا
چند تا از این طرحوارهها را که اسم ببرم، احتمالاً چهرههای آشنایی میبینی.
«رهاشدگی»: باور عمیق به اینکه آدمهای مهم، دیر یا زود میروند ــ که صاحبش را یا به چسبیدن خفهکننده میکشاند یا به ترک کردن پیشدستانه؛ که «تا تو نرفتهای، من بروم».
«محرومیت هیجانی»: این حس مبهم و مزمن که «هیچکس واقعاً من را نمیبیند» ــ که صاحبش اغلب همان کسی است که به همه رسیدگی میکند و از هیچکس کمک نمیخواهد.
«نقص و شرم»: باور به اینکه اگر کسی من را از نزدیک و کامل ببیند، چیزی معیوب در من پیدا میکند ــ که صمیمیت را به خطرناکترین اتفاق ممکن تبدیل میکند.
«معیارهای سرسختانه»: همان قانون «ارزش مساوی عملکرد» که گفتیم ــ موتور آن آدمهای موفق همیشه ناراضی که هر قلهای برایشان فقط دامنه قله بعدی است.
«اطاعت»: الگویی که در آن، خواسته خود گفتنش هم خطر است، پس زندگی میشود مدیریت رضایت دیگران.
یا «شکست»: باور به اینکه من ذاتاً از همردیفهایم کمترم ــ که صاحبش یا اصلاً وارد میدان نمیشود، یا طوری نیمهکاره وارد میشود که باخت، از قبل توجیه داشته باشد.
۱۸. سه شیوه مواجهه با طرحواره
و یک ظرافت مهم که بدون آن، نقشه ناقص است:
یک طرحواره واحد، میتواند سه چهره کاملاً متفاوت داشته باشد.
چون آدمها با طرحوارههایشان سه جور کنار میآیند:
تسلیم ــ که یعنی مطابق طرحواره زندگی کنی و همان را بازتولید کنی.
اجتناب ــ که یعنی از هر موقعیتی که ممکن است طرحواره را روشن کند فرار کنی.
و جبران افراطی ــ که یعنی درست برعکس طرحواره رفتار کنی، آنقدر شدید که خود همین وارونگی لو بدهد زیرش چه خبر است.
طرحواره نقص و شرم را در نظر بگیر:
یکی تسلیمش میشود و جذب آدمهایی میشود که مدام تحقیرش میکنند، چون تحقیر برایش «صدای حقیقت» است.
یکی اجتناب میکند و از هر رابطه عمیقی کنار میکشد، که کسی زیاد نزدیک نشود.
و یکی جبران افراطی میکند و میشود آن آدم بهظاهر مغرور و بینیاز که از هر انتقادی آتش میگیرد.
سه زندگی ظاهراً بیربط، یک زخم واحد.
حالا میفهمی چرا گفتم خودشناسی واقعی از جنس برچسب نیست؟
برچسب، رفتار بیرونی را اسمگذاری میکند؛ طرحواره، منطق پنهان پشت رفتار را نشان میدهد ــ و دو آدم با رفتار متضاد، میتوانند منطق پنهان یکسانی داشته باشند.
۱۹. کتاب «زندگی خود را دوباره بیافرینید»
خب، با این نقشه چه کنیم؟
اینجاست که میخواهم کتابی را معرفی کنم که به نظرم بهترین نقطه شروع برای کار شخصی روی طرحوارههاست:
«زندگی خود را دوباره بیافرینید»، نوشته همین جفری یانگ و همکارش ژانت کلوسکو.
این کتاب نسخه عمومی و بدون اصطلاحات فنی طرحوارهدرمانی است.
یانگ در آن به جای «طرحواره ناسازگار اولیه»، تعبیر سادهتر و گویاتری به کار میبرد:
«تله زندگی».
و ساختارش هم عملی است، نه صرفاً نظری.
کتاب اول با پرسشنامههایی کمکت میکند حدس بزنی پایت در کدام تلهها گیر است ــ یازده تله اصلی را یکییکی معرفی میکند: از رهاشدگی و بیاعتمادی و محرومیت هیجانی گرفته تا نقص، شکست، اطاعت و معیارهای سرسختانه.
بعد برای هر تله، سه کار میکند:
ریشهاش را نشانت میدهد ــ که این الگو در چه نوع خانه و کودکیای ساخته میشود.
سازوکار امروزش را جلوی چشمت میگذارد ــ که این تله الان دارد در انتخاب شریک، در شغل و در دوستیهایت چه بازیای در میآورد.
و در نهایت مسیر خروج را قدمبهقدم ترسیم میکند:
دیدن و اسمگذاری تله،
لمس ریشه کودکانهاش ــ نه فقط فهمیدن عقلی، که حس کردنش،
بعد به دادگاه بردن تله و شواهد له و علیهش،
و دست آخر، مهمتر از همه:
تغییر رفتاری تدریجی.
یعنی فهرست کردن همان رفتارهایی که تله دیکته میکند و جایگزین کردنشان، یکییکی، از آسان به سخت.
پیام مرکزی کتاب ــ که اسمش هم از همان میآید ــ این است:
این الگوها سرنوشت نیستند؛ نوشته شدهاند، پس میشود بازنویسیشان کرد.
نه با یک جرقه بینش، که با کار مداوم.
اگر از این یادداشت فقط یک اقدام عملی میخواهی، همین است:
آن کتاب را بردار، پرسشنامههایش را صادقانه جواب بده و فصل مربوط به بلندترین نمرهات را دو بار بخوان ــ یک بار برای فهمیدن، یک بار با مداد و مثالهای زندگی خودت.
۲۰. نسبت منها و طرحوارهها
و حالا که دو قلمرو را دیدهایم، بگذار نسبتشان را روشن کنم، چون این دو لایه با هم کار میکنند:
منهای مختلف، بازیگران روی صحنهاند؛ طرحوارهها، فیلمنامهای که بازیگرها از رویش بازی میکنند.
آن منتقد بیرحم درون، جملههایش را از طرحواره معیارهای سرسختانه میگیرد؛ آن کودک ترسیده، ترسش را از طرحواره رهاشدگی.
برای همین گفتم گفتوگو با منها قدم اول است و نه آخر:
گفتوگو، بازیگر را میشناساند؛ کار روی طرحواره، فیلمنامه را عوض میکند.
۲۱. قلمرو سوم: معنا و ارزشها
اما هنوز یک طبقه عمیقتر مانده.
فرض کن همه این کارها را کردی:
اهالی خانه را شناختی، فیلمنامههای کهنه را هم بازنویسی کردی.
یک سؤال هنوز بیجواب است ــ شاید بزرگترین سؤال:
حالا به کدام سمت بروم؟
این همه انرژی آزادشده را خرج چه کنم؟
چه چیزی «واقعاً» برای من مهم است؟
و اینجا با ناراحتی باید بگویم که دست تقدیر همان کودکی، در این طبقه هم کار کرده:
بخش بزرگی از چیزهایی که «اهداف من» و «ارزشهای من» صدایشان میکنی، هیچوقت انتخاب تو نبودهاند.
کسی آنها را در جیبت گذاشته ــ و تو داری برایشان میدوی.
قلمرو سوم، قلمرو معنا و ارزشهاست؛ و از همینجا شروع میشود.
۲۲. آیا ارزشها واقعاً انتخاب خود ما هستند؟
یک آزمایش کوچک.
کاغذی بردار و پنج هدف بزرگ زندگیات را بنویس؛ همانهایی که داری برایشان میدوی.
بعد کنارشان پنج چیزی را بنویس که فکر میکنی «ارزشهای» تو هستند.
حالا سؤالی که میخواهم بپرسم ساده است اما جوابش نه:
کدامیک از اینها را «تو» انتخاب کردهای؟
یعنی واقعاً، در یک لحظه مشخص، میان چند گزینه، با آگاهی، این را برگزیدهای؟
یا فقط یک روز چشم باز کردی و دیدی اینها «مال تو» هستند ــ همانطور که اسمت مال توست، بیآنکه انتخابش کرده باشی؟
۲۳. ارزشها چگونه در ما شکل میگیرند؟
ما درباره خواستههایمان یک فرض سادهلوحانه داریم:
چون از درون حسشان میکنیم، خیال میکنیم از درون آمدهاند.
اما جامعهشناسی و روانشناسی رشد، هر دو، حرف دیگری میزنند:
ارزشها و اهداف، پیش از آنکه ما قدرت سنجیدنشان را داشته باشیم، در ما کاشته میشوند.
کودک، سالها قبل از آنکه بتواند بپرسد «موفقیت یعنی چه و آیا من آن را میخواهم؟»، از هزار نشانه ریز یاد گرفته که موفقیت چیست و چقدر حیاتی است:
از برق چشم پدر وقتی کارنامه را میدید،
از سکوت سنگین خانه وقتی نمره بد بود،
از اینکه مهمانها همیشه از «آقای دکتر» فامیل با چه لحنی حرف میزدند،
از اینکه کدام خبرها باعث افتخار بود و کدامها باید از همسایه پنهان میماند.
ارزشها به شکل گزاره وارد ما نمیشوند که بشود دربارهشان بحث کرد؛ به شکل هوا وارد میشوند.
تنفسشان میکنیم، و چیزی که تنفسش کرده باشی، دیگر به چشمت نمیآید ــ فقط از تو کار میکشد.
رنه ژیرار، متفکر فرانسوی، حتی از این هم جلوتر میرود:
به گمان او، ما اصلاً بلد نیستیم مستقیم بخواهیم؛ ما خواستن را از خواستن دیگران کپی میکنیم.
کودک، اسباببازیای را میخواهد که کودک دیگر برداشته؛ و بزرگسال، زندگیای را میخواهد که دیگران خواستنیاش میدانند.
۲۴. نمونه اول: هدفی که از خانواده به ارث میرسد
بگذار دو نمونه آشنا را از نزدیک ببینیم.
نمونه اول:
خانوادهای که از وقتی بچهشان به دنیا آمده، تکلیفش روشن است:
«باید دکتر بشود.»
نه بهعنوان یک پیشنهاد، بهعنوان یک بدیهی.
اسباببازیاش گوشی پزشکی است، شوخی فامیل «خانم دکتر آینده» است، و رشته تجربی نه یک انتخاب، که یک سرنوشت اعلامشده.
این بچه باهوش است، درسخوان است، و ــ دقت کن، اینجا نقطه حساس ماجراست ــ «خودش هم میخواهد» پزشکی قبول شود.
صادقانه میخواهد.
شب کنکور از ته دل دعا میکند.
چون میل، کاشته که شد، دیگر از میل اصیل قابل تشخیص نیست؛ از درون، هر دو یکجور حس میشوند.
تفاوت کجا رو میشود؟
معمولاً دیر.
سال سوم دانشکده، یا بدتر، سال چهلم زندگی:
یک خستگی تهنشده که هیچ موفقیتی درمانش نمیکند،
حس گنگ زندگی کردن در خانهای اجارهای،
و آن سؤال خطرناک که یک شب بالاخره سر باز میکند:
«این زندگی چه کسی است که من دارم زندگیاش میکنم؟»
این را روانشناسان وجودی، بحران معنا مینامند؛ من اسم سادهترش را ترجیح میدهم:
روزی که قرضی بودن هدف، بالاخره لو میرود.
۲۵. نمونه دوم: ارزش نامرئی درست بودن
نمونه دوم ظریفتر است، چون در آن، نه یک «هدف» مشخص، که یک «ارزش» نامرئی تلقین میشود.
خانوادهای را تصور کن که وسواس درست بودن دارد:
دیکته باید بیست باشد،
لباس باید بیلک باشد،
جلوی مهمان نباید حرف اشتباه زد،
و شکست ــ هر شکستی ــ یک فاجعه کوچک خانوادگی است که با آه و مقایسه و «دیدی گفتم» تشییع میشود.
در این خانه هیچکس یک بار هم به بچه نمیگوید:
«تو باید همیشه برنده باشی.»
لازم نیست بگوید.
بچه خودش استخراجش میکند، همانطور که در بخش قبل دیدیم مغز از محیط قانون استخراج میکند:
«باختن مساوی است با از دست دادن عشق.»
و این قانون، به شکل یک ترس فرهنگی، تا آخر عمر همراهش میماند.
بیرون از خانه، این آدم را چطور میبینیم؟
محتاط.
کمریسک.
کسی که رشته «مطمئن» را میخواند، شغل «مطمئن» را میگیرد، و به هر فرصتی که بوی احتمال شکست بدهد، با یک «حالا شرایطش نیست» جواب میدهد.
جالب اینجاست که پیروزیهایش هم شادش نمیکنند؛ فقط «خیالش را راحت میکنند» ــ چون از اول، مسابقه برای بردن نبود، برای نباختن بود.
ارزش تلقینشده «همیشه پیروز بودن»، در عمل، زندگیای میسازد که حول اجتناب چیده شده، نه حول خواستن.
۲۶. تلقینی بودن، به معنای باطل بودن نیست
حالا یک تذکر، تا حرفم بد فهمیده نشود:
تلقینی بودن یک ارزش، بهخودیخود آن را باطل نمیکند.
شاید بعد از بررسی، به این برسی که پزشکی واقعاً جای توست، یا سختکوشیای که خانوادهات در تو کاشته را میخواهی نگه داری.
اشکال در ارث بردن نیست؛ در بررسینشده ماندن است.
ارزش ارثیای که از صافی آگاهی رد شود و بماند، دیگر صرفاً ارثی نیست ــ انتخابشده است.
مسئله فقط این است که اکثر ما هیچوقت این صافی را روشن نمیکنیم؛ داریم در مسابقهای میدویم که فرم ثبتنامش را کس دیگری پر کرده.
۲۷. ویکتور فرانکل و معنای رنج
خب، اگر ارزشهای واقعی را نه میشود از خانواده تحویل گرفت و نه ــ به دلایلی که در مقدمه گفتیم ــ از فهرستهای زیبای «ارزشهایت را انتخاب کن» در کتابهای خودیاری، پس از کجا میآیند؟
برای این سؤال، سراغ کسی میروم که پاسخش را نه در کتابخانه، که در تاریکترین جای قرن بیستم پیدا کرد:
ویکتور فرانکل، روانپزشک وینی، بنیانگذار معنادرمانی، و بازمانده اردوگاههای مرگ.
فرانکل، در تجربه و آثارش، بر اهمیت معنا در مواجهه انسان با رنج تأکید کرد؛ ایدهای که بعدها به هسته اصلی معنادرمانی تبدیل شد.
سالها بعد از جنگ، پزشک سالخوردهای به مطب فرانکل مراجعه میکند.
دو سال است همسرش ــ که بیش از هر کسی در دنیا دوستش داشته ــ فوت کرده، و او از آن روز، از یک افسردگی عمیق بیرون نیامده.
توقع داریم فرانکل چه کند؟
تسلی بدهد؟
دارو بدهد؟
از مراحل سوگ بگوید؟
فرانکل فقط یک سؤال میپرسد:
«اگر شما اول مرده بودید و همسرتان زنده مانده بود، چه میشد؟»
مرد لحظهای فکر میکند و میگوید:
«وحشتناک میشد. او طاقتش را نداشت. زندگی به کامش زهر میشد؛ این داغ، او را از پا درمیآورد.»
و فرانکل آرام میگوید:
«میبینید؟ آن رنج به او نرسید ــ و کسی که نگذاشت برسد، شمایید.»
او رنج مرد را در چارچوبی متفاوت قرار میدهد:
این رنج میتواند آخرین فصل یک عشق طولانی باشد.
در آن اتاق چه اتفاقی افتاد؟
هیچچیزِ واقعیت عوض نشد.
همسر برنگشت.
درد کم نشد.
فرانکل حتی قول بهتر شدن هم نداد.
تنها چیزی که عوض شد، جای آن رنج در داستان زندگی آن مرد بود:
تا دیروز، رنجش یک بیعدالتی کور بود که داشت او را میجوید؛ از امروز، همان رنج، آخرین فصل یک عشق پنجاهساله بود ــ کاری که او داشت «برای او» میکرد.
رنج بیمعنا، آدم را خرد میکند؛ همان رنج، وقتی معنا پیدا کند، قابل حمل میشود ــ گاهی حتی عزیز میشود.
فرانکل جملهای از نیچه را زیاد نقل میکرد که خلاصه همین است:
کسی که «چرایی» برای زیستن دارد، با هر «چگونهای» میسازد.
۲۸. ارزشها و پاسخ به رنج
و حالا نکته اصلی، که این داستان را به بحث ما گره میزند.
از نگاه روانشناسی وجودی، آنچه در مطب فرانکل رخ داد، استثنا نیست؛ نمونهای از فرایندی است که در آن، انسان میتواند از تجربههای دشوار و رنجآلود، معنایی شخصی استخراج کند.
معنا، کالایی نیست که از قفسه برداری؛ چیزی است که در نقطه برخورد تو با درد، تجربه و انتخاب شکل میگیرد.
برای همین است که ارزشهای عمیق آدمها اینقدر با زخمهایشان همشکل است:
کسی که طعم تحقیر فقر را چشیده، یا امنیت مالی برایش مقدس میشود یا دستگیری از دیگران ــ و گاهی هر دو.
کسی که در کودکی دیده نشده، یا خودش میشود آدمی که همه را میبیند، یا تمام عمر برای دیده شدن میجنگد.
و برای همین است که ــ مثالی که خودش یک آزمایش طبیعی تاریخی است ــ مردمانی که زیر سلطه استبداد زندگی میکنند، آزادی برایشان از نان شب واجبتر میشود؛ ارزشی که شهروند یک کشور آزاد، جز در حرف، هرگز با آن شدت لمسش نمیکند.
او آزادی را «دارد»، اینها آزادی را «کم دارند».
و ارزش، اغلب در نسبت با تجربه کمبود، تهدید، رنج یا فقدان معنا پیدا میکند.
همانطور که تشنگی است که آب را باارزش میکند، نه تعریف شیمیایی آب.
اینجا میتوانی محک خوبی هم برای تشخیص ارزش اصیل از ارزش تلقینی بسازی.
برگردیم به همان مثال پزشکی.
دو نفر را تصور کن که هر دو میگویند:
«طب برایم مهم است.»
اولی همان بچه خانوادهای است که گفتیم؛ ارزشش را با شیر مادر خورده.
دومی کسی است که چهاردهسالگی، پدرش را در راهروی بیمارستانی از دست داده که دیر رسیدند و کم داشتند ــ و چیزی در او همان راهرو تصمیمش را گرفت.
ظاهر هر دو یکی است:
روپوش سفید،
کشیک شبانه.
اما یکی دارد بدهی دیگران را میپردازد و دیگری دارد به رنج خودش جواب میدهد.
و این تفاوت، در روزهای سخت خودش را نشان میدهد:
اولی در کشیک چهارم بیخوابی میپرسد:
«من اینجا چه میکنم؟»
و دومی، در همان کشیک، میداند اینجا چه میکند.
پس محک این نیست که ارزشت «چیست»؛ این است که «به کدام رنج وصل است».
ارزشی که به هیچ رنج زیستهای در تو وصل نباشد، در اولین زمستان میخشکد.
۲۹. معنا کردن رنج، ستایش رنج نیست
یک سوءتفاهم را هم همینجا خنثی کنم:
این حرفها ستایش رنج نیست.
قرار نیست دنبال درد بگردیم یا برای دردهایمان جشن بگیریم.
خود فرانکل تأکید داشت که اگر رنجی قابل اجتناب است، باید تا جای ممکن از آن پرهیز کرد، نه اینکه صرفاً برای آن معنا بسازیم.
حرف چیز دیگری است:
رنجهایی که به هر حال کشیدهای ــ که پولشان را دادهای ــ میتوانند به بخشی از ماده خام معنا و ارزش تبدیل شوند.
میتوانی درشان را ببندی و وانمود کنی نبودهاند، که در این صورت فقط دردشان میماند و سودشان نه؛ و میتوانی واردشان شوی و ازشان چیزی استخراج کنی که هیچجای دیگری پیدا نمیشود:
ارزشهایی که مال خودت باشد، با مهر زندگی خودت.
۳۰. تمرین زندگینامه
و این ما را میرساند به تمرین این قلمرو ــ که به گمانم جدیترین تمرین این یادداشت است:
زندگینامهات را بنویس.
نه آن نسخهای که در مصاحبه کاری تعریف میکنی؛ نسخهای که فصلهایش را رنجها تعیین میکنند.
بنشین و داستان زندگیات را بنویس، از قدیمیترین چیزی که یادت هست، اما با یک اصل سازماندهنده:
هر جا درد هست، آهسته برو.
آن سالی که خانهتان آرام نبود.
آن معلمی که جلوی جمع خردت کرد.
آن شکستی که هنوز تعریفش نکردهای.
آن رابطهای که تمام شد و چیزی از تو را با خودش برد.
و کنار هرکدام، این سؤالها را بگذار و با حوصله جواب بده:
این رنج، دقیقاً چه چیزی را از من گرفت؟
نبود چه چیزی را به من چشاند؟
بعد از آن، چه چیزی برایم مهم شد که قبلش نبود؟
و چه قسم ناگفتهای خوردم که:
«دیگر هرگز»
یا
«حتماً روزی»؟
اگر صادقانه پیش بروی، اتفاق عجیبی میافتد:
میبینی ارزشهای واقعیات، خودشان از لای سطرها بیرون میآیند ــ نه به شکل کلمات قشنگ، به شکل الگو.
میبینی مثلاً سهچهار زخم اصلیات همه یکجا را نشانه رفتهاند، و آن قطبنمایی که تمام این سالها ناخودآگاه با آن راه رفتهای، بالاخره روی کاغذ پیدا میشود.
آنوقت آن فهرست اول این بخش را دوباره نگاه کن ــ پنج هدف، پنج ارزش ــ و مقایسه کن:
کدامهایشان به این زخمها وصلاند؟
آنها مال تو هستند؛ نگهشان دار و جدیترشان بگیر.
و کدامها به هیچجای این داستان وصل نیستند و فقط «باید»های معلقاند؟
آنها احتمالاً امانتی دیگراناند ــ و حالا وقت خوبی است که برای نگه داشتن یا پس دادنشان، این بار خودت تصمیم بگیری.
چند توصیه فنی هم برای این نوشتن:
عجله نکن، این کار یک بعدازظهر نیست، کار چند هفته است.
اگر جایی نوشتن سخت شد، سوم شخص بنویس ــ «او» گفتن به خودت، همان فاصلهای را میدهد که در بخش اول دربارهاش گفتیم.
و تعجب نکن اگر وسط نوشتن، سروکله آشناهای بخشهای قبل پیدا شد ــ منهایت، طرحوارههایت.
زندگینامه، جایی است که هر سه قلمرو همدیگر را ملاقات میکنند.
۳۱. چرا نقشه خودشناسی تاریخ انقضا دارد؟
و حالا که نقشه کامل به نظر میرسد ــ اهالی خانه را شناختی، فیلمنامههای کهنه را پیدا کردی، قطبنمایت را هم از دل رنجهایت بیرون کشیدی ــ بگذار صادق باشم و چیزی را بگویم که کتابهای خودیاری معمولاً در فصل آخرشان جا میگذارند:
این نقشه، تاریخ انقضا دارد.
نه به این خاطر که غلط است؛ به این خاطر که نقشهکش ــ یعنی تو ــ ثابت نمیماند.
خودی که امروز شناختی، مشغول تبدیل شدن به کسی است که هنوز نمیشناسی.
و برای اینکه ببینی این حرف یعنی چه، در بخش پایانی میخواهم زندگی کسی را مرور کنیم که شاید بیش از هر کسی در تاریخ، اسمش با «شناختن روان» گره خورده ــ و با این حال، تا آخرین سال عمرش، هنوز داشت خودش را از نو کشف میکرد:
زیگموند فروید.
۳۲. فروید؛ خودشناسی بهعنوان پروژهای ناتمام
ما معمولاً خودشناسی را مثل یک پروژه تصور میکنیم:
چیزی که شروع میشود، پیش میرود، و یک روز ــ با کمی همت ــ تمام میشود.
«باید یک مدت روی خودم کار کنم.»
انگار خود، خانهای نیمهساز است که اگر چند ماه بنا بالای سرش باشد، بالاخره کلیدش را تحویل میگیریم.
برای اینکه نشانت بدهم این تصور چقدر با واقعیت فاصله دارد، میخواهم زندگی کسی را مرور کنم که اگر قرار بود «پروژه خودشناسی» برای یک نفر در تاریخ تمامشدنی باشد، باید برای او میشد:
مردی که خود مفهوم کاویدن روان را به جهان مدرن داد، و با این حال، از بیستوچند سالگی تا هشتادوسه سالگی ــ تا همان بستر مرگ ــ هنوز مشغول همان یک کار بود:
فهمیدن خودش، و هر بار از نو.
۳۳. آغاز مسیر فروید
وین، اواخر قرن نوزدهم.
جوانی به اسم زیگموند فروید در دانشکده پزشکی درس میخواند و دلش نه با مطب است و نه با بالین بیمار؛ دلش با آزمایشگاه است.
شیفته عصبشناسی است ــ دقیقترین و «سختترین» علم زمانه درباره انسان ــ و میخواهد دانشمند شود، از آن دانشمندهای ذرهبینبهدست.
و اولین کار پژوهشی جدیاش چیست؟
چیزی که اگر ندانی ادامه داستان چیست، فقط خندهدار به نظر میرسد:
او را میفرستند به ایستگاه جانورشناسی تریسته، کنار دریا، تا یک معمای قدیمی زیستشناسی را بررسی کند ــ دستگاه جنسی مارماهی نر، که قرنها بود کسی پیدایش نکرده بود.
فروید جوان هفتهها مینشیند و صدها مارماهی را تشریح میکند.
اولین نوشته علمی عمرش، درباره همین است:
جستوجو در امر جنسی یک موجود زنده.
حالا اینجا لحظهای مکث کن و سؤالی را که مهم است بپرس:
آیا آن جوان بیستودو ساله، خمشده روی تشت تشریح، کوچکترین تصوری داشت که این «موضوع تصادفی» اولین پژوهشش ــ امر جنسی ــ قرار است ستون فقرات کل نظام فکریاش شود و اسمش را تا ابد به همین کلمه گره بزند؟
مسلماً نه.
او فکر میکرد دارد جانورشناسی میکند.
نمیدانست دارد اولین قطعه پازل خودش را روی میز میگذارد ــ قطعهای که معنایش را خودش هم چهل سال بعد میفهمید.
این را نگه دار؛ به آن برمیگردیم.
۳۴. شارکو و کشف ناخودآگاه
قطعه دوم چند سال بعد میآید.
فروید، حالا پزشکی جوان و کمدرآمد، بورسی میگیرد و راهی پاریس میشود تا شاگردی مشهورترین عصبشناس اروپا، شارکو، را بکند.
و آنجا چیزی میبیند که زمین زیر پای علم زمانهاش را میلرزاند:
شارکو با هیپنوتیزم، در بیماران هیستریک علائم بدنی واقعی ــ فلج، لرزش، بیحسی ــ ایجاد و رفع میکند.
یعنی چه؟
یعنی یک «فکر»، یک تلقین، بیآنکه شخص از حضورش خبر داشته باشد، میتواند بدن را تحت تأثیر قرار دهد.
برای جوانی که آموخته بود همهچیز را باید در عصب و بافت جست، این صحنه یک در است به سرزمینی ناشناخته:
پس چیزهایی در ذهن هست که خود ذهن از آنها بیخبر است ــ و این چیزهای نادیدنی، «کار میکنند».
فروید شیفته هیپنوتیزم برمیگردد؛ اما آنچه واقعاً با خودش آورده، هیپنوتیزم نیست ــ قطعه دوم پازل است:
امر ناخودآگاه.
۳۵. به هم رسیدن قطعات پازل
و بعد، جایی که دو قطعه به هم میرسند.
فروید در وین با پزشکی باتجربهتر به اسم یوزف برویر همکار میشود.
برویر برایش از بیمار عجیبی میگوید که در تاریخ رواندرمانی به «آنا او.» معروف شد:
زن جوانی با انبوه علائم هیستریک، که کشف کرد اگر درباره هر علامت حرف بزند و خاطره فراموششده پشتش را بیرون بکشد، آن علامت ناپدید میشود ــ خودش اسم این کار را گذاشته بود «درمان با حرف زدن».
فروید و برویر سالها روی بیماران هیستریک کار میکنند و کتاب مشترکشان را مینویسند، و فروید هرچه جلوتر میرود، بیشتر به چیزی یقین میکند که برویر محافظهکار حاضر نیست زیرش را امضا کند:
آن خاطرههای مدفونی که علامت میسازند، اغلب از یک جنساند ــ جنس ممنوع.
اینجاست که مسیر آن دو جدا میشود و مسیر روانکاوی آغاز میشود.
امر ناخودآگاه، سوغات پاریس، و امر جنسی، سوغات تریسته، بعد از سالها در یک نقطه به هم میرسند.
آنچه ما «نبوغ فروید» مینامیم، از بیرون شبیه یک جهش ناگهانی است؛ از نزدیک، شبیه رودخانهای است که دو سرشاخهاش سالها جدا از هم، آرامآرام، آب جمع کرده بودند.
۳۶. «تعبیر رؤیا» و خودکاوی فروید
اما نقطه اوج این داستان ــ و دلیل اصلی اینکه آن را برای بستن این یادداشت انتخاب کردهام ــ کتابی است که فروید در سال ۱۹۰۰ منتشر میکند:
«تعبیر رؤیا».
درباره این کتاب همهچیز گفتهاند جز مهمترین نکتهاش را:
این کتاب، پیش از آنکه کتابی «درباره بیماران» باشد، کتابی درباره خود نویسنده است.
سالهای نوشتنش، سیاهترین سالهای فروید بود ــ پدرش تازه مرده بود، و او که از واکنش عجیب و پیچیده خودش به این مرگ جا خورده بود، دست به کاری زد که پیش از او هیچ دانشمندی به این شکل نکرده بود:
خودش را موضوع یک خودکاوی منظم قرار داد.
ماده خام این خودکاوی، رؤیاهای شبانه خودش بود.
مشهورترین نمونههای تحلیلشده در «تعبیر رؤیا» ــ از رؤیای «تزریق ایرما» به بعد ــ رؤیاهای خود فروید است، با جزئیاتی از حسادتها، جاهطلبیها، شرمساریها و کینههای شخصیاش که هنوز هم خواندنشان آدم را معذب میکند.
بنیانگذار روانکاوی، اولین بیمار روانکاوی بود.
علمی که قرار بود درون انسان را بکاود، با کاویدن درون یک انسان مشخص متولد شد ــ و آن انسان، خود کاوشگر بود.
۳۷. خودکاوی و نظریه ادیپ
و از دل همین خودکاوی، جنجالیترین نظریهاش بیرون آمد.
فروید ــ که از جوانی شیفته تئاتر و ادبیات کلاسیک بود ــ تحت تأثیر تراژدی «ادیپ شهریار» سوفوکل، نظریه مشهورش را صورتبندی کرد:
اینکه کودک، در سالهای اولیه، درگیر دلبستگی شدید به والد ناهمجنس و رقابت و کینه پنهان با والد همجنس است.
چرا این نمایشنامه دوهزاروچندساله چنین آتشی در او روشن کرد؟
چون فروید در آن، بخشی از مسئله خانوادگی خودش را دید.
نامههایش به دوست نزدیکش، فلیس، شاهد صریح این ماجراست:
او در میانه خودکاوی مینویسد که در خودش عشق کودکانه به مادر و حسادت به پدر را پیدا کرده و حدس میزند این یک تجربه همگانی باشد ــ و بلافاصله پای ادیپ را وسط میکشد.
مادر فروید جوان و زیبا بود و او فرزند اول و «طلایی» او؛ پدرش بیست سال بزرگتر از مادر، و نسبت فروید با او آمیزهای از احترام و سرخوردگی.
عقده ادیپ، پیش از آنکه نظریهای درباره «همه کودکان» باشد، گزارشی بود از درگیریهای شخصی و خانوادگی خود فروید ــ که او، درست یا غلط، آن را به کل بشریت تعمیم داد.
اینجا لازم نیست درباره اعتبار علمی این تعمیم داوری کنیم؛ امروز میدانیم که بخش بزرگی از آن ادعاها آزمون زمان را پس ندادهاند.
چون نکته ما جای دیگری است:
ببین سرچشمه کجاست.
بزرگترین نظریهپرداز روان، نظریههایش را از کجا میآورد؟
از آزمایشگاه؟
از آمار؟
نه ــ از اتاق تاریک خودش.
هر کشف بزرگش، فصلی از زندگینامه خودش بود که تازه خواندنش را یاد گرفته بود.
۳۸. فروید و بازنگری در نظریههایش
و داستان همینجا هم نمیایستد.
فروید شصتوچند ساله را ببین، در سالهای پس از جنگ جهانی اول:
اروپا ویران است، میلیونها کشته، و پسران خود او از جبهه برگشتهاند.
نظریهای که همهچیز را با میل به لذت توضیح میداد، جلوی این حجم از ویرانی خودخواسته بشر کم میآورد ــ و فروید، به جای دفاع از دستگاه قدیمیاش، آن را میشکافد و مفهوم تازه و تلخی را وارد میکند:
رانه مرگ.
چند سال بعد، کل نقشه ذهن را ــ همان که عمری رویش کار کرده بود ــ بازطراحی میکند:
نهاد، من، فرامن.
و در دو دهه آخر عمرش، نوشتههایش آشکارا از جنس دیگری میشوند:
«آینده یک پندار»،
«تمدن و ملالتهای آن»،
«موسی و یکتاپرستی».
اینها دیگر مقاله بالینی نیستند؛ تأملاتی فلسفیاند درباره دین، تمدن، جنگ و سرنوشت بشر.
پیرمردی که با سرطان فک و چندین عمل جراحی میجنگد و در نهایت از دست نازیها به لندن میگریزد، دارد از روانشناسی به سمت یک جهانبینی روانشناختی میرود ــ انگار پرسش «من کیستم؟» در او آنقدر بزرگ شده که دیگر «ما کیستیم؟» شده است.
تا آخرین ماهها مینویسد.
پرونده هرگز بسته نمیشود.
۳۹. کدامیک «فروید واقعی» بود؟
حالا از این زندگی فاصله بگیر و به کل منحنی نگاه کن.
جوانی که خیال میکرد عصبشناس است و مارماهی تشریح میکند.
مردی که خیال میکرد هیپنوتیزمگر است.
پزشکی که خیال میکرد درمانگر هیستری است.
خودکاوی که فهمید همه اینها بهانه بود و موضوع اصلی خودش است.
نظریهپردازی که در شصتوچند سالگی نظریه خودش را نقض کرد.
و پیرمردی که در پایان، فیلسوف از آب درآمد.
کدامیک از اینها «فروید واقعی» بود؟
همهشان ــ هر کدام در زمان خودش.
او در هر ایستگاه، صادقانه فکر میکرد که حالا دیگر خودش و کارش را میشناسد؛ و در هر ایستگاه، بخشی از آن فهم را دوباره اصلاح میکرد.
نه چون کمهوش بود.
چون خودی که میخواست بشناسد، همراه با شناختنش عوض میشد.
اگر پدر روانکاوی، با آن نبوغ و آن پشتکار، شصت سال تمام مشغول بهروز کردن فهمش از خودش بود و باز به «نسخه نهایی» نرسید، ما با چه حسابی انتظار داریم خودشناسیمان با یک تست، یک کتاب، یا حتی یک دوره درمان موفق «تمام» شود؟
۴۰. چرا خودشناسی تمامشدنی نیست؟
چرا این کار تمامشدنی نیست؟
اجازه بده دقیق باشیم، چون اینجا سه دلیل متفاوت در کار است و هر سه درسهای خودشان را دارند.
دلیل اول: موضوع شناخت، ثابت نمیماند.
خودی که در بیستسالگی میشناختی، واقعاً وجود داشت ــ اما دیگر وجود ندارد.
مغز تو بازچینی شده، بدنت عوض شده، نقشهایت عوض شدهاند؛ آدمی که پدر یا مادر شده، آدمی که داغ دیده، آدمی که شکست بزرگی خورده یا موفقیت بزرگی به دست آورده، در بعضی سطوح واقعاً همان آدم قبلی نیست.
نقشه دقیق یک شهر، اگر شهر مدام در حال ساختوساز باشد، دیر یا زود نقشه یک شهر خیالی میشود.
دلیل دوم، که ظریفتر است: در خودشناسی، ابزار شناخت و موضوع شناخت یکی است؛ و بدتر: خود شناختن، موضوع را عوض میکند.
روزی که فهمیدی «تنبلیات» ترس از شکست است، دیگر آن آدم قبلی نیستی؛ آدمی هستی که این را میداند.
و حالا این دانستن، رفتارهای تازه و پنهانکاریهای تازه خودش را میسازد که آنها هم شناختن میخواهند.
خودشناسی مثل عکس گرفتن از رودخانه است:
عکس، واقعی است؛ رودخانه هم دیگر آن نیست.
و دلیل سوم، سادهترینشان: زندگی، تولید داده را متوقف نمیکند.
رنجهای تازه میآیند ــ و دیدیم که ارزشها از دل تجربهها و رنجها شکل میگیرند، پس تجربه تازه یعنی احتمال ارزش تازه.
موقعیتهای تازه میآیند و منهایی را روی صحنه میآورند که تا حالا لازم نشده بود بیایند.
کم نیستند آدمهایی که در چهلسالگی، در یک بحران، با «منی» آشنا شدند که چهل سال بیسروصدا منتظر نوبتش بود.
۴۱. تمامنشدنی بودن؛ خبر خوب
میدانم که این حرف، در نگاه اول، شبیه خبر بد است.
«یعنی هیچوقت تمام نمیشود؟ پس این همه تلاش برای چه؟»
اما یک بار دیگر نگاه کن ــ به گمانم این بهترین خبر ممکن است، به دو دلیل.
اول اینکه تو را از یک انتظار ویرانگر خلاص میکند:
بخش بزرگی از سرخوردگی آدمها در مسیر رشد، از همین توهم «خط پایان» میآید.
چند ماه تلاش میکنند، بهتر میشوند، بعد یک روز بد، یک لغزش، یک الگوی قدیمی که برمیگردد، و نتیجه میگیرند:
«همهاش بیفایده بود، من درستشدنی نیستم.»
در حالی که هیچکس به یک ورزشکار نمیگوید چون بعد از یک ماه تمرین هنوز «تمام» نشده، شکست خورده است.
خودشناسی از جنس مقصد نیست؛ از جنس نظافت و ورزش و رابطه است ــ از آن کارها که ارزششان دقیقاً در تکرارشان است.
و دوم، دلیل عمیقتر:
تمامنشدنی بودن خودشناسی، روی دیگر تمامنشده بودن خود توست.
تنها موجودی که میشود یکبار برای همیشه شناختش، موجودی است که دیگر تغییر نمیکند.
اینکه خودت هنوز برای خودت حرف تازه دارد، یعنی هنوز زندهای، هنوز در ساختوسازی، هنوز هیچ برچسبی ــ نه چهار حرف یک تست، نه حتی دقیقترین تحلیل یک درمانگر ــ حرف آخر را دربارهات نزده است.
۴۲. جواب درست به سؤال «خودت را میشناسی؟»
پس بگذار همانجایی تمام کنیم که شروع کردیم.
اول این یادداشت پرسیدم:
خودت را میشناسی؟
حالا میتوانم بگویم آن سؤال، یک جواب غلط دارد و یک جواب درست ــ و تفاوتشان در یک حرف است.
جواب غلط:
«بله، میشناسم.»
با قطعیت کسی که نتیجه تستش را قاب گرفته و پرونده را بسته.
و جواب درست:
«دارم میشناسم.»
فعل مضارع، نه ماضی.
کاری در جریان، نه سندی در بایگانی.
کسی که با منهای درونش گفتوگو میکند و میداند هنوز همهشان را ندیده؛
کسی که فیلمنامههای کهنهاش را پیدا کرده و میداند بازنویسی، کار یک شب نیست؛
کسی که قطبنمایش را از دل رنجهایش بیرون کشیده و میداند رنجهای نیامده، عقربه را باز تکان خواهند داد؛
و کسی که با همه اینها، صبح فردا دوباره با کنجکاوی به خودش نگاه میکند ــ نه با نگاه بازجویی که میخواهد اعتراف بگیرد، با نگاه دانشمندی که میداند در برابر پدیدهای ایستاده که هرگز از کشفش فارغ نخواهد شد، و همین را دوست دارد.
یونگ سالها با دفترچههایش نشست.
فروید دههها مشغول خودکاوی بود.
تو لازم نیست هیچکدامشان باشی.
کافی است امشب، ده دقیقه، صادقانه بنشینی ــ و فردا شب هم.
باقیاش، خودش میآید.
سوالات متداول درباره خودشناسی
خودشناسی چیست؟
خودشناسی فرایندی برای شناخت الگوهای فکری، هیجانی، رفتاری، ارزشها، انگیزهها و شیوه واکنش خود در موقعیتهای مختلف زندگی است. خودشناسی فقط شناخت ویژگیهای شخصیتی یا گرفتن یک تست شخصیت نیست.
آیا تست شخصیت برای خودشناسی کافی است؟
خیر. تستهای شخصیت میتوانند اطلاعاتی درباره برخی ویژگیها یا الگوهای فرد ارائه دهند، اما نتیجه یک پرسشنامه بهتنهایی نمیتواند جای بررسی رفتار واقعی، روابط، تصمیمها، ارزشها و الگوهای تکرارشونده زندگی را بگیرد.
چگونه خودمان را بهتر بشناسیم؟
یکی از راههای خودشناسی، مشاهده الگوهای تکرارشونده در زندگی، بررسی واکنشها در شرایط فشار، ثبت تصمیمها و رفتارها، شناخت طرحوارهها و بررسی فاصله میان ارزشهای اعلامشده و رفتار واقعی است.
آیا خودشناسی هیچوقت کامل میشود؟
خودشناسی بیشتر یک فرایند مداوم است تا پروژهای با پایان مشخص. انسان با تجربههای جدید، روابط، شکستها و تغییر شرایط زندگی دستخوش تغییر میشود و فهم ما از خودمان نیز باید همراه با این تغییر بهروزرسانی شود.
طرحواره چیست و چه ارتباطی با خودشناسی دارد؟
طرحواره الگویی عمیق از باورها و برداشتهاست که میتواند بر نحوه تفسیر تجربهها، روابط و تصمیمهای ما اثر بگذارد. شناخت طرحوارهها میتواند به فهمیدن منطق پنهان بعضی رفتارهای تکراری کمک کند.
خودشناسی واقعی چه تفاوتی با تست شخصیت دارد؟
تست شخصیت معمولاً تصویری بر اساس پاسخهای فرد به مجموعهای از پرسشها ارائه میکند؛ اما خودشناسی واقعی نیازمند بررسی شواهدی از زندگی واقعی، از جمله رفتار، روابط، انتخابها، واکنشهای هیجانی، ارزشها و الگوهای تکرارشونده است.
چرا خودشناسی گاهی ناخوشایند است؟
چون ممکن است در فرایند خودشناسی با بخشهایی از خود روبهرو شویم که دوست نداریم ببینیم؛ مانند ترسها، حسادتها، الگوهای ناسالم، نقش خودمان در شکستها یا ارزشهایی که بدون بررسی از دیگران گرفتهایم.
منهای درونی چیست؟
«منهای درونی» اصطلاحی برای اشاره به جنبهها یا حالتهای متفاوت تجربه و رفتار در یک فرد است؛ مانند بخش مضطرب، منتقد، کودک یا بخشی که میتواند رفتار و هیجانهای مختلف را مشاهده و مدیریت کند. این مفهوم لزوماً به معنای وجود چند شخصیت مجزا نیست.